در جستجوی تصویری از دوستی در گذشته های دور بودم بابا..یادم آمد خداوند قبلا یک بار به من آموخته بود نباید کسانی را که او با بازی روزگار از زندگی ام بیرون میبرد جستجوکنم..( تو؟نه تو درست درقلب زندگی منی..تو هرگز از حیات ساده من بیرون نرفته ای فقط بین دیواری از شیشه مات مرگ است که بینمان فاصله میاندازد اما از هم جدایمان نمیکند)

از خداوند خواستم اگر لازم نیست  تصویر یاد را پیدا نکنم..نه آن تصویر..تصویر دیگری را پیدا کردم..و خداوند از ورای آن تصویر چیزهایی زیادی را در همان دم بیادم آوردمفکر کردم گریه ام میگیرد..نگرفت به قول دوستی گریستن هم دل خوش میخواهد بابا ..فقط به یاد آوردم و فکر کردم..

بعد از خودم پرسیدم چرا خدا این آلبوم بالا بلند خاطره ها را پیش چشمانم خسته ام گرفته است..

..و دانستمخدای خوب خودم  

 میدانم که به بسیاری از توانایی هایی که به من دادی به خاطر زندگی روزمره و سرزنشهای دیگران پشت کردم

میدانم خواستی به من بگویی هنوز بخش بسیار کوتاهی از حقیقت زندگی ام را تجربه کرده ام

میدانم و شرمنده ام..

میدانم خواستی به من بگویی آینده ام میتواند تلخ تر از گذشته ای بشود که با تلاش فراوان از چاه تاریک و تنگش در آمده ام

میدانم که همه زخمها را آدمهای بد قصه به آدمی نمیزنند گاه نادانی یا خودخواهی کوچکی شارگ حیات آدمی را میبرد..

نکته تلخ توی آن عکس را گرفتم خداوندا

اما از تو تمنایی دارم

به من به قدر کافی زمان ببخش تا زندگی ام راو آرزوهایم را به خواست تو پیوند بزنم

نیروی برخاستنم را نه از ناکامی ها و عقده ها از دوستیها و عشق قدرت ببخش

من زاده مهربانی و صبوری توام..چنان نکن که «مکدر شود آیینه مهر آیینم»

خداوند من نخواه نیروی برانگیزاننده من خشم و ترس

تلخی و نگرانی

آزردگی از گذشته و بی اعتمادی به آینده باشد

بگذار من همان کسی  باشم که ساده و خندان و امیدوار از در دبیرستان 

بیرون آمد و قدم به جهان سخت واقعیتها گذاشت..

بگذار شعر من هنوز لبخندی از تو لبخندهای تو برزمین باشد

نه جای خالی نبایدها و نیست،

قطره کوچکم را 

به دریاهای تو فرستادم ..دیگر تو میدانی..