درباره نویسنده
ملاحت
یه آدم میانسالم.از چی بیشتر از همه بدم میاد؟بی عدالتی!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ملاحت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • گلایه
  • ۱۳٩۱/٢/٩
  • اول دفتر به نام ایزد دانا.
  • مثلث زهرآگین
  • نامنظم ترین
  • این همه آشفته حالی..این همه نازک خیالی..
  • ۱۳٩٠/٩/٢٢
  • هیاهو برای هیچ
  • قدر آب
  • غزل خودم
  • روز های سخت
  • غزل خودم
  • دعاها..
  • سیراب
  • دوستان و دشمنان
  • زخم کهنه
  • شعر خودم3
  • برای یک گل سرخ
  • امنیت
  • معلم عزیزم
  • غزل خودم4
  • برای مشتی سیمرغ خودمان(خواخورزا!)
  • برای کامبیز کوچولوی بزرگ!
  • آنها که نامشان هیچ جا نیست اما...
  • قند تلخ
  • ۱۳٩٠/۱/۱٦
  • بریدن ها و پیوستن ها
  • به شیرینی عسل به تلخی شوکران
  • زبان از یاد رفته
  • بوی عیدی.. بوی توپ.. بوی کاغذ رنگی
کلمات کلیدی مطالب
  • غزل (٤)
  • غزل نو (٢)
  • دوستانم (٢)
  • شعر نو (٢)
  • شمس لنگرودی (۱)
  • بچه های من (۱)
  • کامبیز (۱)
  • مکان ها (۱)
  • سلام (۱)
  • عاشورا (۱)
  • عشق (۱)
  • زخم کهنه (۱)
  • اما رضا (۱)
  • دوست داستن (۱)
  • مرگ نوزاد (۱)
  • دوستان قدیم (۱)
  • دوستان جدید (۱)
  • راه سخت راه آسان (۱)
  • کوتوله های ادبی (۱)
  • سقف ها (۱)
  • برادرکوچک (۱)
  • غزل دیگران (۱)
  • چشم بسته (۱)
  • شمع شعله رنگی (۱)
  • غزل خودم (۱)
  • قوانین اداری (۱)
  • دوستی (۱)
  • گل سرخ (۱)
  • مسابقه (۱)
  • شیرین (۱)
  • محبوبه (۱)
  • آب (۱)
  • خاطره (۱)
  • ادبیات (۱)
  • تو (۱)
  • کودک (۱)
  • فرشته (۱)
  • معلم (۱)
  • عید (۱)
  • فردوسی (۱)
  • حریق (۱)
  • نوروز (۱)
  • زبان (۱)
  • مربی (۱)
  • تلخ (۱)
  • احترام (۱)
  • دوستان (۱)
  • همسر دوم (۱)
  • کوه (۱)
  • عسل (۱)
  • خیانت (۱)
  • شوکران (۱)
  • شعر خودم (۱)
  • زیبایی (۱)
  • زیارت (۱)
  • قضاوت (۱)
  • دشمن (۱)
  • تبریک عید (۱)
  • کسروی (۱)
  • مسابقات (۱)
  • تعدد زوجات (۱)
  • شانه (۱)
  • سرباز (۱)
  • نامردی (۱)
  • دشمنان (۱)
  • منطقی (۱)
  • رییس (۱)
  • دشمنی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • دختر باران
  • الهه و مامان
  • بهار (فاميل دوستمون!)
  • كافه كلمه( دنيا جان)
  • آريشكا(آريا)
  • جایی برای اندیشیدن
  • ماندگار( مجله ادبي ماندگار)
  • شاعری از یاران مصدق
  • افت و خيز شعر ( هاني)
  • نوروز نامه
  • تاريخ ايران باستان
  • عارفانه و عاشقانه
  • شربتستان
  • بابا بزرگ
  • مهر يشت( الهام جان)
  • بنيامين كتولي(سلاطين گمشده)
  • شمس گرانقدر لنگرودي
  • اشعار شاعران كهن
  • توكاي مقدس
  • آقاي رسول يونان
  • صریر
  • همايون رقابي
  • استاد دانش آراسته عزيز
  • يزدان سلحشور
  • كشتي نوح
  • حقيقت و افسانه(حسام)
  • دكتر مردي ها
  • سيمرغ
  • تحليل گفتمان انتقادي
  • اورانوس جان
  • دكتر رضا اردكاني داوري
  • اوستا
  • پوران خانم
  • لاله جان
  • پرنيان
  • صحرا
  • از افغان
  • دیگه چه خبر(جناب زایری)
کدهای اضافی کاربر


ملاحت
جايي براي نوشتن .. بياد آوردن.. دوست داشتن.. زندگي كردن.. ديگه ديگه!
روز های سخت
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٤/٢٠

تحمل روز و روز گار سخت برای بعضی چون من بتدریج عادت میشود..یعنی قلبمان اندازه زخم ها و شکستگی ها و ..ها.. ی دیگری میشود که دشمن و البته بسیاری وقت ها مثلاً دوست بر آن..

چنین روزگاری گاه چنان عادت می شود که روحمان دیگر از آن دردش نمی آید فقط به لبخند تلخی بسنده میکند و در لاک خود بیشتر فرو میرود..تا زخم بعدی!

اما مواردی هست که باری کمی سنگین تر بر دوش داریم.. درس.. کار.. وظایف و مسئولیت ها و بعد میبینیم با این همه بار نمی توان باز هم این همه زخم و دلواپسی و "چه کنم چه کنم را "تاب آورد.. 

زمانی می رسد که ناگزیریم از پاری از عزیز ترین هایمان نا امید شویم..

نومیدی از شوکران تلخ تر است.. اما گاهی ضرورت دارد..

