این ماه هر روز یک یا دو دقیقه و گاهی کمی بیشتر دیر تر از ساعت 8 به اداره رسیدم.. و به ازای آن ساعاتی بسیار بیش از باقی همکارانم مانده و کار کرده و رفته ام.. به خاطر قوانین خودم.. قوانینی که بنا بر آنها نباید حق کسی دیگر را به خانه برد و این سوای حجم زیاد و گسترده کار هاییست که انجام میدهم..در این ماه دو ناظر محترم برای بررسی آمده و آدمهایی مثل من( بخصوص خود من را )نامنظم شمرده بودند...

بله حق با این دو ناظر محترم بوده..من هر روز صبح ساعت پنج و نیم تا 6صبح از خواب بیدار میشوم.. اغلب روز ها چون خانه ام در جایی قرار دارد که تاکسی ها پر از آن عبور میکنند دقایق طولانی منتظر تاکسی می مانم و چند دقیقه پس از 8 به محل کارم میرسم و از بدو ورود دگمه مرخصی را فشار می دهم و به چند دقیقه قبل از 8 من 15 دقیقه قبل از 8 هم افزوده میشود..

آنها حق دارند چون در همان دقایقی که برای آدمهایی مثل من مرخصی رد شده ..بعضی از عزیزان دل ماموریت مکانی را نوشته و در منزل خود به خواب خوش فرو رفته اند..مکان و ماموریتی که تقریبا ً هر گز بررسی نمیشود..و نخواهد شد ..

این عزیزان پس از بیداری از خواب کار خصوصی یا کارهای شخصی خود را بررسی میکنند و تقریبا هر چند یا یک روز در میان به اداره می آیند .. در ساعات محترمانه حضور هم هرگز آنقدر کار ندارند که آدمهایی مثل من ..

افراد محترمی که چهار ماه اضافه کار من به گرد یک ماه مزایای ایشان نمیرسد و نخواهد رسید..

اما آنها منظم اند زیرا به ازای ساعات عدم حضور خود مجوز قانونی دارند..

ناظرینی از این دست را کم ندیده ام کسانی که فراموش میکنند اماکن بسیاری هست که در آن افراد به راحتی و به اشکال مختلف یا در محل کار نیستند یا اگر هستند حضورشان برای چیزی غیر از کار خودشان است..

اموری مثل

نقد و بررسی زندگی خصوصی دیگران

خرید مایحتاج خانه

انجام مکالمات شخصی با تلفن اداره

و...

 این عزیزان برای کار ناکرده خود بیش از کارهایی که امثال من انجام میدهیم مستندات قانونی دارند..همچنان که برای حضور یک سوم یا یک دوم خود بیش از من مستندات مضبوط دارند..

بله آن سه ناظر محترم حق داشتند 

من نامنظم ام..من به نظمی که در آن فقدان تاکسی در یک مسیر ..تاریکی زمستانی صبح ها برای یک خانم..حضور از 8 صبح تا 2 عصر گیرم بدون انجام یک اپسیلن کار مثبت..دروغ گفتن و زیستن قانونمندانه عادت ندارم...

پیوست:

.به بایزید گفتند از بسطام برو چرا که  تو بدترین خلقی در این شهر..

او خندید و گفت:"خوبا شهری که بدش من باشم.."