1.آزادی روشنای خانه ماست یادم نیست..کی این جمله را خوانده بودم..( یادم هست که..خودم را به تجاهل میزنم!)

آزادی کلمه نیست ..

آزادی کلمه همه کلمه هاست

کاغذ سفیدی برای نوشتن باقی کلمه ها

جوهر کبودی برای نوشتن باقی کلمه ها..

توان دستی برای نوشتن هر چه باید ..

آزادی را دوست دارم..

2. ساعاتی از روز میرسد که من آزاده با هم حرف می زنیم..مدتی است مشکلات و دغدغه ها روحمان را عین موریانه از درون دارند می خورندمان و...

-آزاده بیا از این زنجیر های درونی آزاد بشیم...ما بهشون تسلیم شدیم!دارن ما رو ذره ذره می کشن!

آزاده باشه میگوید و ما در عین این که می دانیم ممکن است نتوانیم..تقلای درونی را شروع میکنیم..

باد که از پنجره می وزد و تو اطاقم می اید از تار و پود قالی آزاده و از رج به رج طلایی پولک های من صدای شکستن زنجیر می آید 

3.گاهی قکر می کنم هیچ در خت زیبایی..هیچ برگ-باران طلایی..هیچ آواز زیبای پرنده ای..هیچ گل دلربایی..هیچ رنگین کمان بین آقتاب بارانی نبوده که با دیدنش آرزو نکنم تو هم بوده باشی برای تماشایش..

4. روزگار سخت خودم را گاه قیاس میکنم با روزگار ساده کسانی که زندگی شان را تباه میکنند و عین خیالشان نیست یا بر زندگی دیگران می سازندش و عیش و عشق هم میکنندو.. ..قیاس غلطی است می دانم..حضرت علی می گوید فرق است بین آنچه شادی اش میرود و ندامتش می ماند و آنچه تلخی اش کوتاه است و شیرینی اش ابدی...

اما خداوند مهربان من من خسته ام..به کمک تو نیاز دارم..

می دانم  دیگر شایسته مهربانی خاص تو نیستم..اما به اندکی از مهر و لطف تو نیازمندم..

5.برنامه هایم تغییر کرده و بسیار سخت تر و درونی تر شده..نمی دانم نتیجه میگیرم یانه..اما دیگر سر پا کند کردن ندارم..

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید..یا تن رسد به جانان..یا...

6. سخن آخر برای تو پرنیان عزیز ..که غلی رغم تمام صحبت هایمان داری  راهی را دو اسبه میروی که ترا به خانه آخری میرساند که..فرزندم..عشق موهبت الهی است نگفتم در اصلش شک کن..گفتم راهی را برای رسیدن به عشق انتخاب کردی که..جانکم..آن که خود را کم بگیرد به کمتر میرسد و آنکه کمتر ..به هیچ میرسد و با دست خالی و دل شکسته ..اگر او مهم است تو هم هستی.. اگر او بزرگ است تو هم.. زیرا عظمت  و زیبایی او را تو دیده ای..درک کرده ای.. قرار نیست راه شما ساده ترین راه باشد..بهترین راه همیشه ساده ترین نیست و در آن هر دوی شما منظور شده اید ..دیگر اینجا برایت چیزی نمی نویسم..با   من  نه..با دل خودت در این باره حرف بزن..قبلا گفتم باز هم میگویم..اگر تو اولویت کسی نیستی....بگذریم..

پی اس:

باران برگ ها را دید ه اید ..؟ ما در این قصل اینجا می بینیمشان..باران برگ های طلایی..سرخ ارغوانی..آن هم وسط آسمان یک دست آبی..خدایا چه میشد با باران این برگ ها بر ما .. آرامش..عشق.. آزادی..مهربانی..دوستی..مدارا..صبر ..خدایا چه میشد با این برگ ها بر ما لطف تو می بارید و سیرابمان میکرد..تو که می دانی ما چقدر چقدر  و چقدر توی این سحنیها به لطف تو نیاز داریم..مگر جز تو کسی داریم؟