ضروری است که گاهی هیچ.. هیچ.. هیچ حسابی روی بعضی نزدیک ترین نزدیکانمان باز نکنیم!

ضروری است که گاهی باور کنیم آنکه روزی استاد و راهنمای ما در آموختن الفبای زندگی بوده دیگر حتی ..نه تنها در آموختن ساده ترین درس ها ناتوان است بلکه ممکن است نا خواسته و با بخش تاریک روح و اندیشه خود زخمی را به ما بیاموزد که دیگر  ما را نه تنها قویتر نکند بلکه از تعادل ساده ای که برای یک زندگی سالم و انسانی نیازمندیم دور کند..

ضروری است که بکوشیم

  •  بی که کینه بورزیم..
  • بی که بشکنیم( و گاهی چقدر ناشدنی ست) ..
  • بی که خاطرات خوب گذشته درونمان را به آتش بکشند..
  • بی که هر لحظه از دو گانگی دیروز و امروز که از یک انسان واحد که می شناسیم دو موجود متفاوت به ما ارائه کند ..

بپذیریم که هر انسانی در مراحلی از حیات خود ممکن است دچار قهقرا شود و بتوانیم نیمه تاریک ماه را هم دوست بداریم اما از محاقش توقع  نور و روشنی و راه نمایی نداشته باشیم..

و اگر محاق ما را که انسانی عادی هستیم هیولایی نشان داد در چشمه ای... بپذیریم که ما بواقع هیولایی از دل سایه ها نیستیم .. انسانیم.. با همه خوبی ها و بدی ها..و این تاریکیست که از هر تصویر شبحی می آفریند و البته تاریکی را نه به پای ماه ...به پای محاق بنویسیم..

البته می دانم که چنین توان طاقت سوزی  فقط برای ساکنین برزخ ممکن است..

آنان که در جهنم میسوزند نومید تر از آن اند که حسرت دیدار بهشت را داشته باشند

آنان که در بهشت زندگی می کنندامیدوار تر از آن اند که بتوانند عذاب دیگران را حس کنند

اما برزخی ها.. می توانند در جهنمی که از دوری از خاطرات خوش بهشت ساکن اند به عذاب دوگانه ای شکنجه شوندکه..امید و یاس  توام در آنها جهانی ویران  را بوجود می آورد که قابل سکونت برای هیچ روح سالمی نیست..

  شاید از این رو است که شریعتی می گوید : آیا آنها که ساکن برزخ اند به دوزخیان حسرت نمی خورند..؟

بگذریم.. برمیگردم به حرف اولم..گاهی بد نیست نومید بشویم..از کسانی که به ازای هر مهربانی شان زخمی هم بیاد داریم.. یا خدای نکرده.. خوبی هایشان دیگر کفاف جبران بدی هایشان .. کفاف تاوان و بهبود این همه مجروح کردن روحمان را نمی دهد..

شرمنده که این را مینویسم دوستان!

 اما دیگر تقریباً( دروغ چرا شاید هم کاملاً  )از بعضی عزیزانم نا امید شده ام..

حس میکنم اگر آنها و رفتارشان را دور نزنم این زخم هایی که هر روز با آن روحم را مجروح میکنند مرا یا آرام آرام می کشد یا در سیاهچالی از بی اعتمادی و بی اعتدالی و بی انصافی و کینه و وسواس ذهنی و... غرق می کند..

و من .. خیلی وقت است یاد گرفته ام .. درکنار همه کسانی که دوست می دارم.. خودم راهم می باید در زمره حداقل کمترینشان حرمت بگذارم و سزاوار لا اقل احترام بدانم..اگر به انسان احترام می گذارم.. که میگذارم!

 باشد که خداوند  دشمنی های مارا به عدالت و انصاف و دوستی ها و خویشاوندی های مارا به عشق و رفاقت احترام.. نزدیک تر کند.. آمین!

نظرات ()



غزل خودم
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٤/۱۱

حاشا کنید یا نه.. که باور نمی کنم

گنجی درست در پچپ ان سینه مخفی است!

من کور نیستم که! فراسوی این غبار

یک روح از بلور و ایینه مخفی است

چون عشق باستانی مرد سفالگر

که گل به گل به نقش سفالینه مخفی است-

در زیر سنگ های سکوت غریب تان

زیبایی تمدن دیرینه مخفی است....

اصلاً رفیق روح شما هم نمیشوم!

اما چقدر عشق در این کینه مخفی است

ها! مست کرده اید به حافظ مگر.. که باز

در چشمتان خماری دو شینه مخفی است...

ملاحت

10/4/90

نظرات ()



دعاها..
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٤/۸

 

خدای من ای خدایی که هرگز لقمه کسی دیگر را در سفره ام نگذاشتی..

خدایی که هرگزجرعه ای از  آب تشنگی کسی دیگر را در لیوانم نریختی..

از تو می خواهم زندگی خودم را به من بدهی .. می دانی که هرگز دزد فرصت ها و زیستن های کسی دیگر نبودم و نیستم..

می توانم همه سختی ها را تحمل کنم

می توانم باقی عمرم را منتظر نیمه دیگر خودم بمانم و هر سختی را به خاطر او تحمل کنم( تو از پوست کلفت من بهتر از خودم با خبری)بهتر می دانی که حاضرم به سادگی تا آخر جنگی که جنگ خودم است بمانم زخم بخورم و  حاضرم به سادگی در جنگ خودم  بمیرم..اما حاضر نیستم وزندگی دیگران را زندگی کنم و  خانه دیگران را بدزدم!

 خدای خوب خودم 

 نه می توانم نه می خواهم حتی یک لحظه در بهشتی زندگی کنم که در اصل متعلق به کس دیگری است و من فقط مهمان ناخوانده ای هستم که آمده ام تا خالی جایی را پرکنم که..

