سه شنبه گذشته..پدر نازنین میترای عزیز به سادگی وزیدن یک نسیم بهاری از میان ما رفت.

از دست دادن چنین وجود عزیزی به خودی خود دشوار است اما میترا بودن و تحمل چنین دردی بسیار سخت تر است . بی شک ما رفقای قدیمی نمی توانستیم چنین بار عظیمی را برای دوستمان تحمل پذیر کنیم اما می توانستیم کنار او بمانیم تا زمانی که آنقدر قوی شود که طوفانی که درون او می وزد و او را با خاطرات گذشته اش زیر و زبر می کند تمامی او را با خود نبرد .

این کاریست و حداقل کاریست که فکر میکنم هر رفیقی باید برای رفیقش در روز های سخت بکند . آن هم برای رفیقی مثل میترا که در مهربانی و خوش قلبی و لطافت روح زبانزد است.

به هر حال ته مسجدی که مقبره دکتر حشمت یار غار میرزا کوچک در آن است ..نشسته بودم کنار هایده و نزدیک نسرین و آتیلا و باقی رفقا که به ترتیب دو نفر وارد شدند اولی دوست سابقی از روزگاران گذشته بود که ما در همان سالها پس از کلی رفاقت و حمایت عطای او را بر لقای او مرجح شمرده بودیم و دیگر نخواسته بودیم روی مبارک و اخلاق نامبارکش را..و یادم آمد چه همه نامردی ها از آن سو و چه همه سادگی ها از این سو ( از درون هرهر به خودم خندیدم) و به قول اخوان جان ثالث به خودم عرض کردم:

ای دریغا آن صفای کودنم

چشم دد فانوس چوپان دیدنم..

نمی دانم حالا کی او را دعوت کرده بود چون میدانستم بنده خدا میترا هم بعد پاری قضایا..

دقایقی بعد عزیز ناعزیز دیگری از در در آمد و به قول شیخ اجل سعدی من از خود به در نشدم !..بیشتر برای میترا نگران هم شدم ..چون یادم آمد که ایشان هم چندان رحمه الله علیه با میترای من تا نکرده اند برای خودم هم دیدن و نادیدنشان..میدانید آخر رفاقت هم آداب و احوال خودش را دارد دوست دستمال کفش پاکن نیست که هروقت خواستید مهمانی بروید با وجود او کفشتان را برق بیندازید تا کلاستان بالا برود ..و بعد گورپدر چنین دستمالی..!

با خودم اندیشیدم روزگاران دوستی من چه جالب بوده .. در بخشی همه جور رفیقی داشته ام اول  آنها که واقعا رفیق بوده اند و جگرشان طلا!

بعدآنها که تا جایی رفیق بوده اند که فکر نکنند کمی از آنها..

و دیگر  آنها که در هیچ شرایطی رفیق نبوده اند و رفیق پنداری ما بوده که این عزیزان ناعزیز را..

دلم گرفت

اما بعد دیدم من در نهایت باهمه بلاهتم بهترین دوستانم رابرای دلم نگاه داشتم..ودارم..دیدم در کنار و میان کسانی نشسته ام که قلب های عزیز و روح های بزرگشان.. که فکرهای ارزشمندشان..مهربانی ها و دوستی هاشان راهنمایی ها شان..حتی سکوتشان.آنقدر گرانبها و زیباست که...آنوقت نفس عمیق و راحتی کشیدم و دانستم با گذر از آستانه چهلمین سال زندگی دیگر هیچ..هیچ رفیق نارفیقی نداشته ام که هیچ..دوستانم را از میان بهترین ها انتخاب کرده ام ..اینجوری که بود وسط آن اندوه ها ناگهان شادی بی سببی به روح من آرامش و تسلی داد :یار خوش چیزیست دوستان!

در همین لحظه بانوی مسن ریز نقشی را دیدم که می کوشید آرام از پلکانهای در ورودی تو بیاید ..اول شک کردم ..به هر حال مثل جن خودم را به درگاه رساندم و با بهترین حادثه  که میشد درآن روز روی بدهد مواجه شدم..معلم کلاس اول دبستانم.خانم زهیدی عسل گل گلاب عرق بید مشک ماه..

دیدم سختش است بیاید دستش را آرام گرفتم :بفرمایید خانم زهیدی ! سرش را با تعجب بلند کرد تابه من نگاه کند  ..و بی شک نشناخت و من هم انتظار نداشتم . آخرین باری که او را دیدم دوازده سالم بود ..یعنی سی سال پیش ..او این چینهای کوچک رابر صورت ماهش  نداشت و من برای بوسیدن صورتش باید روی نوک پایم بلند میشدم ..و حالا ..در پاسخ آن نگاه استفهام آمیز لبخند زدم تا بتوانم بغضم را فرو خورده باشم..: من ملاحتم.. ملاحت ..-آهان!  همان صدای دلپذیر و مهربان قصه گوها را داشت و همان لطف و وضوح و ملایمتی که موقع گفتن املا باعث میشد کلمات را به سادگی بشنویم و بنویسیم..:آ..ب..آب.. یک لحظه به 36 سال قبل پرت شدم یک صبح آفتابی پاییزی و اولین املا:آ-ب- آب- بابا و با .میدانید این اولین املایی بود که من نوشتم .مادر در خانه با من کار کرده بود ولی میترسیدم نتوانم ..من از این املا اولین بیست زندگیم را گرفتم و هنوز هم برایم دروازه عبور به جهانی جدید بود.. جهان نوشتن ..

