جانم برایتان بگوید:

تی اس جان عزیز  الیوت ( هوادارانش نریزند سرم که چرا اسمش را با کلمات نوازش دار خودم عوض کرده ام!! من بسی مخلص تی اس الیوتم!) می گوید:" کجاست معرفتی که در دانش گم کرده ایم .."

و من از دیروزصبح تا حالا چیزی دارد مرا از درون میخورد و  پوک میکند که به قول ما گیلکان (نیارم گفتن!)

از تمامی به قول جلال "رنجی که میبریم" این سه صحنه از جلوی چشمم رژه می روند و زخمی ام میکنند :

صحنه اول:

نخستین دیدارم از داماد دوستی عزیز که حق خواهر بزرگی گردنم دارند. ضمن مدت کوتاهی  صحبت ما و مرد جوان به بعد چهارم کشید .و ما با غرور و امیدواری خاله ای که به خوشبختی فرزندخواهر محبوبش  امیدوار است به جوان نگریستم. روز خوبی بود. حالا مقایسه کنید باشبی که ده سال بعد که من زنگ زده ام به همان نازنین دوست که ناگهان بغضش میشکند و میگوید این که تمام این روزها میخواسته مراببیند بدان خاطر بوده که آن جوان بعد هر بار اس ام اس بازی و دوستی های چرکین با این و آن دختر در مسیر موجود زیرکی قرار گرفته که ناگزیر به صیغه او شده وحالا دختر جوانش برغم ده سال صبوری در فکر جدایی   ..به صورت زیبا.. متانت و بزرگ و منشی و خانمی و مهربانی..تحصیلات بالا و  شاغل در و ..هر چه خوبان همه دارند در دختر جوانی که مثل خواهرزاده ام است فکر میکنم.به این که مرد جوان گفته میداند اشتباه میکند .میگوید نمی تواند از این همسر عزیز دل بکند و می خواهد هم او هم..اما...من دارم فکر میکنم بعد چهارم آن جوان این بوده.. نه؟

صحنه دوم :

سمیناریست در ایالت تحصیلات دوره بعدم..بانوی جوان و خوش جامه و صفای جمال نموده!!!که  نه تل تاج مانندش که  از این سوی مقنعه میدرخشد بلکه پایین تر بودن سطح و زمان سخنرانی اش قرقر بسیاری از مستمعین را که دانشجو و استاد و محقق هستند در آورده.حتی من که از عرصه ای دیگر آمده ام از متعجبم که جای این مقاله در این جمع چیست؟خانم جوان دارد از  دلایل فقدان استحکام زندگی مشترک  در جوامع در حال گذار می گوید ..پچ پچ مشکوک گروهی از استادها و دانشجو ها از چشم  من مهمان هم پنهان نمانده..بالاخره یکی از دانشجو های همان دانشکده که آشنایی دارد میگویند ایشان از دانشجویان همان دانشکده است که به مجرد جدایی از نامزد خودش با یکی از مدرسین میهمان روانپزشک که دختر بزرگش 3 سال از او کوچکتر است..  دوست شده و.. منجر به..

به شوخی میگویم:شاید اون آقا خیلی جذاب یا کاریزماتیک بوده..دختر میزبان میگوید نه مدرس شاخصی بود نه به قول تو کاریزماتیک.. ..قدش هم از این خانوم ..صورتش هم.. بابا جان بیست سال از این بزرگتره ..این فقط میخواسته   به نامزد و بقیه بفهمونه که میتونه..

- می تونه خودش از عوامل تخریب زندگی مشترک در جوامع در حال گذار باشه ؟!

- دختر میخندد ..تلخ و میگوید مقاله را همون آقا فرستاده ارائه بر عهده ایشونه..

صحنه سوم:

همین دیروز است .دختری از آشنایان قدیمی که مدتی ست از او بی خبرم ناگهان به پیوست تلفنی می آید و تا من برای چشمهای از گریه  ورم کرده اش یخ پیدا کنم..سه چهارم مطلب را بین بغض و اشکهای ریخته نریخته.. بازگو میکند .. نمی توانم همه حرفهایش را بنویسم بس که پاره پاره و در عین حال درد آور بیان شدند ..غرور یک نفر در موقعیت او غرور همه آدمهایی است که تاوان چگونه زیستن شان را میدهند .. غرور من هم هست غرور راحله و هایده و همه آدمهای مثل ما هم هست..این بخش  را خطاب به کسی مینویسم که اشکهای دوست جوانترم را در آورده ..( و خودمانیم لج مرا!)