به من تشخیص بده زندگی خودم را پیدا کنم.. کسی راکه من نیمه دیگرش هستم..نه مسکن موقت دردهایش ..کمک کن کسی را پیدا کنم که برایش هوا هستم نه دارو.. آدمی از هوا خسته نمیشود.. بود و نبودش را به زبان نمی آورد.. هوا بخشی از بودن خود آدم است..مزاحم آدم نیست..اما  دارو..دارو شاید آدمی را از مرگ نجات بدهد..اما وقتی آدم خوب شد مصرفش برای آدم مرگبار و تلخ و.. میشود.. 

 خدای من

کجای عمرم خواسته ام زندان یا مالک  یا زندانبان  کسی باشم؟

 توضیحش.. برای هرکه سخت باشد برای تو می توانم به سادگی توضیح بدهم..خیلی سخت نیست.. من در نوعی از زیستن بزرگ شده ام که در آن آدمها .. هزاران دوست دارند.. هزاران فرزند.. می توانند هزاران نفر را در کنار پدر و مادر شناسنامه ای خودشان والدین خود بدانند..می توانند زیبایی و حقیقت را در هزاران وجود دیگر  تقدیس و تحسین کنند فارغ از مرد یا زن بودنشان.. اما می توانند در آسمانها و زمین  یک خدای داشته باشند و در زمین در کنار تمام عشق ها و تعلق ها.. یک عشق زمینی. و این هیچ ربطی به جامه جنسشان ندارد...زندگی ساده ای است و به تعادل.. بسیار نزدیک..

 خدای من.. خدای خوبم

در همه این سالها کسانی را دیدم که فرصتهای دیگران دزدیدند.. یا تباه کردند.. کسانی را دیدم که این فرصتها را از دیگران حتی.. گدایی کردند..ویا چون زالو بیصدا از دوشیدند و نوشیدند.. کسانی را هم دیدم که فرصتهای خودشان را هم ویران کردند و بی فرصت زیستند..کسانی هم که فکر میکردند باید آن را به دیگران ببخشند و اسم این را گذاشتند ایثار در عشق( حالا می دانم که تو هم به این  نوع بخشش میخندی زیرا جهان را چنان بزرگ و وسیع آفریده ای و برای هرکس فرصت خودش را آفریده ای نیازی به چنین بخششی نیست)

  خدای من.. خدایی خوبم

 به من خانه خودم را نشان بده..زندگی خودم را..اگر این خانه ای که مرا بر آستان اش نگاه داشتی تا درنگ کنم.. خانه من است .. نشانه ای بفرست که بدانم ...اگر اینجا خانه من است و زندگی من اهل  این خانه   است نشانه ای که به خاطرش بتوانم شهامت وارد شدن به این خانه را پیدا کنم.. مثل کسی که به خانه خودش برمیگردد نه مثل میهمانی که آمده است تا برود..

و اگر اینجا خانه من نیست خدایا..

به من توان و شهامت این را بده که همچنان مثل باقی سال های رفته..با همه آنچه  ندارم و دارم.. بگذارم و بگذرم..

فکر نمی کنم خواست زیادی باشد خدایا ؟زندگی مرا به من بده.. نیمه دیگر خودم را.. آمین!

نظرات ()



سیراب
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٤/٤

هفته گذشته داشتم طبق معمول برای رفع و رجوع کارهایم میرفتم تهران..از اقبال خوش بانوی مسن نازنینی کنارم نشست..باهم دونفری صندلی عقب را حساب کردیم..این که مسافر صندلی جلو چه بانوی پست و مقام داری بود مهم نیست.. مهم همسفر دوست داشتنی من بود...

همین که کمربندایشان و خودم را بستم شروع کرد برایم از خاطرات خوب همسر از دست رفته اش گفتن..

من در زندگی گوش حرف های کسان زیادی بوده ام..بعضی ها رنج ها و بعضی شادی هایشان را به من گفته اند ...گاهی با گریه هایشان شکسته ام و البته از شادی هایشان شاد شده ام.. از خدا پنهان از شما پنهان نیست حوصله غیبت شنیدن نداشته ام و از همین رو گاهی حرف های اینجوری را به نشنیدن رد کرده ام..اما حرف های این خانم نازنین پر از حس های خوب بود..

 حتی وقتی غمگین حرف میزد..پشت همه این حرف ها آقایی بود که از بس ماهرخ خانم( همین همسفر گل من )از خوبی ها و رفتار سنجیده و عشق خالصانه و ادبش حرف زد .. که من فکر کردم تازه چند ماهیست که به دنیای دیگر سفر کرده اما بعدتر فهمیدم ده سال از رفتنش میگذرد و چقدر تعجب کردم.. چقدر..

برای اولین بار در عمرم کنجکاو شدم این سایه بلند دوست داشتنی را که اینقدر خوب حتی در هنگام نبودنش پناه همسرش بوده ببینم.. چشمهای ماهرخ خانم پر از اشک شد و گفت که مگر طاقت دارد عکس او را با خود نگاه دارد.. و گریه کرد..اندک و بیصدا و در خود..مثل ابرهای بهاری نه.. مثل کوه ها..  

-"دختر جان وقتی مرد.. اون خواهرش که نیویورک بود گفت خدا به اون رحم کرد که تو نرفتی ماهرخ جان.. اگه تو چیزیت میشد اون دق مرگ میشد..اون وقت هروتونو ازدست میدادیم.."

" من در خانه خودم همیشه مورد محبت و احترام بودم..اما در 52 سالی که عروس این خانواده بودم اونقدر با محبت و احترام باهام رفتار کرد که سیراب شدم..رفتار اون باعث میشد دیگران هم با من.."

 و من فقط فکر میکردم..به هزاران زن که در زندگی روزانه خودشان با جای  خالی این محبت و احترام زندگی میکنند ..

