صبای عزیز

 دوستانت به قول خودت هاله - حنانه و البته خودت بتدریج مشکل که چه بگویم برزخی را که در آن هستی برایم تشریح کردند . من ترا هیچوقت ندیده ام و آنچه در اینجا می نویسم قضاوتی نیست درباره تو. اندیشه ایست درباره موقعیت تو. به خواست خودت و آن دو خواهر این متن را برایت فرستادم. و پیش از هرچیز عین قبلاً تاکید میکنم که من نه معلم ام نه قاضی نه مشاور و نه روانشناس .. تنها غریبه ای هستم که با داشتن بخشی از یک واقعیت ناگزیر شده آن را با واقعیت های دیگری قیاس کند ..

درباره تعلق خاطر تو .. راستش مانده ام چه بنویسم.. بنویسم اشتباه میکنی؟ بنویسم بمان؟ بنویسم برو؟صحبت آن است عزیز من که وقتی حساب کار آدم با جناب دل می افتد متقاعد کردن و دلیل آوردن منی چند ؟

تو در سرزمینی دیگر داری درس می خوانی و شاید شرایط آنجا ترا متقاعد کرده که قلبت می تواند هر جوری بماند و دوست بدارد .. عزیزمن .. قلب بعضی آدمها با تغییر آب و هوا عوض نمیشود .. قلب شرقی ایرانی لامصب دربدری که..

نمی دانم از کجا شروع کنم که .. بگذار از "در آزمایشگاه "شروع کنم . همان در آزمایشگاهی که تو و جناب !!!تویش کار های تحقیقی تان را روزانه گاه تا شش ساعت انجام میدهید . دری که آن دختر که او قبلاً دوستش داشت( و دارد )با اجازه دوستان و اساتید رویش یک قلب قرمز مایل به بنفش با مواد شیمیایی کشیده.. دری که به قول تو "هر والنتاین و هر سه شنبه  برمی گردد و به آن نگاه میکند تا باز شود و آن دختر "سانای "از آن بیاید تو ..دری که به خاطر حضور و مهربانی تو می تواند بدون درد و خشم به آن نگاه کند .. اما تو چه دوست من؟

تو وقتی او به آن در نگاه می کند چه احساسی داری؟

شاید نیوزلندی که آن دختر به آن رفته و او عشقش را رها کرده تا در آن درس مورد علاقه اش را بخواند از حالای مالزی تو و او بسیار دور باشد. اما قلب او چه؟قلب او به تو چقدر نزدیک است دخترم؟

بی شک آن دختر باید می رفت .. بی شک دوست تو  نمی توانست برود .. بی شک راه هایی هست که آدمها را بهم می پیوند و از هم جدا می کند .. بی شک در آن لحظه های بد او.. خداوند ترا فرستاد تا به قول خودت مرهم و تسلای خاطر او باشی .. اما حالا چه؟از تو چه مانده است ؟

آیا همان دختر شادی که به کوالالمپور آمده بود تا سلول های بنیادی را مطالعه کند چیزی از بنیاد شادی و آرامش در خود دارد؟اینها جملات من نیست جمله های خود توست در آخرین نامه ای که فرستادی..

من تردیدی ندارم که این جناب ترا..هم دوست دارد..

اما با توصیفاتی که فرستاده ای تنها مثل یک دوست..یک مرهم برای گذر زمان..تردیدی ندارم که خوبی و مهربانی تو اثر گذار بوده عزیز من اما نه آنقدر که این آدم ترا در ذهن خودش با او که جذاب و توانا و ثروتمند و خوش و لباس و به قول خودش" شیرین حرکات "بوده قیاس نکند ..تو مرهم او ودوست زمان  حال او هستی .. اما آیا او برای تو به حال و گذشته و آینده هم فکر می کند ؟

اگر آن طور که نوشته ای او چیزی چیز هایی در صورت ترا با تغییر بهتر می داند

.. اگر هنوز گاهی چنان حساسیت شدیدی به نام و خاطره سانای نشان می دهد که تو ناچارشوی نامه ای پنج صفحه ای برای من بیگانه-گیرم امین -بفرستی ( با همان آن اشک هایی که هاله-حنانه برایم نوشته اند)

 اگر برای او تو خوب هستی وآن دختر  بهترین..

