1.با هم ..نه با زخمهای هم صحبت کنید 

کتاب هایم را گذاشتم کنار دستم. بین دوتایشان نشستم.( خانم همان مورد سومیست که در پست قبلی نوشتم چهارشنبه  دل شکسته و با چشم گریان روبرویم نشسته بود . آقا مخاطب او بود . )خانم همان دوستم گفت: ببینم می خوای این کتابا رو  اگه اوضاع خوب پیش نرفت بهمون بدی بخونیم؟( میگفتم براتون استفاده میکنم اما نه اینجوری !اگه بد با هم صحبت کنین میزنم تو کله تون!بالاخره دانش باید فایده داشته باشه!خنده شان گرفت و چون حرف زدن را آغاز نمیکردند.. خودم شروع کردم و بزودی بحث و گفتگو بینشان آغاز شد . وقتی به جای هم با اطافیان هم یا زخمهای گذشته حرف میزدند کتابم به حالت تهدید آمیز  را میبردم بالا !به من که نگاه میکردن حرفشان را قطع میکردم توضیحی میدادم و بحش ادامه پیدا میکرد ..

حرفهایشان را زدند از زخمهایشان گفتند و از تنهایی های شان ..از گذشته زخمی و از اطرافیان زهر آگینی که باعث آزارشان شده بود..از ترس ها و تهدید ها و تنهایی هاشان..کم کم صورتهای رنگ پریده و نا آرامشان آرامتر شد و گل انداخت.صحبتشان هم..من و کتابها یواشکی به بهانه ای اطاق را ترک کردیم...احساس خوب کسی را داشتم که مرمت پل زیبایی را برفراز رودخانه آبی و آرامی تماشا میکند ..احساس دوستی و  آرامش و اعتماد اینجوری است دوستان !

2. به شما مربوط نیست!

نمی دانم از کی در فرهنگ ما خرده فرهنگ انحرافی مداخله خودش را به صورتی موزیانه خودش را به صورت پاره ای از فرهنگ نوعدوستی و مشاوره و همیاری جا زده است. خانمهای عزیز فامیل فلان دختر خانم !ااین که ایشان با چطور با مردی آشنا  که الان بدرستی و سلامت با او پیوند زندگی تشکیل داده به شما مربوط نیست خب؟این که آقای فلان با پولی که میدانید حلال است چندمین طبقه خانه اش را میسازد مربوط نیست؟ این که چرا فلان خانم یا آقا در سن ایکس متاهل نشده به شما مربوط نیست؟ این که چرا فلان زوج پس از س n سال ازدواج فرزند ندارند یانمی خواهند به شما مربوط نیست! این که چرا فلانی از همسرش جدا شده و...به شما مربوط نیست.چرا مداخلات شما هرجایی که همه چیز دارد روال سالم و طبیعی اش را طی میکند نصایح و محبت های شما گل میکند ؟ شما کجا تشریف دارید وقتی کودکی هر روز با کبودی هایی در صورت و تنش میرود و مدرسه و ناگهان روزی میمیرد( همینجوری بی دلیل!) و...شما کجا تشریف دارید وقتی مردی زنش را تا حد کشت میزند.. شما کجایید وقتی خاستگار بیکار اسید پاش محترم در میرود ..شما کجایید وقتی صاحبخانه جل و پلاس و آبروی خانواده ای را در خیابان میریزد و..شما کجایید وقتی دختر نوجوانی شبانه با کوله اش برای همیشه از خانه و خانواده اش کم میشود و...شما کجا تشریف دارید وقتی حضرت آقا با دختری قد فرزندشان نهار رمانتیک میل میکنند و بعد هم..شما کجاییدوقتی مردی.. زنی.. تاحد کارد به استخوان رسیدن کار میکنند و ماحصل زحمتش به زحمت اول و آخر ماه را بهم میرساند..کجایید وقتی پیرزن تنهایی نیاز به یک ساعت همصحبتی حتی نه بی همدلی دارد؟چی فرمودید؟اینها به شما مربوط نیست؟!

پس عنایت بفرمایید باقی هم به شما مربوط نباشد !باشد؟لطفا مداخله نکنید .

