سال قبل نمیدانستم آخرین روزهایی است  که تو را به این شکل آشنا توی این دنیا میبینم بابا!

در حقیقت پارسال در چنین روزی نمیدانستم فقط سیزده روز دیگر ترا دارم..از این فکر ها قلبم فشرده میشود..اما دست دور نزدیک تو روی شانه راستم..آرام به دستت میزنم و فرو میخورم..زندگی قشنگ است بابا..مرگ هم..کمتر آدمی به قدر من این را میداند ..از این است که همینقدر در بین دو جهان مرگ و زندگی در حرکتم

از این است که با همان دستی که دست دور مهربان ترا میفشارم..موهای ابریشمی نوزاد را نوازش میکنم و به مادرش توصیه میکنم که چها کند که..در آن گریه ها گفته بودم نمیخواهم آخرین باری باشد سلا م گرم و مهربانت را میشنونم که شب یلدا برایت فال حافظ میخوانم که...

حالا میدانم که مرگ هرچه هست آنقدر بزرگ نیست که کسانی را که باهمه جان خود دوست داریم از ما بگیرد..

نظرت درباره فال اولین شب یلدای دور از تو چه بود بابا..؟خب بله صفای حضور کامل ترا نداشت..اما من که به تو گفتم..من نمیخواهم إخرین یلدا یی باشد که..نگفتم..

پیوست:

کیف کردی؟باز هم حافظ هوای مرا حسابی داشت...هوای تراهم داشت بابای نازنین من

۲.مهربانی واگیر است

مهربانی واگیر است..عین باقی خوبیها و بدیها..کافیست به مهربانی حقیقی مجال بدهید تا جایش را در خاک به رویاندن گل بدهد  باور نمیکنید؟

به قول آقای چینی کار عزیز به دوستی قسم!

پیوست ایضا

ای بابا! 

آپ  کردن این چند سطر را با موبایل  کشت ما را...!