مدت زیادی است که نتوانسته ام برایتان چیزی بنویسم. شرمنده ام اما حقیقت ان است که انبوه انجام نداده ها مانع میشد . 
هنوز وسط یک طرح تحقیقاتی مزخرف کاری ام که به موقعش برایتان چیزی درباره آن هم خواهم نوشت.از سه کتابخانه و چهار کمد وسایلی را ..وامروز هم چون امکان انجام ان کار نبود توانسته ام.. هنوز کل کاغذهای توی اطاقم را.. هنوز مقاله ماخوذ از پایان نامه ام را..و هنوز چه بسیار هنوز ها.. راستش سال آسانی را آغاز نکرده ام و این به خودی خود بد نیست اما بد هنگامی ست که.. بگذارید برایتان قصه ای از قصه های کودکی ام را بگویم.باشه؟
هشت نه ساله که بودم هنوز خانه ام کوچکتر از حالایش بود و باغچه بزرگی وسط حیاط اش و در ختی بلند که هزاران گل ریز قد سر انگشت یک نوزاد میدادو عطرش ..عطرش را ته قلبم نگه داشته ام بلند تر از آن بود که بتوانیم.. من و امیر برادر م از تنه اش بالا بکشیم..تنه اش بعد یه گره صاف بالا می رفت .با این همه من و امیر پا بر همان گره میگذاشتیم و تا جایی بالا میرفتیم و..
بزرگتر که شدم آن درخت بلند و سر بر آسمان از درون پوک شد یک روز بد پاییز پدر و یکی از دایی ها قطعه قطعه با اره بریدندش تا بادهای وحشی پاییز دوست قدیمی ما را بلای جان خانه نکند ..همان وقت ها بود که داستان درخت بخشنده شل سیلورستاین را خواندم..درخت بی بروبرگرد روایت کوتاه سبزی از زندگی مادر بزرگ بود.مادر مادرم.. زنی که برغم همه سادگی و مهربانی و بی ریایی اش و برغم شکستگی دو پا و محدودیت بسیار در حرکت.. میخواست مادر هشت فرزند و معلم خیلی ها و خاله و زن عمو و که ...که خیلی ها باشد ..مهربانی او بی منت و بی توقع بود و قلب بزرگ و بخشنده اش بی که خودش یا ما بدانیم مدتها در مرحله نهایی بیماری قلبی یا مرحله غیر قابل برگشت تپیده بود..این قلب مثل حقیقت خودش بزرگ بسیار بزرگتر از یک قلب عادی شده بود..با دیواره هایی نازک که بسختی خون را به رگ های مادربزرگ که مثل آوندهای گیاه سبز و سرخ بودند می فرستاد ..
مادربزرگ بی که بداند.. بی که حتی خودم بدانم الگوی من بود ..من تنها گستاخی و سرکشی دیر رس خودم و طغیانم در برابر ظلم را ازو به ارث نبردم.
مادربزرگ درخت بخشنده بود همه چیزش را داد تا کسانی را که دوست می داشت شاد و راضی نگه دارد . برای او حتی در سنین پیری عار بود کار نکند هنوز نشسته بسیار بسیار کارها ازو بر می آمد و هنوز مهربان بود. گنجینه ای از متل ها و مثل ها بود و همین که نام امامان یا پیامبر را می شنید نا خود آگاه صدایش میگرفت و اشک در چشمش می نشست و در شیار های گونه اش گم میشد ..

من بی شک مثل درخت یاس کبود خانه یا مثل مادر بزرگ.. یا مثل درخت بخشنده داستان های عمو شلبی نیستم.. 
گاهی متوجه می شوم تازگی ها چیزک های اندکی را برای خودم یا کسانی که هنوز برای خودم از خودم عزیزترند در گوشه ای پنهان کرده ام..
شاید از آن رو که فرجام مادر بزرگ .و فرجام یاس کبود حیاط خانه مان به شیرینی داستان درخت بخشنده توی قصه های عموشلبی نبود ..
از شما چه پنهان ..از خدا پنهان نیست..به نظر می آید هرچه بیشتر به آن سوی حیات نزدیک میشوم مادربزرگ و مهربانی های بی دریغ و بی منت و توقعش را بیشتر درک میکنم..تنها یک چیز سخت آزارم میدهد.. محبت بی پایان مادربزرگم نتوانست ریشه بسیاری کینه ها و عقده ها را بخشکاند و نهایتا ..شرمسارم که بگویم قلب بزرگ او از عقده های کوچک اطرافیانش شکست خورد.. گاهی گمان میکنم او از دلشکستگی مرد..وگرنه هنوز..و از این است که گاهی...

از "درخت بخشنده"بودن میترسم..اگر محبت و عشق ما کسانی را که دوست میداریم تنها پرتوقع و خودبین کند ( چنان که می بینم در برخی نزدیکانم چنین شده..)اگر نبود ما به حال عزیزی که دوستش می داریم بهتر است تا بودن ما.. هنوز هم میتوان درختی بخشنده بود ؟
اگر بودن ما حتی وقتی سعی می کنیم آزاری نرسانیم اینقدر گرانبار است .. اگر اگر ..اگر مایه آزار و کدورتیم ..دیگر چرا مانده ایم؟