3. شاگرد مادام العمر:

همه عمرم از یاد گرفتن و بکار بستن و باز آموختن و باز به کار بستن لذت برده ام.همه عمرم شاگرد بوده ام و دوست دارم که شاگرد بمانم.معلم های نازنینی داشته ام که داشتنشان افتخارم بوده و هست. چهارشنبه(15/شهریور) معلم نازنین من که به گردنم حق استاد تمامی دارند بیژن و منیژه فردوسی را را با مقدمه ای بر چرایی های شاهنامه و فردوسی روایت میکردند.در خانه فرهنگ رشت. همسر نازنین این بزرگوار مارا از این حادثه عزیز آگاه کرده بودند و قرار شد با عالی جنابان راحله و هایده باهم برویم.که نشد.تنهایی  رفتیم خانه فرهنگ که از یکی از خانواده های قدیم رشت خریداری شده و انصافا چه دلگشاست!دیوار ها را سفید و درو و پنجره های مشبک چوبی را آبی آسمانی کرده بودند و ما در شاه نشین نشستیم به شنیدن حرفهای معلم ارزشمندمان ..نسیم خوش آخرهای تابستان که به اوایل پاییز میزد میدمید و جان آدم را بهاری میکرد ..دیدم معلم مان همان عزیز همیشگی است..همان صدا..همان لبخندها همان شوق برای آموختن..همان مهربانی برای یاد دادن همان برق غریب در چشمها..سوای عقلمان که شش دانگ در گیر یادگیری و استعاره گشایی داستان بود دلمان هم بسی نکته برای خودش داشت:

1. حساب کردیم دیدم 27 سال گذشته و ماهنوز شاگرد چنین معلم عزیزی هستیم.چند نفر شاگرد را میشناسید که اینقدر سعادتمند باشند؟( خوش به حال خودم!!!)

2.بانوی نازنین همراه و همسر ایشان شال و  جامه آبی فیروزه ای ملیحی پوشیده بودند. و با دقت به آن بزرگوار گوش میدادند.بسی نیک میدانیم این زوج نازنین چه همراهان همدلی برای هم و چه همسفران نیک و هم محضران خوشمشربی برای سفر و حضر زندگی هم هستند.در دل به جایگاه این یار غار و نازنین که خود هم بر گردن ما حق استادی دارند سلام و درود فرستادیم.باز هم بگوییم یار خوش چیزیست؟یار نیک بال کمال آدماست دوستان نه وبال زوال! .

3.در ابتدای سخن معلم نازنیمان به استعاره چشم اسفندیار اشاره کردند ومن با شوق به تکرار مطلبی گوش دادم که در 15سالگی آموخته بودم و هنوز هم برایم تازه و شگفت است.شاید از آن رو که همه ما بسیاری از روز ها با چشم نارویین اسفندیار به مصاف و نگرش روزگار میرویم و هزیمت شده باز میگردیم!

4.سوال زیباترین بخش رابطه شاگرد و استاد است.سوال پلی است که دو سوی رودخانه عظیم تفاوتها را بهم میرساند .من هیچ جای عمرم از سوالهای خودم شرمنده نبوده ام.برسم شاگردی سوال کردم و پاسخهایی در خور و ارجمند شنیدم.ویادم آمد چقدر دلم برای کسی که اینقدر قشنگ و صبورانه پاسخگو باشد دلتنگم.

 5. معلم عزیزم گفت آرزو داشت که  در کلاس درس بمیرد( عمرش صد و بیست سال باشد با همه عزیزانش الهی!) فکر میکنم من چه معلم هایی داشته ام و بعضی بچه های امروز چه معلمینی دارند( البته بنا بر تحقیقات من بسیاری از این نازنین معلم ها هنوز وجود دارند - خدایشان حفظ کند! و با برخی شان افتخار رفاقت دارم..ایول به خودم!)

اما از همه اینها بگذریم..من خوشبختم با همه ابرهای سیاهی که..و سعی میکنم خوشبخت بمانم.

پی.اس:

مهمترین روزها داشتند در تقویمم  فراموش میشدند..اما حالا میتوانم به جرات بگویم  هنوز مهمترین روز زندگی دارم و اینطور که پیداست خواهم داشت ..از تو ممنونم خدایا به خاطر همه چیزهایی که میدانم و میدانی!