عزیز من..اگر تو برایش هستی چون آن دختر  نیست

اگر عشق بی دریغ و سرشار تو که در آن کلاس و همکلاسی هایت مثالی شده فقط به خاطر نبودن عشق ان دختر پذیرفته شده عزیز من.

.و خلاصه اگر تو او را بی اگر و بی قید شرط دوست می داری و او ترا با این همه اگر

و آن هم تنها برای گذراندن زمان حال ..

مرا ببخش اما سخت در اشتباهی و سخت داری خودت را فریب می دهی حتی اگر با هوش ترین دختر آن دانشکده لامصب باشی..

در دانشکده ما چند ماه پیش بچه ها درباره موضوعی تحقیق میکردند که شاید دانستن آن به تو کمک کند و آن تفاوت عشق سیال و عشق حقیقی بود .عشق سیال از دید رفقای هم دانشگاهی ما در زمان حال سخن میگوید و عشق حقیقی ابدیست..و خیلی چیزهای دیگر که حال و حوصله آن را ندارم برایش توی این نامه توضیح بدهم از سمانه و محمد و ابوالفضل  می خواهم آنچه را در این سمینار ارائه کردند برایت ای میل کنند. ( اگر قولشان قول باشد.)

دوست نادیده من

"برای دوست داشتن دو قلب لازم است,قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند"شاید روزهایی برسد که کسی را چنان دوست داشته باشی که هیچ زیبایی از زیبایی های این دنیا نباشد که ترا بیاد زیبایی و عظمت عشقی که به او داری نیندازد اما.. عکس این ماجرا هم هست؟

آیا وقتی او به آن قلب بنفش مایل به قرمز نگاه میکند یا به هرچی دیگر .. تو یا نگاه ترا بیاد می آورد؟

آیا این تنها احساس قدر دانی و وظیفه شناسی و به قول ما وجدان-درد او نیست که وقتی توی لاک خودت میروی آن هم نه به تمامی.. تنها با بخشی کوچک از قلب و احساسش او را بر میگرداند؟

آیا اگر آن دختر بود هنوز هم تو برایش ارزشمند بودی؟

آیا اگر روزی در آینده قرار باشد بین تو و سانای یکی را انتخاب کند نه خود عاقل او  .. آن کس که قلب او انتخاب میکند تویی؟

اگر این حالایی که تویی به قدر گذشته ای که نیست و نمی خواهد باشد پر رنگ.. ارزشمند و دوست داشتنی نیست...

اگر نیستی همین حالا که هستی..

اگر همین حالا که هستی و حضور داری نسخه کمرنگ یک نفر دیگری..

اگر همین حالا که این همه هستی ..وجود غایب یکی دیگر .. حالا به هر دلیل زیبایی.. دانایی.. ثروت.. پختگی .. توانایی در دیگران را مجذوب خود کردن ...از تو بیشتر است..

اگر بودن تو منوط به اگر هاست ...

اگر ..اگرهااگر..ترا به او وصل میکند ..  

اگر بی چرا و بی علت دوست میداری و با علت و با ملاحظه دوست داشته میشوی..

.بیهوده مانده ای  عزیزمن..شرمنده .. تا حالا با چنین زبان تلخی با کمتر کسی جز خودم حرف زده ام.. اما گاهی تلخی لازم است..

من در دوران کار و زندگی ام زنانی را به واسطه شغلم دیدار کرده ام که شاکی بودند که همسرشان ( که گاه فردی روشنفکر هم محسوب میشد) در نزدیکترین لحظات زندگی آنها را در ترازوی قیاس با دیگری .. عشق پیشین و .. گذاشته اند..آدمهای بزرگ و قوی و نیرومندی که درون شان پر از ویرانی بود ..بعضی بروی خود نمی آوردند اما..بعضی شان بیمار شده بودند و خود و دیگران را می آزردند و بعضی با بزرگواری تلخ و درد ناکی تحمل کردند( یکی شان هم مانده تا دختر بیشت و هفت ساله اش دومین فرزندش به دنیا بیاورد تا او بتواند براحتی از همسرش در سن 57 سالگی طلاق بگیرد ..در جواب چرای من این خانم گفته بود که 15 سال است از وجود همسر دوم مطلع است اما از آبروی همسرش و اثرات این طلاق بر زندگی بچه ها نگران است و قصد ندارد آبروی همسرش را ببرد فقط می خواهد دیگر ناچار نباشد از خودش دل خودش دلی که سالها بی توقع زندگی کرده شرمسار باشد ..به می گفت :"می دانی ؟خسته شده ام..حال ندارم مثل بقیه ترازوبگیرم دست بگویم این را من گذاشتم و او نگذاشت و ...  )

