1

امروز صبح چشم شیطان کور به سرویس رسیده و منتظر آمدنش بودم. رفتگران ..نارنجی پوش های پیر و جوان صبح داشتند با ماشین حمل زباله همه جا را بشور بساب میکردند . یکی شان داشت سطل چرخدار بزرگ و سنگین زباله را با فشار بر محور آن می تکاند و با تکیه بر بازو ها و کمر ته مانده های زباله را با کمک محور ماشین تخلیه میکرد .. دو تا بودند و هردو کوشا ..خیابان پشت سرشان پاکیزه و آرام بود ..با خودم گفتم الگوی کاری من باید همین مرد میان باریک و تکیده نارنجی پوش باشد که.. با دقت و تلاش به وظیفه اش بی انتظار خدا قوتی کار میکند ..نه مسئولی غیر مسئولی که هر روز چاق تر میشود و مدل ماشینش بالاتر میرود ..نه مسئول غیر مسئولی که وقتی به او میگویم عکسهایی که تلاش من و همکارانم را مستند میکند تماما گم شده( حالا چطور تمام عکس های همه جز یک نفر خاص گم شده خدا بداند!!!)  میگوید مگر چه شده؟کسی که تنها برایش مهم است روزش را هر چه بی دغدغه تر بگذراند و..مسئول من مسئول غیر مسئولی نیست که کارش را بر شانه من و امثال من می اندازد اما کسی را که تمام هفته  و سال و ماه غایب موجه است  و نور چشم ..در میان بهت و ناباوری همه پشت در های بسته همکار نمونه اعلام میکند و..

گمانم این مردان تکیده قامت و آرام و سخت کوش و خسته هستند ...