- آ!!بله ! پسرم به من گفت دختر تو رو پیدا کردم مامان ...پس.شما اون مقاله رو تو مجله دادگر نوشته بودید..-بله!( و سعی کردم اشکهایم ..) - خواهرتون..- بله !آزاده هم براتون میپرسه..- همون که خوب نقاشی میکشید ..-بله ..الان یه پسر کوچولو هم داره 

وقتی جایی بر صندلی خودش نشست برایش از آزاده گفتم و عکس رادین راهم نشانش دام..اینم رادینه پسر آزاده!-خوشگله..مثل مامانشه!

من اما به طره سیاه نقره ای زیبایی نگاه میکردم که بر پیشانی ظریف و بلند معلم شکستنی و نازنینم میرقصید.. به دست های ظریف ..چشمان زنده و درخشان و صدای ملایم اش..دیدم من سوای دوستان خوب سعادت داشتن معلمین خوبی را هم در تمام سالهای آموختنم داشته ام..میدانید از خانم زهیدی عسل تا استاد سارا شریعتی نازنین..از نازنینانی مثل آقای چینی کار و آقای شعاعی تا استاد جلایی پور عزیز و استاد محسنی دوست داشتنی و مهربان.. یک وجه مشترک وجود دارد ..همه این نازنینان عالم هستی به شاگردان خود این احساس را در کنار آموختن دانش ها و مهارت ها داده اند که آموختن و انسان در حال آموختن  بودن چیزی  شگفت و زیبا  است .. 

پی.اس:

در وسط این همه چیز ناگهان مداح ارجمند مجلس !!درباره مصایب مردم در یکی از کشورهای این قاره  بیاناتی فرمود که مرغ پخته هم به حرف می آمد.. رفیقی در کنار دست من( شراره عزیز) از جانب چپ با شنیدن تحلیل گهربار ایشان نتوانست خویشتنداری کند یک:" بله؟؟؟!" بلند را چون آه از نهاد بر کشید .پیش از آن که من از  ادات تحذیر یعنی"!! آغوز دار !" استفاده کنم هایده رفیقی از جانب دیگر من  آن رفیق را با تعبیر مشابهی خاموش فرمود!( ما خنده اشک آلود را به زحمتی که بازگو نشاید فرو خوردیم که اوضاع ضایع تر نشود!)

همینجا دارم اعلام میکنم رفقا و یاران و هرکس و هرکس بداند اگر من مردم مشغول ذمه اید اگر برایم از این مراسمات مزخرف بگیرید و از آن بدتر مداحی بیاورید که با سخنانش به  قلب بازماندگان چنگ بزند وبر اعصابشان پیاده روی و  به قول خودش مجلس گرم کنی بفرماید!یا اینجور تحلیلهای در پیت تحویل عذاران بدهد!گفته باشم!

ایضاَ پی اس:

آغوزدار در گیلکی به معنای درخت گردو است. در گیلکی از ادات تحذیر است ! وقتی ما به کسی بگوییم آغوز دار یعنی بپا ..هوا پس است!( جهت توجیه  خوانندگان عزیز غیر گیلک!)

بازم پی اس:

 آتیلای عزیز از جمله انسانهای ساده و بی غل و غش و نازنینی است که کار کردن در تهران بزرگ هیچ از سادگی و صفای همیشگی اش کم نکرده مهربانتر و خوش قلب ترش هم کرده..این دختر نازنین  در تمام مراسم زحمت کشید و کشید و کشید...  آتیلا از کسانی است که حرف نمیزنند عمل میکنند و همیشه در مواقع سختی با تو اند بی که درباره ات قضاوت کنند .. من سال قبل  شب دفاع از پایان نامه ام  خانه آتیلا و خواهرهایش صدف و سارای عزیز بوده ام. سارا و آتیلا در آن شب برایم جشن تولد گرفتند شام پختند ..شیرینی جلسه دفاع خریدند و آژانس برای فردا رزرو کردند و صبح کلی با من که فکر میکردم اسلایدهایم حذف شده حرص خوردند.. چند تا خواهر میشناسید که برای خواهرشان چنین بوده اند که دوستانم برایم  ..از تو هم برای این قلب جواهر نشان ممنونم آتیل!ا..خودت گفته بودی آتیلا یعنی آهن اما به گمانم باید اسم ترا زمرد  میگذاشتند دختر!

 

و راستی خدایا یادم رفت ولی  به خاطر دوستان و خانواده ام ممنونم.. تو با من خیلی مهربانی..میدانستی؟