1.وبگردی از اعتیادات مضری است که از آن چیزهای فراوانی آموختم.همیشه فکر میکردم آنها که زندگی مشترکشان را  شروع کرده اند لابدا به قول ماگیلک ها همسرند .. اما گاه میبینم سر یک لایک اضافی در فیس بوک سر چن تا چیز بیخود  عین دو انسان نابالغ به هم گیر میدهند و من متاسف میشوم..برایم جالب است آنها حق دارند علی رغم ندانستن و نداشتن بسیار چیزها زندگی مشترک داشته باشند و بسیاری از دختر ها و پسر های توانایی را میبینم که به دلایلی بسیار غریب حق ندارند..جالب است جامعه و تفکر عامه به این  دو موجود ناعاقل در کنار هم زن و شوهر مسئول میگوید و به دوستان قوی و تنهای من اصلاحا میگوید مجرد یالقوز!( حتی اگر هزاران بار و مسئولیت بر دوش داشته باشند..)

2. زلیخایی؟- میگوید بله!اما مرا به جا نمی آورد.پیر شده است.سال 79 توی همان محل که داشتم هفته قبل بازدید میکردم همسر پیرمرد خرپولی شده بود و سه بچه داشت. مسائل و مواردش را نمیگویم که به دردسرش نمی ارزد .دختر جوانی بود با پیرمردی که بعد 4 سال و سه بچه مرد .همیشه در زمینهای مردم سر گردان بود نه برای کار..برای..( آنجا در آن زمان هنوز روستایی بود و الان هم که شهر شده بافت روستایی دارد) روزی پسر 4 ساله اش را رسانده  بود که کم مانده طفل بمیرد . کودک به قول ما کمبود جی6 پی دی داشت یا حساسیت به باقلا..وقتی رساند با مکافاتی رگ گرفتیم و سرم وصل کردیمو ..بچه داشت میمرد..گمانم از قوزک پایش هم سعی کردیم بگیریم نشد ..پزشک مرکز خسته نشسته بود آن طرف من و بچه ها خسته این ور..پزشک قر قر کنان گفت خداوند به زن دایی و دایی مهربان من که تا حالا 5 تا بچه رو بزرگ کردن دکتر مهندس کردن انسان کردن یه بچه نداد به این امثالهم چرا بچه داده؟بچه 5 دقیقه دیر تر میرسید میمرد..بعد این مادره....( ماهم نفهمیدیم چرا..شما فهمیدید به ما بگویید!)

3. سرم را به شیشه ماشین  چسبانده ام اما صدای موبایل دختر را کم و بیش میشنوم . صدای مردانه توی موبایلش میگوید ..بگذریم که چه میگوید از کل مکالمات 14 دقیقه ای آن دو میفهمم که دختر باید زودتر اطرافیانش را برای پذیرفتن ایشان راضی کند .که این چیز عجیبی نیست. عجیب جایی است که مرد میگوید دوستام گفتن بیا موارد جوانتر و زیبا تر و پولدارتر بهت معرفی کنیم...چه اصراریه که..دختر را دورا دور میشناسم .معلم یکی از مدرسه هایی است که میشناسم.در جریان رد محترمانه یکی از موارد که همکارمان بوده موجب ناراحتی و خشم و مادر و خواهر آن همکار شده..خواهر آن همکار با دلخوری به من گفته خجالت نمیکشه؟من: ؟ خواهر آ ن همکار ( با دیدن صورت متعجب من):'آخه دیگه چی میخواد داداش من دست به جیبه نجیبه..( از هم وزنی دو کلمه جیب و نجیب خنده ام میگیرد )خواهر همکار در می آید که - چیز خنده داری گفتم؟- نه خانم من..نه! - پس چرا هی این و اونو رد میکنه؟دنبال شازده اتول خان رشته؟- من: خنده ام میگیرد و خواهر همکار هم: توی خنده میگویم: بعضی چیزا مقدر نیست( خب من می دانستم دل این بشر جایی دیگر است اما همه چی را که نباید به همه گفت)خواهر همکار میگوید : بله..حق با شماست..مقدر نیست آدم لایقی مثه داداش من ..( باقیش را خودتان حدس بزنید. گذاشتم قرقر کند دلش سبک شود . )حالا کهنشسته  بودم  توی ماشین و به صورت رنگ باخته و غمگین دختر نگاه می کردم که با خنده و لحنی شاد اما صورتی غمگین به شوخی جدی مخاطبش گوش میدهد ..چیزی از هفته قبل و مراسم خاستگاری  کذایی نمیگوید ..نمی گوید حتی شاید برا من هم.. تنها با سکوت و خوش خلقی پنهانی دارد و صبوری میکند یا بهتر بگویم ناز می کشد . یادم می آید حافظ می فرماید میان عاشق و معشوق فرق بسیار است..چو یار ناز نماید ..شما نیاز کند ..( اما این وسط کی عاشق است و کی معشوق ؟من که نمی دانم..شاید بعضی ها هم حق دارند ناز کنند چون معشوق اند..و بعضی فقط باید ناز بکشند چون عاشق اند..دوست دارم به دختر بگویم به قول دکتر الهی قمشه ایب زن تنها باید برجایگاه معشوقی باشد نه عاشقی..اما لبخند تلخ زیبایی که بر صورت دارد و برق غریبی که توی چشمش است مرا از هر توضیحی باز میدارد..

پی اس:

به دل نگیرید این روز ها خیلی تلاش میکنم..کم نتیجه میگیرم..دلم از جای دیگر پر است شما به دل نگیرید

 پی اس 2:

مانده ام! هنوز متن را ویرایش دوم نکرده یه خانمی به نام یاسمن میزند طرفدار!عجبا با چه سرعتی خوانده میشویم و با چه سرعتی هنوز این در کهنه برپاشنه اش معیوبش میگردد!اما من هنوز مینویسم..