روز های فشرده ای را میگذرانم

فشرده یعنی بدون اتلاف وقت و در عین حال گاهی خرد کننده.. شب ها بلا استثناء دو شب به بستر میروی و قبل از آنکه بفهمم چه شده با صدای زنگ موبایل بیدار میشوم که ببینم 5 و 45 است یا 6 بیست دقیقه

روز ها بین طوفان حوادث کوچک مچاله اند.درون ذهنم توی این تنهایی در جمع هزارها جواب هست که باید بدهم.این جواب ها را اینجا مینویسم تا بدانید چقدر زندگی کوچک و ساده من پر دغدغه و ویلان و سیلان است!

راحله عزیز

دوست نازنینم

پیامکهای شعر بارانت هر روز به من می رسد .. نامرد نیستم عزیز جان و دل!اما این مجال بیرحمانه اندک گاه وقت کشیدن آه از نزدیک ترین ها را نمیدهد ..چه رسد نوشتن یک بیت.."این چه استغناست یارب این چه قادر حکمت است

کاین همه درد نهان هست و مجال آه.. نیست(اسا  چی بوکنم بلامی سر نیست د؟)

 گفتم دفاع میکنم و بارها کم میشوند .. بگذار اذعان کنم که خدا هر کاری را برای امثال من به پایان میرساند از آن روست که لابد زمان آغاز کردن وظایف سنگین تری رسیده است!میگویی نه نگاهی به خودت بینداز که به حول و قوه الهی کمی از من که نمیکنی هیچ ..اییییییین هوا مسئولیت بیش از من داری!

 

برادر خوبم برادر  سبوی ام دادا!

که چند ماه قبل در شادیت شرکت کردم وحالا.. سوالی ..پرسیده بودی..تلخ.. این که چرا برخی آشنایی ها اتفاق میافتد تا به جدایی ها برسد..نمیدانم ..بسیار دعا کردم تا به خیر بیانجامد این قصه تلخی که برای من و میلاد گفتی.. اما گویا کار از دعای من گذشته است..برادرم..چه بگویم؟تنها از خدا میخواهم خیری به انصاف و عدالت نزدیک برای هر دوتان پیش رو بگذارد که هردوی شما برای من و میلاد عزیز هستید ...کوتاه میکنم که جا برای گشودن این زخم نیست..

پدر عزیزم

درک میکنم که برای یک پدر بزرگ باید تمام جهان مجالی برای بازی و شادی و خواستن یگانه نوه دلبندش باشد ..( دست برقضا من مادر نبوده مادربزرگ هم هستم..میگویید نه از بروبچ باشگاه بپرسید)عجیب است که هنوز نمی دانید که من با همه قوت قلب و قلدریم دربرابر دو قطره بسیار بی دفاع ام..اشک کودکان و پیران  و خون ناحق...اما پدر جان اگر نوه دلبند شما که خواهر زاده پاره قلب من است امروز که در آستانه سه سالگی نیاموزد حق ندارد به همه چیز دست بزند و همه کاری بکند فردا در این دشت مشوش و این روزگار وانفسا چه سرش می آید؟ ( الهی برای آن قطره های اشک مرواریدش بمیرم!)

پدرم

تعجبی ندارد که سخت گیری های شما در قبال ما چهارتا به این نرمخویی در قبال این فرشته کوچک بدل شده..اما اگر اجازه ندهید مامانش ..من و.. کمکش کنیم به جای یه کوچولوی نازنین اما لوس یک انسان کوچک نه ناقص باشد زندگی کامل و شادی نخواهد داشت..

یادتان هست پریروز وقتی عمداً پا روی نان سفره گذاشت و به او گفتم یه عالم نی نی توی دنیا از این نون ها ندارن بخورن.. ناگهان صورت کوچکش درهم رفت.. او را ناکامل فرض نکنید پدر! او یک انسان کامل است گیرم هنوز مینیاتوری و کوچولو!

خواهرکم...یکدانه خواهرم

سنگ صبور خانه گی ام

 گاهی تمرین ندیدن کردن همانقدر برای روح بشر لازم است که.. تلاش برای دیدن و دقیقاً دیدن..

