بابای عزیز

جهان با چشم اسفندیار و پاشنه آشیل زندگی میکند..و شاید از همین روزگار آدمهای ضعیف تر را بیشتر مراعات میکند و شاید در بستری از بزک کردن همین نقصها و عیب هاست که آدمهایی چون من که میکوشند با شجاعت و تلاش با عیب هایشان روبرو شوند به قول بقیه " عقب" می مانند ..حتی از ساده ترین و مسلم ترین حقوق اولیه..

گاهی فکر میکنم چرا مرا اینجوری پروردی..کمال گرا..همواره بی توقع از دیگران و متکی به شانه های خود.. تودار در هنگام رنجش..کسی که تا کارد به عمق استخوانش نرسیده دهان به گلایه باز نمیکند..و عکس العملی نشان نمیدهد..و آنقدر در خود انبار میکند که ناگهان چون میدانی از مینهای منتظر عمل کردن ناگهان منفجر شود..

آدمی که به در سخت ترین خستگی ها می خواهد مدارا کند و به همه بیندیشد تا مبادا..آدمی که هر لحظه اشتباهات سابق را برای اجتناب از تکرار در جایی بین قلب و مغزش نگاه میدارد و ..

بی شک نمیخواستی شاعر باشم بابا.. اما رباعیات خیام گم شده ات که دستخط زیبای تو پشت مینیاتورهایش به خطی اساطیری شهر و متن و جملات قصار نوشته بود..من نو سواد را با  نخستین نامهایی آشنا کرد که بعدا بیشتر شناختم شان..حافظ ..سعدی..آندره ژید..شاتو بریان..ویکتور هوگو..حتی زولای طغیانگر..اپیکور..دانته..و البته گاندی ..

دلتنگ خط بسیار زیبای توام بابا که با یا بی آن خودنویس پارکر تو در تو چون زلف دلبران خم اندر خم بود .. و زیبا بود

پیام ساده بود و عمیق "بنویس حتی اگر محکوم شوی.. حتی اگرتنهاتر شوی.."

به گمانم حدس نمیزدی زمانی که اغلب ورزش را رها میکنند من رشته ام را عوض کنم و مدالهای کم بها اما ارزشمند بواسطه تلاش پشت آنها را برای رادین بیاورم..

.. و از همین رو بود که آنچه در ابتدا در چشمت" دسته جارویی "باصداهای خام می آمد ..سازی ارزشمند شد:"یه مرغ سحر بزن ببینیم چه میشه.."

بابا دلتنگ تعجب و نارضایی اولیه توام..

وقتی چون پرنده ای بی آشیان از شاخه ای به شاخه ای می پردم و دلتنگ  تحسینی و تایید و تعجبی که در نگاه تو بود..تحسین و اعتماد پنهانی که روح مرا غنی کرده و تازه دارم به آن پی میبرم..تحسینی که نمیگذارد به عیبها و ضعفهای دیگران به به و چه چه بگویم و در این خیانت که به عظمت خودشان میکنند سهیم باشم..زیرا به حمایت هیچ کسی جز خدا نیاز ندارم..حمایتی که عمیقا باور دارم که هست..زیرا تنهایی ام عمیق و بزرگ و فدرتمند است و اما بیکسی نیست..بی پناهی نیست..شکنندگی نیست..نومیدی...نیست

من میدانم این جامعه به کسانی که عیبها و ناتوانیهایشان را لطافت و .. و..مینامند باج میدهد..و بارشان بردوش کسانی چون من میگذارد..اما من نمیتوانم خودم نباشم..میتوانم؟