1. سال نو مبارک 

عیدت مبارک بابای عزیز.در لحظه تحویل سال دستت بر شانه ام بود و دانستم که با منی . ممنون که هستی خیلی قویتر و مهربانتر و بیشتر از خیلی ها که ادعای بودن دارند. در سال جدید که ظاهرا بهتر از سال گذشته آغاز شده تصمیم های بسیاری را به خواست بسیار عملی خواهم کرد . امسال میخواهم ثمر و نتیجه بسیاری از تلاش ها را به خواست خدا ببینم و تصمیم های نوتری را جایگزین کنم. و بیش و پیش از هر چیز بابا میخواهم ارباب زمان وقت سرمایه های روحی و انسانی  و حیات فردی و اجتماعی خودم باشم.

از خداوند کمک خواسته ام ..توهم کمک میکنی ؟

2.این جمله را یادم نرفته است بابا:"صداقت در برابر سیاست حماقت است و سیاست در برابر صداقت خیانت. "بابای عزیز من هیچوقت خائن نبوده ام. اما بی شک اگر با مصداق جمله بالا را در نظر بگیرم بسیار احمق بوده ام. زیرا با کسانی صادق بوده و هستم که...بگذریم..از امروز (هفتم فروردین هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی )  از مقام حقیر احمق بودن استعفا میدهم و   تو دوست عزیزی که در این ایام جلوه ای از زیرکی خود را رو کرده ای  هم شامل میشود..) دیگر این ملاحت ساده بی آزار ساکت را نخواهی دید دوست من.. البته کمی در استفاده از کلمه "دوست "برایت تردید دارم..

3.بهار دلکش..

بهار عزیز !بیا شعر های بسیاری بگوییم..زمان آن رسیده که شاعر مجروح درون من از غار سکوت و انزوای خود خارج شود .. تو همان بهار نوی کهن هستی و من برغم همه زخمها و نامردی ها و دوز و کلکهاو نا رفیقی ها..هنوز همان ملاحتم..اگرچه" بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد "..اما.. " باز آمد بهار"..اگرچه ..بگذریم نه؟

پیوست:

اما خوشحالم بابا.. همه وجودم چه بگذارند و چه نگذارند بهار را حس میکند..علامت خوبی است..نشانه آن است که دارم بلندتر از  ارتفاع حقیر این نامردی ها می شوم..