 بعضی ها شان بدل به مجسمه های سنگی اضطراب و عقده شده اند

بعضی بدل به مهربانی های شکسته.. لبخندشان مهربانی مجروحیست که.. و بعضی شبیه اشباحی اند که بعد از آخرین بار فریب خوردن شکسته اندو بدل به سایه ای شده اند که فقط مرگ را انتظار میکشد ...

در تاریکی بی پایان جاده بارانی و طوفانی بر می گشتم نیمه شب بود..برای هردو تا شان دعا کردم.. برای همسفر گلم و برای مردی که حمایت و مهربانیاش چنان زیاد بود که حتی از آن سوی مرگ همسر و عشقش را در بر می گرفت..و نه تنها او را در بر می گرقت از خلال وجود عزیز او به بقیه هم می رسید..

خنده ام گرقت از دروغین بودن این همه دوستت دارم الکی که..از این همه ..خاک وجودش بر بودن خیلی از به ظاهر زنده هایی که می شناسم شرف دارد.. 

یاد دوست سبیل کلفت شاعرم علیرضا فکوری اقتادم..همیشه به یکی از اشعارش می خندیدم و می گفتم:

 اخوی ! این شعر تو قشنگ محالی است..! از زیر سیبیل های کلفت کردی اش می گفت: سید جان !تو هنوز بچه ای ! بزرگ شدی می فهمی..

حالا بزرگ شده ام .. معنای زیبای این شعر را به ماهرخ خانم و بهمن" اش" تقدین می کنم.. آن شعر این است

پیر شده ایم بانو!

و عشق هنوز جوان است!

پیوست برای راحله عزیزم:

چطور آدم بتواند رفاقت و صداقت خودش را با کسی قسمت کند که هنوز به چشم تمام صداقت های بچه گانه تو به چشم نمایشی چون محاسبه و داد و ستد های دیگران نگاه میکند..؟ 

وقتی کسی به تو اعتماد ندارد در را رویت باز کند دعوتش می کنی بیاید با روح زخمی ات شام بخورد؟ 

چاکرتم.. زخم های بی صاحب ما یکی دوتا نیست که..بگذار به درد خودمان ..بگذریم..

نظرات ()



دوستان و دشمنان
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۳/۱٢

 

دشمنان آدم فقط برای آدم زیان و ضرر نیستند. حتی دشمن نادان و حسود و بد خواه هم برای ادم فوایدی دارند که می خواهم امروز برای بشمرم شان

1. دشمنان آدم باعث میشوندخوبی ها و زیبایی ها و عظمت های دوستان آدم معلوم بشود..و اصلاً معلوم بشود واقعاً کی دوست و کی دشمن است..

2.و باعث میشوند نقاط قوت و ضعف خود آدم برای خود آدم مشخص بشود

3.باعث میشوند آدم کلی قدرت و توانایی در خودش کشف کند

4. باعث میشوند دل آدم بزرگ و روح آدم قوی بشود..

5. باعث میشوند آدم شمشیر ها ی پنهان و زنگار زده درون انبار های روح خودش را پیدا کند..

تازه عقاید درست که بی دشمن نمیشوند که؟

تازه بی آسیب هایی که دشمنان به ما رسانده اند که ما اینقدر بزرگ نمیشویم؟

به دشمنانمان بسیاری از زیبایی هایی را که در روحمان پنهان است مدیونیم. بی که لازم باشد هرگز ممنونشان  باشیم..ازبس که ما را در جنگهای کوچک و کثیفشان کشته اند...

نظرات ()



زخم کهنه
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۳/۱٠

در حال باز کردن و بستن صفحات متعدد برای مقاله دوستی نازنین و عزیز در صفحه ای به زبان اصلی ناگهان عکسی را می بینم و خشکم میزند ..عکس مال سال 2004 است مال 7 سال قبل..عکس مال یک دشمن عزیز است که حالا دیگر فقط برایم خاطره یک دشمن  است و عزیز ..نه..

همکار کوچولویم می آید تو و از دیدن چهره ام می پرسد چیزی بدی شده رییس؟

صدای خسته و غریبه ای به او جواب می دهد: عزیز دلم..چیزی منو بهم ریخته به قدر 5 دقیقه منو تنها بذار..لبخند تلخی می زند و می رود ..صفحه را کی بستم؟ شاید بلافاصله .. اما همان کوتاه زمان کافی بود تا هجومی از آواری از خاطرات و تلخی ها فرو بیاید..مثل سربازی که به میدانی از مین های خنثی شده برگشته  که در آن بسیاری از عزیزان خودش را از دست داده..به ملتقای مکان و زمانی که بعد از آن برایش جهان هرگز مثل اولش نمیشود..قبل از آن میدان او می تونسته مثل همه باشد.. بخندد..باور کند..هر روز با طلوع آفتاب بدنیا بیاید.. اما حالا نه..

فکر..؟نه حتی فرصت فکر کردن نمی رسد چندان که زخمهای کهن می بارند..سربازدستش را بر بازویی خودش.. شانه اش.. قلبش میگذارد ..با ترس.. هنوز می ترسد بر جایی از هستی خودش دست بگذارد و درد تمام وجودش را پر نکند..تقریباً همه زخمها خوب شده اند..مگر میشود؟!

وقتی قفسه سینه تان تیر میخورد با هر دم درد توی ریه تان می آید و با هر بازدم درد..

وقتی خوب میشوید آنقدر به آن دردها عادت کرده اید که با هر نفس خدا را به قول سعدی دوتا شکر میگویید .. این که هوا دارید که نفس بکشید و این که با هر نفس درد نمیکشید..و تعجب میکنید که دیگر تمام لحظه هایتان ازدرد پر نیست.. 

