دلم عجیب گرفته ..گاهی فکر میکنم خداوند چرا گاهی اینقدر سخت میگیره ..اونم وقتی دارم اینفدر ساده میرم...یاد فیلم زیبای نان و گل می افتم ..موضوعش رو نمی گم خودتون ببینید.. حس مرد ساده توی فیلم رو کاملا می فهمم..دست بر قضا یه جورایی با من فامیلم حساب میشه..)آخرش این مرد بیرون در یک مجلس موعظه نشسته و پنهانی کفش کسانی رو پاک میکنه که برای شنیدن آمدن ..موعظه کننده می گه:"

دوستی وقتی برای خداوند باشه توش سختی نیست..اونایی که تو دوستی کم میارن واسه اینه که مبدا اصلی رو گم کردن.. واسه همین کم میارن...گرنه اصل در دوستیه..وعشقه ..و وقتی این دو برای خدا باشه که  کم نمیارن همینه که حافظ میگه: 

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق ..در دفتر نباشد..."

 

حالا روی حرفم با توست

خداوندا وقتی این قلبو به من می دادی می دونستی باری رو یر دوشم گذاشتی که بر کوه ها سنگینه...پس خودت کمکم کن..می دونی که در دوستی صادقم.به تو از این که صداقتم رندی تلقی بشه و بر من انگ ریا کاری بخوره( اونم از جانب چه کسانی!!!) شکایت میکنم..گلایه مو به تو میگم..تو بیش از هر کسی از درون من آگاهی...