سلام نبودم ها راببخشید بسیار بهترم و وقویتر..کارم به شهر زادگاهم منتقل شده ..کاری متراکم تر با مسئولیت کمتر و لذت بیشتر  دارم و..به لطف خیلی ها بهترم..از جمله همسرم و خانواده ام..

پدر بسیار چیزها خوانده ام..و بسیار فکر و کار کرده ام..جهان در چشم من بسیار عمیق تر و با معنا تر است..اما کاش بیشتر در این جهان باهم مثل دو دوست زمان میگذراندیم....اما این قصه هنوز تمام نشده پدر.ما هنوز و همیشه پدر و دختر می مانیم..

این کتاب به دو خط نوشته شده..یکی از این دو خط را ما میخوانیم و دیگری را هنوز بلد نیستیم..

پدر

من تنها با دانستن آرام میگیرم..دانش من برای آرامش کافی نیست ..اما همسرم کمک کرد بیشتر بدانم.. پدر

الان درد کمتری حس میکنم..جهان چقدر عجیب است

عجیب..مثل مرگ ..که شانه به شانه زندگی نفس میکشد و راه میرود..

گاهی در حال صحبت با تو میخندم . گاه میگریم..و در همه حال دیگر از تو دور نیستم..

دوستت دارم..همه کسانی را که خدا در دو سوی مرگ و زندگی به من داده  دوست دارم..

پدر در کتاب مقدسی خواانده بودم عشق به نیروی مرگ است

راستش نه..

عشق از مرگ هم نیرومند تر است..عشق حتی در خالی جای خود عشقهای دیگری به جا میگذارد بی که محو شود..

و محبت بی دریغ تو به من چنین بوده و هست..محبتی که محبتهای بی شمار را در دنباله خود به جا گذاشته است.. 

پیوست:

ذوستان عزیز

همسر مهربانم..خانواده عزیزم..به همه شکلهایی که بلد نیستم و هستم..ممنونم...