وقتی از فرط دیدن انسان دچار چشم درد میشود و روح درد و الی ماشاء الله درد دیگر گاهی لازم است چشم برهم بگذاریم.. تنها به قدر تسکینی کوتاه.. اگرچه میدانم تو هم متاسفانه مثل خودم بلدی از پس پلکهای بسته هم ببینی..مخلصتم.. گاهی نبین.. گاهی نفهم.. گاهی صبور و عاقل نباش..دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند.. گرچه سخت است گفتن به آتش این که نسوز..

و اما تو دوست عزیزم

نگران هر آن اندک و هیچ که برایت میکنم و بیش از این نمیتوانم کرد ..نباش..مرض آدمهایی مثل من که اشتباهاً از دوران کهن به عصر مدرن تو افتاده اند مرض لاعلاج دوست داشتن است..دروغ چرا؟ شعر زیبای شکسپیر در ذهن علیل و بیمار ما چنین باز خوانی میشود:

بودن یا نبودن.. نه.. دوست داشتن یا نداشتن.. مسئله این است..گاهاً حساب کتاب کنان در پاسخ آنچه از نظر من وظیفه دوستی و از نگاه تو لطف است چیزی چیزکی  میگویی که سخت آزارم میدهد ..

جناب مستطاب دوست !

من در بند چیزی نیستم..دربند حساب و کتاب آنچه میکنم ( اما در مداقه بر آنچه  نمیکنم.. چرا.. همواره نگران آنم که چه می توانستم برای عزیزی انجام بدهم و ندادم..)گفتم دربند چیزی نباشم بلکه بتوانم..کمی.. فقط کمی  آزاد باشم و آزاده.. اگرچه این دربند   چیزی نبودن   مرا در برابر بسیاری تهی دست و فقیر مینماید ..شاید بعضی ..نه بسیاری وقتها به خالی دستها و روحم نگاه میکنم و از خودم میپرسم..مگر چیزی هم برایم مانده..؟

اما به قول شریعتی:" چه غنایی ست در این ناگهان هیچ نداشتن...."

حضرت دوست!

وقتی آنچه را توانستم انجام دادم دیگر پاک یادم میرود..و دنبال چیز دیگری که از دستم بر بیاید خواهم رفت..چون از آنها توقع نمیرود که در من دنبال نقطعه ضعفی نگردند ..نفسشان گرم که هر آنچه را چشم لطف دوستان در من ندید میکروسکوپ عیبجویی شان در من نمود و بزرگنمایی کرد و شاید بعضی وقتها باعث شد که بتوانم نقصی را اگر نه برطرف ..کم رنگ  کنم.. اما علامت سوالی در نگاه تو کافی است که مرا بهم بریزد.. چون روح ساده و روستایی زاده من نه فرصت قصد و غرضی دارد و نه مجالی..بیشتر عمرم بهمین دربند نبودن رفته است..این کمم باقیمانده هم بگذار.. همچنان باشد..

دوست من..رفیق  روحم

بعید است از تو که سخن مولانا را از یادبرده باشی که وقتی آنکه بی نیاز است و غنی .. در عین غنا به خود زحمت پذیرفتن هدیه ای را میدهد این اوست که لطف میکند..نه آن که  ظاهرا!میبخشد..

و اصلاچه دارم میگویم من؟ من که عین گنگ خواب دیده هی حرفام را من و من میکنم.. کدام دادن و کدام بخشیدن و کدام پذیرفتن؟

دادو ستدی در میانه نیست؟!گفتگویی است از جنس کلمات و دوست داشتن که به هیات اشیاء در آمده..به هیات متنی که برایت ترجمه میکنم.. یا لبخندی که چهره دلتنگت را روشن تر میکند...به هیات حتی حرفاهایی "برای نگفتن"

مرا در ترازوی سنجه دیگران نگذار..من هر کسی نیستم.. برای خودم هیچکسی ام ..یک لاقبایی بی فرجام و آغاز.. رفیقی برای وقتی کسی نداری..  هر جا همین که حس کنم به قدر ملالی حتی کوچک بر هوای نفس کشیدن کسی سنگینی میکنم ..زود و سریع در هیاهوی دیگران گم میشوم..انگار که هرگز نبوده ام..