خاطرات بد.. خاطرات تلخی.. خاطراتی که شیرینی اندک و دزدیده و کمرنگشان در هجوم آن همه تلخی ناپدید میشود..

پریشب بود انگار ..که آزاده خواهرم داشت یکی از آن خاطرات را بیاد می آورد.. خاطره برای او مهیب بود..سهم او از آن خاطرات ترس بود.. اما من چه باید میکردم من که در قلب آن خاطره و اول شخص مفرد آن داستان تلخ بودم؟آزاده فکر می کرد فراموش کرده ام.. با جزییات بسیار دقیق برایش یکی دوتا شان را تعریف کردم .. تعجب کرد:"بنظر نمی اومد یادت مونده باشه ملاحت.. فکر کردم اون آدمها رو با بدی هاشون فراموش کردی و بخشیدی!"

-فراموش نکردم آزاده جون.. هیچ چی رو فراموش نکردم..اگر بخوامم نمیتونم فراموش کنم.. اما سعی کردم  ببخشم..

.سهم من از آن داستان  تلخی بود.. شوکرانی که اگر شیرینی محبت بی پایان دوستان و عزیزانم نبود هنوز آنقدر زیاد بود که بتواند مرا به سادگی و در مدت کوتاهی  بکشد

اما شیرینی و لطف عزیزانم چه در آن سالهای تاریک و چه بعد آنها آنقدر زیاد بود که آن تلخی درونش حل شد و ناپدید ..

یادم است همان سال ها در محل کارم در واحد پزشکی قانونی دختری را  که می خواست از نامزدش که به او خیانت کرده بود و وقتی هم دانسته بود دختر میداند کتکش زده بود.. آرام میکردم..( بهتر بگویم سعی میکردم آرام کنم آرام نمیشد که !تلخ تلخ و ریز ریزباصدای آرامی گریه میکرد.. و صدای هق هقش عین خنجر به قلب من و همکارها فرو میرفت  ) گریه کنان میگفت: تو که کتک نخوردی بدونی .. تو که بهت خیانت نشده.منو با کمربندش مدل شلاق زده !

من همانطور که دلداری اش میدادم و شانه های کبودش را از روی آن مانتوی طوسی کهنه نوازش میکردم توی دلم بخودم گفتم:

همه ضربه ها بر جسم آدم فرو نمیاد عزیزمن! مگه تو جای شلاقو روی روح من میبینی؟

چه سالهایی که گذشت.. چه روزهایی.. خدایا تو شاهد باش!

عجبا!یک ..ساعت  از آن 5 دقیقه گذشت..

شاید بنا بر سیاق قصه ها باید اینجا چیزی خطاب به دشمنم بنویسم.. اما نه.. من اینجا را برای دوستانم انتخاب میکنم.بگذار فراموش کنیم..یا دست کم دیگر هرگز بیاد نیاورم 

دوستان عزیزم

که حتی وقتی نیستید دعای خیرتان مثل عطر گل روزم را بهاری میکند

مثل نسیم بهاری که..داغی خستگی را از روح و جسمم میبرد

دوستانی که شانه گریه هایم بودید.. حتی وقتی نبودید( خب یاد و حرف هایتان که بود که!)

دوست جان ها!یی که

دوستی با ارزشتان باعث شد بیشتر با ارزش داشتن یک روح ساده و قلبی که بزرگترین دوست داشتن است در خودم پی ببرم..

شاید باید زودتر در زندگی ام به شما میرسیدم..

 ای کاش تمام آنچه را برای دوست نماهایی که بعد ها دشمن عزیز و بعدتر ها فقط خاطره یک دشمن گذاشتم تنها برای شما می گذاشتم..

اما آدمی از سرنوشت خودش ناگزیر است.

شاید اگر به چنین دشمنانی نمی رسیدم هرگز نمی توانستم عظمت و شکوه سادگی بیریای شما..مهربانی پنهان در سیمای  به ظاهر خشن و حقیقت  عشق و دوستی را لمس کنم..

امیدوارم لایق تان باشم .. دوستتان دارم..تا بحدی که.. خدا می داند!

نظرات ()



شعر خودم3
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۳/۱

1

ای که من برای دل هایی بمیرم
که طعمه گلوله  شدند
 اما یک" نه" از عاشقی
سر فرونیاوردند
ای بمیرم
برای لب هایی که
که جز به بوسه بر گونه کودک و دست پیر
جز آواز و جز فریاد" آزادیآزادی" نگشادند..
ای بمیرم برای شعر هایی
که در ازای "مخاطبی خاص"
 دل جهانی را
 چون آفتابگردان
 به جانب عشق
برگردانده اند..

برای "دنیا" ی بزرگ کوچکم

2

در تو باران  

گیسوانش را

با دختران شهرم  به مهربانی

شریک میشود

در تو رد هر رود  بیقرار

به غزلی میرسد

تو ملتقای بنفشه و بهار نارنج و نسترنی

تو دیواری خسته نیستی

در کوچه ای کهن

 اما تمام یاس های بنفش در اشعار من

 سر بر شانه تو دارند...

عزیزم!

تو آن سالی

که تمام ماه هاش

" اردیبهشت " است!

31/1/90 :  ملاحت

نظرات ()



برای یک گل سرخ
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٢/٢٤

محبوبه شب اسم یک گل است .. اما برای من اسم یک عزیز از دست رفته است. نمیدانم راحله یادش هست یا نه قبل از شروع جنگ شهر ها  و آمدن بچه هایی مثل "سحر "که بعد ها دوستمان شد و در نازی آباد تهران زندگی میکرد  و "زینب" که از دزفول می آمد و صدای هواپیماهای جنگی را چنان می شناخت که ماصدای پرنده ها را.. در سال دوم دبیرستان دختری از تالش به مدرسه ما آمد.او سرخ رو .. ساده و خجول بود و با لهجه شیرین روستایی حرف میزد .

