حسین آقا سر مغازه یکی از بستگانم کار میکند . موهای او علی رغم آنکه چندان بزرگتر از من نیست یکدست سفید شده..و به خاطر نگهبانی های فراوان شبانه و کم غذایی و کار سخت بسیار روزها لنگ میزند یا کمی سرش گیج میرود اما همچنان با تمام قوا کار میکند. حسین آقا روزهای زیادی در ساختمان این و آن می خوابد .زیرا خانه اش دو اطاق دارد و در این دو اطاق یکی 4 تا از اعضای خانه همسر و سه  فرزند و در یکی عروس و پسرش زندگی میکنند . از این سه فرزند ( فرزند چهارم دختری که ازدواج کرده و رفته) دو تا فرزندان خواهر حسین آقا هستند که پس از مرگ والدینشان از فرستادن آنها و جدا کردنشان اجتناب کرده و آورده شان پیش خودش.

حسین آقا با تمام این خستگی ها صورتی مهربان و آرام دارد. امید او به زندگی خیلی زیاد نیست.پسر 16 ساله اش درغیاب پدر راه بدی را انتخاب کرده و ..بعد هم اعتیاد تفننی و ..

با این همه او باز هم تلاش میکند تا خانواده اش گرسنه نمانند . 

کسانی را می شناسم که یکی از ماشینهای دوسال اخیرشان قیمتی برابر تمام حقوق 15 سال اخیر من دارد و هی آدم را به قناعت و ساده زیستی دعوت و امر میکنند .

بابا جان بی خیال! من که می بینم صبح  ها دارید با چه ماشینی سر کار میروید و کجا و کجا و کجاها خانه دارید .

شما که حسین آقا نیستید . من حرف حسین آقا را باور میکنم. نه شما هارا!