یکی از کوچولو های نازنین و عسل تو  فامیلمون رو داریم به قول مادرها از شیر میگیریم.یعنی داریم عادتش میدیم دیگه کم کم یا شیر پاستوریزه بخوره یا غذای سفره.البته در بسیاری از فرهنگ ها ( بله غذا هم یه بخش از فرهنگه دوستان!)این امر زودتر یا دیرتر صورت می گیره.( اسکیمو های چند دهه قبل تا 9 سالگی به کودک شیر هم میدادن.علت این کار از نظر ما عجیب.. یکیش فقر منابع غذایی و محدودیت اون در فصول سرد بود.)اما به هر حال با توجه به شرایط و رشد کوچولوی ما این امر لازم بود.همین کار ساده که در زندگی هر کوچولویی اتفاق می افته منو یاد چندین چیز بزرگتر انداخت:

همچنین که از شیر گرفتن کودک باید با آرامش و دقت و تدریجی صورت بگیره..چون کودک نیاز غذایی شو بدست میاره اما جای نیاز عاطفی شو به راحتی نمی تونه پرکنه .

قطع بعضی دوستی ها و آشنایی ها هم باید با آرامش و تدریجی باشه.شوک ناشی از بعضی ازقطع رابطه های ویران شده ..در دوستی.. مادر  و

پدر-فرزندی..مرید و مرادی و.. چنان رنج آوره که از خود اون رابطه آسیب رسان.. بیشتر به فرد ضرر میزنه.( اینو از روانشناسا و کسایی که به هر علت به دیگران مشاوره و کمک و فکری میرسونن بپرسین!)

گاهی اوقات به تبع شغلم با خانوم هایی در تماس بودم که در زندگی مشکلاتی داشتن و یا همسرشونو از دست داده بودن و ندرتاً از همسر جدا شده و ازدواج مجدد داشتن و نظایر اون... برام دردناک و در عین حال عجیب بود که افرادی که فرصت کافی برای لمس و درک کامل جدایی ..حالا به هر علت( مرگ یا طلاق یا خیانت همسر)نداشتن خیلی بیشتر آسیب میدیدن و اگر حمایت های بعدی از اونها ناکافی بود تا مدت ها با سایه تاریک اون حادثه بر روح و روابطشون زندگی میکردن..

خیلی هاشون می دونستن دیگه با اون فرد .. اون دوست.. اون عضو خانواده ره به جایی ..حتی ناکجایی  نمی برن..اما تنها فرصت میخواستن تا شاید همه چیز بهتر بشه..و حالت بدتر از اون وضع  کسایی بود که هنوز بزرگترین رویا شون بازگشت کسی بود که بزرگترین آسیب ها رو بهشون رسونده بود...

 یاد زنی می افتم که دوست روانشناسم برام تعریف کرده بود. بسیاری از جاهای پوست سر این خانم با آتش سیگار سوزانده شده بود. بیماری روانی  همسر ایشون حادتر و کهنه تراز اون بود که زندگی با چنین زن صبوری یا هر فرد دیگری اونو بهبود ببخشه...استاد کهنسال دوستم از اون پرسیده بود ..آخه برای چی تا اینجا صبر کردین..می دونین ممکنه خودتونو و بچه ها تون کشته بشین؟همسر تون مدتهاست داره با توهم کشتن شما و بچه ها و خودش  دست و پنجه نرم میکنه..

فکر میکنین اون خانم چی گفت؟

- فکر کردم.. شاید خوب بشه.. شاید همه چی برگرده به حال عادی..!!!

 جاهایی هست که باید به از محبت گرفتن و متاسفانه به پایان یک دوستی فکر کنیم.سخته اما.. گاهی لازمه..