او شاگرد اول مدرسه ای بود که از آن آمده بود . در شهر کوچک او رشته ریاضی تدریس نمیشد . اگرچه او در آن مدرسه شاگرد ممتاز بود . اما در درس ریاضی و شیمی و فیزیک در دبیرستان ما ضعیف محسوب میشد .

اما او انسان ضعیفی نبود .. اصلاً چرا بنویسم او؟

محبوبه عزیز می نویسم تو .. مرا یادت می آید ملاحت هستم!اسمم یادت نماند.. خودم چرا..

هنوز صورت گلگونت که موقع درس جواب دان سرخ تر میشد یادم هست..

چه همه ناراحت میشدی وقتی جواب مسئله جبر و مثلثات را که آقای رضوانی دبیر آن بود نمی دانستی..

 چرا خودت را سرزنش میکردی..؟

چقدر وقتی اولین نمرات تک را گرفتی گریه میکردی..

چقدر من و هایده و مریم به تو دلداری میدادیم..تقصیر تو نبود پایه ریاضی ات ضعیف بود.. پایه مهم است!

تو وسط کلاس تخت سوم از ردیف وسط می نشستی.. بیشتر تنها بودی.. آن موقع تازه دفترهایی با جلدهای رنگی وارد بازار شده بودند.. که البته هنوز بیشتر کاغذهاشان مرغوب نبودند.. تو از آن دفتر های لوکس و گران که فقط پولدار تر ها داشتند نداشتی.. اما دفتر های تو هم زیبا بودند..تو دفتر هایت را خودت میدوختی..با مقوای کلفت جعبه ها جلد میکردی و جلد مقوایی را در پوشش مخمل های سرخابی که دختران تالش در دامن های پرچین تن می کنند پنهان میکردی..

دفتر  جبر تو چرخشی سرخابی از زیبایی جامه یک دختر تالش بود..این آقای رضوانی بود که دفتر دست دوخت تو را بالا گرفت و ماهمه دیدیم چه قشنگ است و تو شدی رنگ جلد دفترت...

وقتی مردود شدی به شهر خودت برگشتی تا در دوره شبانه درس بخوانی.. چقدر درس خواندن را دوست داشتی.. نامه هایت با همان خط ساده به هایده می رسید ..در آخرین نامه نوشته بودی: مریم عزیز!می خواستم از قول من از دوستی که اسمش را یادم نمی آید تشکر کنی.. همین که با تو و آن یکی مریم تخت آخر می نشیند.. می دانی هروقت کم میگرفتم و گریه میکردم خیلی دلداریم می داد و آرامم میکرد..

بعد نامه ها قطع شد..مثل آمدنت بیصدا از یاد رفتی.. ده سال بعد از دبیر ستان یک روز از  طی یاد ایام کردن از دبیرستان از هایده پرسیدم: هایده محبوبه.. ج.. یادته..؟

صورت خونسرد و آرام هایده تغییر کرد.. مثل روزی که میخواست جرات کند  خبر  سقوط هواپیمای آزیتا و همسرش  را در ماه عسل بعد از سه سال از کشته شدنشان تازه به من بگوید..

- خبر نداشتی؟

 - چی رو؟- اون دوتا دختر جوان تالش که..

-که؟

- که سوختند...

بریده روزنامه و خاطره سیاه کوتاهی در ذهنم..خاطره که همان موقع بی که بدانم بسیار آزارم داده بود..پیکر سوخته دو دختر جوان در هشتپر پیدا شده بود...ابتدا فکر کردند آن دو موقع درس خواندن خوابشان برده و چراغ نفتی برگشته و خانه..بعد بقایای طناب دور دست یکی از آن دو...شک پلیس.. سایه دو ولگرد جوان که از آنها تقاضای دوستی..به گفته همسایگان  دو دختر  نپذیرفته بودند..کینه جویی از این "نه".. وقتی کسی خانه نبود..و پیداکردن رد آن دو نفر به کمک همسایه ها.. اعدام  و..

 به همین سادگی!به همین سادگی دستهایی که آنقدر نوشتن و ساختن را دوست داشتن بسته و تا حد مرگ زخمی شدند و سوختند..

آن همه شوق برای یادگرفتن.. آنهمه آرزو برای شدن..آن همه...

صورت گلگون و لهجه شیرین محلی تو.. دفتر های مخملی ات..رز مخملی دیده ای نه؟ هشتپر باغچه های پر از گل زیاد دارد..

تو را همیشه یکی از آن رز های مخملی میبینم که نیست اما گلبرگ های     سر خابی اش..لطافت ساده و نجیبش و عطرش در فضا پراکنده است..

گاهی به خودم می گویم باور نکنم ..بهتر که باور نکنم..

آره گاهی فکر میکنم تو هنوز  با آن مقنعه بلند چانه دار مشکی که صورت ریز تو را کوچکتر و شکستنی تر نشان میداد... نشسته ای و مسئله حل میکنی..چشمهای میشی ات از ذکاوتی پنهان برق میزنند .. اگر صدایت کنم.. اول چیز داغ و قشنگی بر صورتت می نشیند .. چیزی برنگ گل سرخ..

این ها را برای تو مینویسم محبوبه !

برای غنچه ای که فرصت کامل شدن و   گل شدن نداشت.. برای یک .. گل سرخ.... 

نظرات ()



امنیت
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٢/۱٤

پریروز طبق معمول داشتم در بین درس ها کار خونه می کردم.کار خونه هم می دونین به قول مادرها:" تمامی نداره." عین کارهای این دنیا.