آقای گرانقدری که با قضاوت درباره دوستم اشکش را در آوردید به   بانوان ارجمندی که توی منازلشان نشسته اند( اهانت به همه بانوان عزیز غیر شاغل نباشد ها خواهر گل گلاب من هم برغم تلاش فراوان هنوز کاری مناسب ندارند) و پس از عمری حمایت از سوی خانواده و عرف و زندگی همسو با رودخانه جامعه و مدیریتهای خویش البته به تبع بسیاری حمایت ها منابع مالی ای بدست آورده اند .به آنهایی که بر شانه اطرافیان با وجود خودشان سوار بر امواج موفقیتهایی شدند که برایش ذره ای تلاش نکردند ..و در جشنی به سلامتی به خانه بخت رفتند که تمامی هزینه اش را دیگران..به آن خانمهایی که پول سرویس طلایشان کل حقوق چند ماه رفیق من است و حالا خود را عادی و سالم و معقول و معمول و رفیق مرا ناتوان و .. و.. می بینند و میدانند  بگویید  او خیلی روز ها میتوانست که ..نه! اگر شما  هم بعد همه این حرفها تلاش آدمهایی مثل او را خرید محبت دیگران نه جلب رضایت خدا و شادی انسانها  می دانید

..اگر هنوز او را به خاطر گذشته ای محاکمه میکنی که در آن دوست داشتن و یاری رساندن حماقت به حساب می آید .. اگر ناگزیرید برای معرفی او به دیگران سنش را کمتر از حالایش بگویید ..اگر  ..فکر کنم که.. بگذریم..بهتر است چیزی نگویم.

راستی او هم درباره شما و شرایط شما و دشواری هایش چیزهای بسیاری شنید ..اما یک از هزارش را هم به شما  نگفت.آدم بی منطقی نیست اما گذر زمان به او  چیزهایی آموخته مثلا ً این که  حتی انتقاد صحیح  در زمان و مکان نامناسب میتواند ویرانگر باشد و چاقو فرو کردن در زخمهای قدیمی( که اگر انتشار چرکهای پنهان را ایجاد نکند دست کم خطر خونریزی دوباره و ناسور کردن آن زخم را دارد)  ومعتقد بود شما برخلاف ظاهر مستحکم تان  زودتر مجروح می شوید و از نظرش   این انصاف نبود.بعد دو ساعت حرف و راهنمایی و شنیدن .. من توی دست دوستم وقتی خواست از اطاقم برود نوشتم:( پر رنگ با خودکار آبی) اول خودت ..خودت ...وخودت. به او گفتم می دانم قبل از این که دستتو بشوری یادت میره.اما اینو اینجا و اینجا بنویس.( و با دست به پیشانی و قلبش اشاره کردم)و فرستادم رفت.

البته شاید بعضی از چیزهایی را که او را در نظر آن خانمها و امثال آنها ارجمند و محترم میکند.. بدست بیاورد اما..

راستش به من همیشه میگفت شما به خاطر آن برایش ارجمندید که دانش و معرفت تان یک اندازه است ..ناراحت نشوید من رفیق 6 ساله اویم میدانم وقتی کسی برایش عزیز است عمری عزیز است و با هر حرفی او را از دل بیرون نمیکند..تازه بدتر ازین روز های او را هم دیده ام.!.از اینجا میگویم که وقتی اشکهایش تمام شد با من درباره هدیه تولدتان مشورت کرد!( ببخشید از نظر من خیلی نادان است که بعد متهم شدن به عدم مدیریت مالی باز هم میخواهد ..)  امادر مقابل  با حرف هایی که زد با همه تعلقش دانستم چیزی در او شکسته است که ترمیم اش دیگر  حتی کار من مثبت اندیش خوش خیال "همه چی آرومه" هم  نیست..چیز ساده ایست اما سخت بدست می آید .. اسمش اعتماد است..

پی اس:

خدایا! خواست زیادی است که من هم بخواهم به آدمها کمک کنم و هم اینقدر درونم هر روز با زخمهایشان طوفان نشود ؟( میشه لطفاً !نه؟ باشه ..اینم چشم!)