1.تنهایی:

پیش از من او از این راه گذشته است.بسیاری اوقات انعکاس  دلسردی نو میدی  او را بر پیچ ها و سختی های این راه ناخواسته  احساس میکنم.همچنان که او احساس می کرد. او توانست از پیمودن این را ه بگذرد.. من نتوانستم.بی شک این راه زیبایی هاو شادی های بی شماری دارد . دشواریهای بیشماری هم. کلا آدمی هستم که دیر خسته و نومید میشود ..گاهی بیش از اندازه دیر ..به عنوان مثال 18 سال است با شرایط دشوار در جایی کار میکنم که خیلی ها پیش از من آن را به خاطر سختی راه ترک کرده اند..من اما برای سازگار کردن خود و محیطم تلاش کرده ام..این خوب است ..اما نه همیشه..

در هر مرحله از یک راه   چیزهایی را بدست می آوریم ..اما آدمهایی مثل من که از سه پ مشهور جامعه کنونی برخوردار نیستند بهای این چیزها را با خود و زندگی شان میدهند نه با پول یا پارتی یا...

البته او هم برای رسیدن به مقصد از چیزهایی گذشته است این را خوب میدانم.اما او برای رسیدن به مقصد گذشت و من برای رسیدن به راه ..راهی که شاید به مقصد برسد ..( تعجب نمیکنم..همه زندگی من اینجوری بوده.. گاه آنقدر در کش و قوس رسیدن صحیح به یک هدف توان گذاشته ام که روح و جسمم هر دو خسته شده اند..کاری که برای دیگران بدون فشار و آسیب گذشته برای من چنان در گردباد تنش ها و فرسایش سنگلاخها گذشته که...   )

و از این است که بسیار بارها گفته ام:" خدایا چرا راهای تو این قدر سخت اند؟

شاید حق با کسانی باشد که وقتی هدفی را با همان توان دیگران بدست نمی آورند رهایش میکنند ..شاید حق با کسانی باشد که راحت دست از تلاش برمی دارند و زود خسته میشوند..و به نوعی تلخ به آرامش میرسند..آرامش مردابی..

شاید از آن رو که نمی خواهند برای بدست آوردن بیش از آنچه به نظرشان می ارزد از دست بدهند..

راستش این روزها باید پر از شوق و ذوق باشم اما دلسردم..و نگران..راهای بی شماری را میشود به تنهایی رفت اما نه همه راه ها را ..

من همه عمرم را به تقریب تنها رفته ام..و از تنهایی خودم شرمسار..نومید.. آزرده نیستم..تنهایی من فصلی غنی در زندگی من بوده..و هست.در تنهایی شعرها و داستانها شکل گرفتند..محبتهای پریشان و پراکنده هیاتی انسانی پیدا کردند ..دوستان حقیقی و دشمنان واقعی آشکار شدند.. تنهایی مثل دکتر  اباذری استاد عزیز قابل احترام سختگیر و مهربان من بوده..دکتر  اباذری تعبیری  داشتند به نام ترس خوب..ترسی از کلاس و استاد که دانشجو را به جای باری به هر جهت گذرانی به مطالعه سخت وا میداشت..تا بتواند در کلاس از دانسته و نادانسته خود از متن و داده دانش بسازد ..

تنهایی و ترس خوب  از پوچ و هیچ گذراندن زندگی در تنهایی به من معنای اصیل زندگی را خرد خرد یاد داده و میدهد..برغم آن ظاهر شاد و خندان و نقل مجلسی که در حضور دوستان عزیزم داشته ام از تنهایی خودم هم لذت برده ام..از کتابها از قلاب بافی و گلدوزی و پولک دوزی ..از شستن و رفتن و پختن در تنهایی عزیز..از خواندن و نوشتن که این یکساله به خاطر مشغله فکری سخت کمرنگ شده..چقدر از تنهایی وقتی خانه را در موسیقی زیبای اصیل غرق کرده ام و کار میکنم لذت میبرم..