صبا! در جامعه ما هر روز تعداد کسانی که می پذیرند کسی در کنار دیگری در قلب محبوبشان باشند زیاد تر میشود ..کسانی که حتی به کمتر از این هم.. برخی هم به دلایل اقتصادی و عاطفی و .. و.. چاره ای جز این ندارند..

اما تو ناچار نیستی..ناچار به اینکه  ضلع سوم این مثلث زهر آگین باشی.

.شرمنده عزیزم اما عشق یک پل است بین دونفر ..مثلث نیست و..شکل بی صاحب هندسی دیگری هم ندارد.!

بی شک زمانی لازم بود تا کمک کنی و مرهم باشی ..اگر نه فقط برای او ..شاید این فرصتی بود برای تو برای شناختن ظرفیت ها و توانایی های خودت .. برای آن که برای اولین بار به چیزی خارج از درست .. خانه قشنگت آینده ات.. سلول های بنیادی ات.. بسکتبالت و موسیقی ات فکر کنی.. اما حالا زمان دیگری است..

دوست من..وقتی هرچه قدم بر میداری جلوتر نمی روی..یعنی در گردابی از شن در وسط یک کویر گیر افتاده ای..من نمیگویم کمک نکن..دوست نداشته باش.. چه کسی می تواند به قلب یک عاشق امر کند که دوست نداشته باشد ..

اما زمان آن رسیده که علاوه بر آن انسان به قول تو عزیز ..به دختر بیست و پنج ساله ای فکر کنی که تمام شبها سرش را زیر بالش فرو میکند.. صبح ها یک ساعت زودتر پا میشود تا با معجونی از یخ و کرم و سرم ضد پف ورم چشمهایش را بخواباند و قرمزی را چشمها را به کار زیاد با میکروسکوپ نسبت دهد و نداند که یک بالش خیس برای دو همخانه نگران به تنهایی میتواند گویای همه حرف های نگفته باشد ..

این آدم ..این جناب.. هرکس که هست.. اصلاً نیمه اسطوره نیمه انسانی که.. اگر عاشق تو بود نصف حنانه و هاله متوجه رنگ پریدگی و گود رفتن چشمهایت میشد ..متوجه افت نمره هایت و..عاشق آینه عاشق است..اگربعد همه این روزهای زیاد ..نه به یک نظر رصد کردن نتواند ته چشمهایش این همه نگرانی و تنهایی را ببیند .. این همه خواستن و بودن را.. دیگر نه عاشق است نه هیچ چی دیگر برای تو..

حتی اگر روزی بتوانید با هم زندگی کنید و او در یک جور نماز روبه قبله و دل به بازار همسر تو و عاشق دیگری باشد ..تازه آغاز رنج های تو است.. تویی که هاله حنانه می گویند آنقدرزود و واضح  میفهمی که انگار  یک میکروسکوپ الکترونی هم گذاشته اند توی کله ات..

صبا جان!

چه خوش بی مهربانی هردو سر بی!..

اگرلیلی دل آشفته ای داشت ..دل مجنون از او ..

 

پیوست:

1.( این نامه را سال قبل به دختری نوشته بودم که نامش در اصل صبا نیست . نمی دانم فرجامش به کجا کشید اما امیدوارم خوشبخت باشد . بخش اول نامه را با اجازه دو دختر همخانه مهربان او  اینجا گذاشتم..)

2.این شعر را هم تازه ...

                                                                                 

    روح سبز تناوری داری دامن آسمان   سری داری

      گرچه تنها درخت باغ منی   ریشه در باغ دیگری داری....                                                                                                                                                          دور نزدیک و تلخ شیرینی   دوستی ؟دشمنی  ؟ کدامینی؟ 

        توی این آستین شوخی ها   -خودمانیم  - خنجری داری!

     

        همدلی عشق نیست می قهمم   دوست ..معشوق نیست می دانم

          بعد از این فکر کن که در این سو ..دوست.. همدل.. نه.. مادری داری...