خلاصه راهروی کوچک منتج به در آلومینیومی کوچیک بالا رو تمیز کردم. درو هم ..( ما گیلکا هم کشته مرده بشور بساب!)درو که کملا شسته و خیس بود بر خلاف همیشه هاست که بسته بود باز گذاشتم تا نسیم در را خشک کند که خشکم زد..دیوار روبروی اطاق من.. یعنی روی همان در یک دیوار بلند قدیمیست و رویش یک عالم شاخه گل..خارجی ها می گویندش: ویستریا! میگویند اصالتاًمال شرق دور است..ما میگوییم یاس کبود ..

نمیدانید اردیبهشت که میشود یاس کبود با چشم انداز پنجره من چه می کند ..می کندش اینجوری:

و از این هم خوشگل تر ..کوچه بن بست زیر پنجره اطاق من میشود کوچه یاسها..

حالا چه خوبی های دیگری دارد بماند..وقتی در را چار طاق کردم ناگهان همه قشنگی های یاس با عطر خوش و نسیم ناگهان آمد تو.. توی راهرو نیمه تاریک دم غروب نشستم و گذاشتم چشم انداز زیبای بیرون و عطر خوش یاس بنفش و نسیم بهار خستگی ام را حل کند..توی لیوان چایی که بوی بهار نارنج میداد..

صدای گنجشک ها بود و صدای پای هیچ غریبه ای که مرا بلند کند به بستن در توی کوچه... نبود..با خودم فکر کردم چند سال است چنین چشم انداز زیبایی را فقط باید از میله های پشت پنجره ببینم نه از توی این درگاه باز؟

و با خودم فکر کردم:

 امنیت این است که بتوانی بی که صدای پای غریبه ای بترساندت که مبادا.. در خانه ات را چنان باز بگذاری که بشود تمام زیبایی یک همه خوشه یاس را با تمام نسیم اردیبهشت حس کنی ...

نظرات ()



معلم عزیزم
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٢/۱۳

اولاً امروز که چه عرض کنم دیروز  

به همه معلم های واقعا معلم تبریک میگم!

و اما.. این نوشته برای معلمین عزیز و بزرگواری  که منو با زحمات خودشون آموزش دادن( گیرم براستی کودک خشمگین و سر به هوایی که در من بود آموزش پذیر نبود!):"

اول از همه خانم زهیدی عزیز معلم گل کلاس اولم! به اندازه همه حروف الفبا ازتون ممنونم..شما به من فهموندین به یک غریبه که با من پیوند خونی نداره میشه گاهی بیش از یک آشنا اعتماد کرد ..( شما کتاب "دانش شادی بخش است" رو به من دادین!

معلم کلاس سوم دبستانم خانم مهرگان عزیز!

آخرین سال تدریستون بود

: به خاطر زهره بخشنده شاگرد به لحاظ درسی ضعیفی که مسئول درسش بودم ..دعوام کردین.. البته شما نمی دونستین که .. خودمم امروز میدونم اون بیش فعالی داشت و همش فرار میکردو منم می دویدم دنبالش و به گردش هم نمی رسیدم..مهم نیست که دعوام کردین.. ممنونم چون نمی خواستین شاگرد دوم کلاستون از مسئولیتش دربره و یاد بگیره جز در قبال خودش در قبال بقیه هم مسئوله..

 معلم کلاس چهارمم خانم ذریت خواه عزیز!..اونقدر برامون فرصت گذاشتین و چقدر حوصله کردین دوستتون دارم

معلم کلاس پنجم خانوم ایمن آبادی عزیز!

می دونم که کمی بعد از همسرتون که برای کمک به یه فامیل توسط یه پسر نوجوان کشته شد .. زندگی سختی داشتین.. اما از شما دقت و مهربانی رو یاد گرفتم..

خانم علی پور عزیز!

ابروهای کمانی شما موقع دقت کردن  بالا می رفت .. عربی ادبیات تاریخ و بسیاری از درس های علوم انسانی در سایه لطف شما برام ساده شد...

خانم فقیهی عزیز ...

که یه جورایی خاله من هم هستین و از مادر کهنسالتون مثل گل پذیرایی می کنین

اولین متن ادبی اثر گذارمو سر کلاس درستون خوندم و با تعجب متوجه شدم همه بچه ها دست میزنن و چشماشون پر از اشک شده..

خانم کالمرزی دوست داشتنی من!از یه درستون تو جغرافیا کم گرفته بودم:13! گریه میکردم.. بد جور .. نصحیتم کردین که مثل یه دختر بزرگ نمره بدم رو بپذیرم و برای اصلاحش تلاش کنم.. وقتی اشکامو پاک کردم.. با لحن تسلا بخشی گفتین! آفرین! حالا شد .. حالا نشون دادی یه دختر بزرگ و فهمیده ای که نه با گریه بافکر راهشو پیدا میکنه..و من در 13 سالگی یه عالم بزرگ شدم!

 خانم پتراچی سختگیر عزیز!

 جز شما کی می تونست زبان انگلیسی رو با اون دقت به ما یاد بده..دخترتون بیتا و پسرتون بابک چه می کنن؟مثل شما به شیرینی انگلیسی حرف میزنن؟به هر حال عزیز من:

  i do my best, i,m able to touch that surface of another language which  you whish,but how can i show you it today

آقای  هادی چینی کار گرانقدرم برای شما و آقای سید حسن شعاعی بزرگوارم باید هزاران پست بنویسم تا بگم چی ها در کلاس ادبیات یاد ما به ما یاد دادین..همینقدر بگم همه عمر ممنون شما هستم.. درباره شما دو عزیز جدا خواهم نوشت

 خانم سماکچی عزیز! شما به ما شیمی درس ندادین!ما رو تو شیمی حل کردین!خیلی وقتا.. وقتی دارم به بچه ای یه مفهوم شیمی رو بعد 22 سال توضیح میدم به قدرت بیان شما آفرین می گم

عموی عزیزم سید رضی!