اگر قرار باشد من راه های جمعی را تنهایی بروم پس چرا ..بگذریم نه؟آیا زندگی جمعی و خانوادگی نوع دیگری از تنهایی در جمع نیست؟

2.نمادها

برای آدمهای مختلف اشیاء گوناگون  مظهر نمادهای گوناگون اند .گاه همین مناسک  گذار از یک مرحله عمر به مرحله ای دیگر دارای اشیاء خاص خود اند. ما آدمهای امروزی دچار مناسک زدگی مفرط میشویم. به عنوان مثال در یک عروسی این روزها هم می توانید مراسم مفصلی برای اسفند دود کردن عروس و داماد را ببینید ( در حالیکه فیلمبردار یا کمک او به عروس و داماد توضیح میدهد هریک چه کنند ) هم پرتاب دسته گل عروس برای دختر های دم بخت و ..این مناسک گاه چنان تنه عظیمی روی ریشه نازک و نحیف رابطه عروس داماد تشکیل میدهند که مانند هر درخت تناور و بی ریشه به کوچکترین تند باد و حتی باد فرو می افتد تورم اقتصادی هم بر این امر شدیدا دامن زده است ..

عکس قضیه هم هست که البته کمتر است..و کسانی هم هستند که از آن ور می افتند و به قول خودشان اینجوری روشنفکرانه است. من در جواب این عزیزان مثالی از کتاب جامعه شناسی خانواده دوران تحصیلم میاورم که گفته بود اینگونه ازدواجهای دوستانه وقتی زیاده از حد غریبانه اتفاق میافتند به صورت نمادین برسمیت شناخته نمیشوند و ..

این دو توضیح را برای دو دوست فضای مجازی غزل و فاطمه مینویسم که درباره این نمادها پرسیدند..عزیزان من..مناسک گرایی و غوطه ور شدن در آن در این شرایط تبری است بر تنه درخت جوان زندگی تان..آنجوری بی هیچ مراسم و خبری هم رفتن بی حلقه ( بله  خودم می دانم طلا چقدر وحشیانه گران است!در شهر ما بازار کتابفروشها جنب بازار زرگران است..چه تفاهمی! و من هروقت میروم برای رادین کاغذ رنگی یا برای خودم چیزی بخرم قیمتهای عجیب و غریب را میبینم) و بی و بی و بی..حواشی خودش را دارد .یک چیز معقول و آبرومند در نظر بگیرید ..میدانم همان هم خیلی هزینه دارد اما.. دلایل را خصوصی بپرسید بگویم..

3.دارم با رادین کارتون شرک 1 را میبینم و  همانطور که او خودش را در آغوشم جمع کرده برایش این نغمه را زمزمه میکنم:

i heard there was a secret cord

 در آغوشم آرام گرفته است و گهواره او شده ام که آرام آرام تکانش میدهد ..

بعدبرای او چرای  رفتارها را توضیح میدهم

- چیا شه یک  الاغه یو دعوا کید خادون؟( چرا شرک الاغه رو دعوا کرد خالجون؟)

- چون الاغه بهش گفت فیونا دوستته نباید باهاش قهر کنی..قهر عیبه..

-چه یا حالا شه یک خوشحال شد ؟(چرا حالا شرک خوشحال شد؟ )

-چون خانوم اژدها می خواد بیاد اونو ببره پیش فیونا..

در این بین مادر که برای رادین عصرانه آورده میگوید :" بیچاره فیونا ! چه شانسی دارد !یا یک غول عاشقش میشود یا یک پادشاه کوتوله.."

( جمله مادر طبق معمول یک ضرب المثل و یک تعبیر تاریخی از آب درمی آید )مادر راست میگوید خیلی دخترهای نسل من فیوناهای قلعه های از یاد رفته اند..

پی اس :

حالا که نوشته ام بهترم..

پی اس:

اما هنوز در بر همان پاشنه میگردد..