سلام

از این که این همه دیر بروز کردم بسی شرمنده ام دوستان. راستش کارهایی بسیار مهمتر از نوشتن وجود داشت و من طبق معمول دو دست داشتم..24 ساعت وقت برای هر شبانه روز و ...

روزهایی که گذشت آسان نبود.. نه از درون و نه از بیرون و ظاهر اوضاع. گاهی تصور میکنم از تمام لباس هایی که خداوند تبارک برای تن ما دوختی تنها سختی کمی بر این" قامت ناساز بی اندام  "( به قول حافظ عزیز) خوش می نشیند.

راستش دوستان من از شما چه پنهان از خدا پنهان نیست دیگر برای گله کردن هم سختی هم فرصتی ندارم  . این زندگی مجالی بیرحمانه اندک است حتی برای گله از اندک بودنش..

از این نق و نوق های خرد خرد که بگذریم از پایان نامه یک ماه قبل با نمره 19 دفاع کردم. تنها در روز آخر می دانستم که اوضاع نسبتاً بهتر است.

وقتی استادم دکتر جلایی پور برگه جلسه پایان نامه مرا قرائت کرد دلم میخواست از فرط خوشحالی با کله برم توشیشه! ( امری که برای یک خانم در سن و ابعاد بنده ا ز احترام  و عقل و . و.. به دوراست!!! ) راستش آن  یک تعریف کوچک استادم بعد دفاع و همچنین صحبت کوچولو و قشنگ استاد داور برایم بسیار بسیار امید بخش بود.همان روز دکتر شریعتی نازنینم را هم دیدم و قرار مقاله مجله جامعه شناسی دین را هم گذاشتم.اما از ان روز تا حالا ایضاً اسب عصار گرد آسیای زندگی میچرخم و دریغ از یک مقاله..!

از مسابقات که قبل از دفاع در نهار خوران گرگان برگذار شد هم با یک برنز برگشتیم. در مسابقه آخر سه عضو مصدوم داشتیم و اشتباه مربی در چیدن تیم کار دستمان داد .تیم اول مسابقات مازندران را زدیم تا در گیم شماری از تیم دوم گلستان که میزبان هم بود عقب بیافتیم و سوم بشویم.. بگذریم تجربه ای بود من که اصلاً از مسابقه و زیبایی ها لذت نبردم.. نگرانی پایان نامه دفاع نشده از درون مرا میخورد.. از معدود روزهایی بود که دانستم دل خوش و خاطر آرام چه تاثیری بر ذائقه ما از طعم این جهان رنگین و خوشگوار دارد..!( مدال را دادم به رادین کوچولو !در همین سفر هم از هم اطاقی بودن با مریم عزیز کاپیتان خوب و خونگرم و خوش برخوردمان لذت بردم و هم دوست جوان و نازنینی به نام مونامونا پیداکردم( اگر بدانید چه ماجراهایی داشتیم!!برایتان میگویم!) مراسم استقبال کنون ماهم خیلی جالب بود. میلاد و آزاده و رادین کوچولو آمدند استقبال من..دروغ چرا این روز ها دلم برای رادین .. میلاد برادر کوچکم ..راحله..مریم و..بعضی از دوستان و استادان خوبی که مهربانی شان پناه پنهان و دورادور غرور روح خسته و نیازمند تعمیر من است سخت دلتنگم.. این مرض دلتنگی اما خودش کلی سلامت پنهان است..

وقتی دلتان هنوز تنگ میشود یعنی چپ سینه هنوز چیزی را دارید که قابلیت دوست داشتن عزیزان را داشته باشد.. گیرم قابلیت دوست داشته شدنش را ..نه!دلتنگی یعنی شما انسان هستید نه صرفاً آدم..

آدمهایی را میشناسم که خیلی ارجمند اند..بزرگ اند.. برای زیستن هدف هایی هم دارند..راه های رسیدن به هدفشان هم معتبر است.. اما از بس تمرین دوست داشتن نکرده اند .هر گونه حضور دیگران برایشان مزاحمتی آشکار است.. تنها گاهی به شما نیاز پیدامیکنند مثل کسی که میرود از بانک وجهی بگیرد و اعتبارش را به حد مورد نیاز برساند ..بعد هم برود بی که فراموش کند حتی صورت آن که  پشت باجه نشسته بود چه شکلی است.. به این آدمها به خاطر استقامتشان در رسیدن به هدف احترام میگذارم.. اما نمی توانم برای دوستی رویشان حسابی باز کنم...آدم را یاد کسانی می اندازند که وقتی وسیله ای برای خانه شان میخرند خوب از آن نگهداری میکنند ولی وقتی عمر مفید آن وسیله تمام شد به قیمت مناسبی می فروشندش..بگذریم!اینطوری بهتر نیست؟برمیگردم و برایتان بیشتر پرحرفی میکنم.. در حال حاضر باید به چند نفری در کارهای درسی شان کمک کنم.. شکرانه زمانی که خودم از فرط سنگینی درس ها نمیفهمیدم روز کی شب و شب کی سپید میشود به صبحی که همواره خواهد آمد..