این تشکر برای شما هم هست..بی زحمات شمامفاهیم سخت شیمی آلی مثل زنجیره های کربن و هیدروژن تو یه پیوند کووالانسی محکم از جنس پیوندهای کربنی الماس به ذهنم میخ نمیشد . این سوای اونه که همیشه نه فقط عمو و معلم ..که برادر بزرگ مهربون و صبور من بودین.پایه تمام بحث های اجتماعی و سیاسی برا یه بچه کله شق نوجوان..دیدن کسی که به زیبایی و درستی شما نماز میخونه و به حلال حرام خدا ایمان داره اما قدرت انتقاد دردلش اینقدر واضح و روشنه آدمو همیشه  به دین به عنوان یه پیکره زنده امیدوار میکنه..

سرکار خانم فتاح

صورت گرد و دوست داشتنی شما و لحن فصیحتون موقع درس دادن تارخ معاصر یادم نرفته هنوز هم معتقدم تاریخ معاصر  ایران به قول شماتلخه..تلخ در تلخ..و زن.. متاسفانه عمدتاً در این تاریخ از پشت پرده نه در میدان حضور داره..  اما  من همین پاره های تلخو برای اجتناب از تکرار تلخی هاشون برای پایان نامه ام انتخاب کردم

آقای کبودان گرانقدر

بله حق با شما بود.. فیزیک عرصه زندگی ماست..می خواین به شما بگم تصویر در آینه تخت چه ویژگی هایی داره؟.. از هر چند بار که جلو  آینه می ایستم .. می گم :طول تصویر برابر  با طول شی و..

آقای پاک ضمیر ارجمندو آرام

 شرمنده ام به خدا ! اما هنوز تو آمار و روش تحقیق خوب نیستم..اما این از ارزش زحمات شما کم نمی کنه..یه بار صورت یه مسئله احتمالاتو عوض کردین و کاملاً پیچیده اش کردین و بعد پرسیدین خب حالا چه می کنین..- فکر کردم.. نمیدونم آقا!لبخندی زدین و مسئله رو به زیبایی حل کردین.. از اونجا( یعنی تقریباً 23 سال پیش ) تا حالا از نمیدونم های خودم نترسیدم..اما برا می دونم کردنشون خیلی سعی میکنم..

آقای آخوند زاده دوست داشتنی

 هنوز مزه نمره ده(10)که با حل کردن سه مسئله ابتکاری ناتمام به هفده رسید رو یادمه!..شما به فکر کردن ما نمره دادین.. نه به پرکردن برگه ممنونم و یادم رفت بگم:" هنوز به اندازه تمام دریانوردا و معمارا مثلثاتو دوست دارم!"

آقای عبدالجبار آرمان پور

به خاطر تلاش شما  و آقای سعیدایی زبان عربی برای ما بشدت ساده و دوست داشتنی شد.من تو کنکور این درسو 100 درصد زدم.. امیدوارم این نتیجه خوشحالتون کنه.. یادتونه؟ گفتین شما را همون سالها قبل از وطنتون عراق بیرون راندن.. گاهی با حسرت از  رود فرات و برادرتون که با سر انگشتان هنرمندش از گل مرده ظرف های زیبا و میساخت و به قول شما از اون هنر می ریخت حرف میزدین.. رودی که نمیدونم کی می تونین دوباره اونو ببینین..

آقای منصوری گرانقدر

آخرین دو  جمله تونو در آخرین جلسه کلاسمون تا حالا که چهل سالمه یادم مونده

دختران من!

دانش حقیقی رو بیاموزید جایی که انسان از کم دانشی خودش اینقدر رنج می کشه.. وای به حال بی دانش زیستن!

اما جمله آخرتون این بود :

 یه آونگ رو پایتخته با گچ کشیدین

تقریبا این جوری:

و توضیح دادین اگربه  یه دامنه این آونگو دامنه رنج و تلاش بگیم. دامنه دیگه 

دامنه دیگه دامنه نتیجه و نیل به مقصوده. هرچه دامنه تلاش بیشتر دامنه نتیجه و شادی بیشتر دختران من!

زنگ خورد وهمه   شما رفتین..

 همه شما معلم های نازنین من !

اونقدر از تون خاطره دارم که یه کتاب بیشتر میشه..

گاهی فکر می کنم دیروز مدرسه تموم شد و من هنوز از تموم شدن دبیرستان می ترسم..دبیرستان من.. دهخدا!

یه مکان آرمانی نبود .. اما مدرسه ای بود که توش اون پایه هایی رو در خودم ساختم که حالا در چهل سالگی اگه بهشون افتخار نمی کنم ازشون شرمنده هم نیستم..

آدم بزرگ و نام آوری نیستم یه انسان متوسطم.. اما تلاش می کنم.. هر روز تلاش می کنم دروغ نگم ودیدن رنج کسی برام بی تفاوت نشه.

گاهی فکر می کنم هنوز از مدرسه بیرون نیومدم.. هنوز که چهل سالمه..گاهی که با عجله از بلوار وسط خیابون بالا میرم و از اونطرف یواشکی می پرم و مثل روز های مدرسه که دیرم شده بود تند تند میرم..

معلم های عزیزم..

 می خواستم بگم خیلی برام عزیزین..می خواستم بگم هنوز دوستتون شده..می خوام بگم هنوز بخشی از من تو اون دبیرستان باقی مونده.. و هنوز داره پیش شما و خاطراتتون  درسهایی رو می خونه که شاید برخی ها در بالاترین مراتب تحصیلی بهشون نرسیدن....می خواستم بگم دلم خیلی خیلی خیلی خیلی..براتون تنگ شده.. خدا همه تونو حفظ کنه.. 

با احترام و محبت تموم نشدنی:

ملاحت

نظرات ()



مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر