شده هرچه به کسی خوبی کنی ببینی یه جوراهایی یا به تو اطمینان ندارد یا بدت را میخواهد؟

کسی که روز ها پیشت گلایه کند که فلان و مشکل و فلان کار پیش نمیرود. تو چیزی نگویی اما بروی و برنامه ریزی کنی تا زندگی برای او ساده تر و کار هایش کمتر بشود .چیزی هم نخواهی و نگویی فقط یک روز شروع کنی همان بارهایی را که مدام از آنها شاکی است حذف کنی بی که توقعی داشته باشی و چیزی بگویی..بعد( نه با کمال تعجب چون در طول زندگی از این آدم این واکنش رابسیار دیده ای  ) ببینی نه تنها خوشحال نشد بلکه نزد دیگران بگوید : "میدونید فلانی میخواد سرم منت بذاره..میخوادهمه چی رو دستش بگیره .. میخواد.."

و تو بمانی که این چه فلاکتی است که هر جایش تعمیر میکنی  فرو می ریزد ؟این فکر معیوب از کجا به ذهن این خانم رسیده..خلاصه رفتیم با عزیز دل انگیزی که از نزدیک تر ما و مخاطب مورد نظر را میشناسد سخن گفتیم و سر انجام پی بردیم که علت مشکل ما در چیست!

سالها سال پیش این خانم مخاطب  دختر کوچکی بود خواهر بزرگ مدیر و مدبر و زیبا اما نامهربانی داشت. این خانم را بیاد دارم( من اون وقتا خیلی کوچک بودم)او از اختیارات خواهر بزرگی و فرزند ارشد بودن خودش نهایت حسن سو استفاده را کرد.. مادر ساده و پیرش را یاد می آورم که چقدر از او می ترسید ..و خواهر ها هم..

اوخانم زیبا و جذاب و خوش لباس و محترمی بود با هرکس سلام و احوالپرسی نمیکرد ..در حقیقت خودش را شاهزاده خانمی میدانست که لایق هرکس نیست و خواستگاران بیشمارش را براحتی رد میکرد و..البته که اگر زورش میرسید برزندگی خواهرها و برادرهایش هم اثر میگذاشت و الزاماً نه اثر مثبت

خداییش عقل معاش داشت و به خوبی توانست خانه بزرگ و زیبایی در بهترین جای شهرمان بسازد(نقشه اش را هم تا حد زیادی بنا بر خواست خودش طراحی کرد. خانه بزرگ و دلباز و زیبایی است.)زندگی با این خانم بسیار سخاوتمند بود.. اما او با زندگی نه..

این بانو در جاهای زیادی الگوی معکوس من بوده.. من بی احترامی او را به مادر پیرش ..حسادت و خیر نخواستن و حسابگری اش رامعکوس کردم..و البته نتوانستم از الگوی او برای لباس پوشیدن بهره بگیرم.به دلایل زیادی نخست این که در جامعه زندگی میکردم که لباس بیش از شیک پوشیدن وتک پوش بودن یکی از تبعاتش توجهات ناخواسته است که مرا محدود و بی حوصله میکند.. در ضمن ما حوصله پاری از ارشادات !!!!را نداریم و نداشته ایم..در ضمن من یک ؟آدم ساده ام  . ترجیح میدهم به رفتگر زحمتکش خیابانم سلام بگویم تا فلان نماینده ای که پس از انتصاب نه خودش را میشود دید نه خدمات معهودش را!جاهایی هم که کار میکنم محیط هایی کوچک است که تک پوشی آدم را از مردم دور میکند و غریبه مینماید . 

در ضمن من فقط سناً خواهر بزرگم و خواهر و برادر کوچکم هرقدر کوچکتر ممکن است دارای توانایی ها و قدرتهایی باشند که حتی به سهو محدود کردن آنها غلط است چه رسد به عمد بخواهم..تازه وقتی پولی دستم برسد ترجیح میدهم کتاب و وسایل کوهنوردی بخرم تا لباسی که قرار است یک بار در مهمانی بپوشم یا..( در ضمن بسی ولخرجم و نمیتوانم حسابگری او را.. این تازگی ها که داشتن خانه ای برای خویش توی کله ام آمده تازه دارم کمی..!!!)

خلاصه ما و آن بانوی جوان آشنا  دانستیم علی رغم تمای تضادها و تفاوتهای اساسی در چشم مخاطب بنده حقیر فقیر  به خاطر تجرد و فرزند ارشد بودن و به خاطر صراحت لهجه مان در موارد خاص شبح آن خانمیم. اول به تلخی دوتایی بسی خندیدیم.و اما بعد

جناب مخاطب

در مقام یکی از بستگان نزدیک که می توانست نزدیکتر از این باشد می خواستم کمک ات باشم.

من فکر ترا درباره زندگی اصلاً قبول ندارم به بیان دیگر راه من وتو کلاً از هم جدا است.من شاید بسیار تنهاتر از تو بوده و هستم اما هرگز وابسته نبوده ام و نخواسته ام حضورم با قلدری یا نق ناله و آه زاری به زندگی دیگران بچسبانم.وانگهی وقت این کار را هم ندارم !کاری که تو هر روز می کنی..

وانگهی  زندگی من آنقدر شلوغ است که اگر شبانه روزم به جای 24 ساعت 48 ساعت هم بود باز هم نمیرسیدم.تو همیشه از قربانی بودنت شکایت کردی اما آیا خودت کسی کسانی را قربانی ندانستنها و  زیاده خواهی ها و خودخواهی هایت نکرده ای؟

حالا باشد فرض محال نکرده ای الان بنشینی اینجور عشقه وار به زندگی دیگران چنان بچسبی که نگذاری زندگی عادی شان را بکنند خوب است؟

این که خودت به دیگران چاقوبزنی اما تاب نشتر سوزن انتقادی را نداشته باشی خوب است؟فکر میکنی این که تمام محبتهای یک بخش از روز را با منت و زخم زبان در حق کسانت زهرآلود  میکنی طبیعی است

؟آیا این که خودت را قربانی عیب و مظلوم و رنج کشیده و در معرض آزار دیگران تلقی میکنی طبیعی است؟من منکر زحمات تو در گذشته و حال نیستم.

من هم رنجهای زیادی بردم برای کسانی که شاید لایق نبودند. شکر خدا بسیاری از این محبتها به کسانی چون خانواده و دوستانم که شایسته و عزیز بودند . و محبت اندک من لایق خوبی شان نبود.

من هم قربانی تبعیض و بی عدالتی و نامردی و جهل و تعصب بودم و شاید هنوز هستم.. اما این ها مال گذشته است. زخمهایم را خوب کردم و سعی کردم پشتیبان باشم نه خنجری در پشت.

من ترا به خاطر آن که با من مثل شبحی از زندگی گذشته ات مثل خواهری که ازو کینه داری و در من شبح نیرومند او را میبینی متاسفم.حتی نخواستی بفهمی نه ظاهرم مثل او است نه باطنم. منی که 17 سال است در نقطه ای محروم کار میکنم که بزرگترین حسنش نه در آمد یا سهولت کار که خوبی گروهی از همکارانم است.

فراموش نمیکنم اما ترا می بخشم چون میدانم بیش از من از رفتار بد خودت رنج میبری. .کمک چرا. متاسفانه وظیفه دارم کمکت کنم. از دور کمکت میکنم.اما دیگر وقتی اشتباه کردی راهنمایی ات نمیکنم. چندین چراغ داری و بیراهه میروی..( دلم میسوزد اما) بگذار تا بیفتی و بینی سزای ..خویش

پی.اس:

نه آرزوی سزا برایش نمیکنم.آرزو میکنم خدا او را ببخشد و به کمال سلامت و روح و جسم برساند ..آمین.