درباره نویسنده
ملاحت
یه آدم میانسالم.از چی بیشتر از همه بدم میاد؟بی عدالتی!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ملاحت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • گلایه
  • ۱۳٩۱/٢/٩
  • اول دفتر به نام ایزد دانا.
  • مثلث زهرآگین
  • نامنظم ترین
  • این همه آشفته حالی..این همه نازک خیالی..
  • ۱۳٩٠/٩/٢٢
  • هیاهو برای هیچ
  • قدر آب
  • غزل خودم
  • روز های سخت
  • غزل خودم
  • دعاها..
  • سیراب
  • دوستان و دشمنان
  • زخم کهنه
  • شعر خودم3
  • برای یک گل سرخ
  • امنیت
  • معلم عزیزم
  • غزل خودم4
  • برای مشتی سیمرغ خودمان(خواخورزا!)
  • برای کامبیز کوچولوی بزرگ!
  • آنها که نامشان هیچ جا نیست اما...
  • قند تلخ
  • ۱۳٩٠/۱/۱٦
  • بریدن ها و پیوستن ها
  • به شیرینی عسل به تلخی شوکران
  • زبان از یاد رفته
  • بوی عیدی.. بوی توپ.. بوی کاغذ رنگی
کلمات کلیدی مطالب
  • غزل (٤)
  • غزل نو (٢)
  • دوستانم (٢)
  • شعر نو (٢)
  • شمس لنگرودی (۱)
  • بچه های من (۱)
  • کامبیز (۱)
  • مکان ها (۱)
  • سلام (۱)
  • عاشورا (۱)
  • عشق (۱)
  • زخم کهنه (۱)
  • اما رضا (۱)
  • دوست داستن (۱)
  • مرگ نوزاد (۱)
  • دوستان قدیم (۱)
  • دوستان جدید (۱)
  • راه سخت راه آسان (۱)
  • کوتوله های ادبی (۱)
  • سقف ها (۱)
  • برادرکوچک (۱)
  • غزل دیگران (۱)
  • چشم بسته (۱)
  • شمع شعله رنگی (۱)
  • غزل خودم (۱)
  • قوانین اداری (۱)
  • دوستی (۱)
  • گل سرخ (۱)
  • مسابقه (۱)
  • شیرین (۱)
  • محبوبه (۱)
  • آب (۱)
  • خاطره (۱)
  • ادبیات (۱)
  • تو (۱)
  • کودک (۱)
  • فرشته (۱)
  • معلم (۱)
  • عید (۱)
  • فردوسی (۱)
  • حریق (۱)
  • نوروز (۱)
  • زبان (۱)
  • مربی (۱)
  • تلخ (۱)
  • احترام (۱)
  • دوستان (۱)
  • همسر دوم (۱)
  • کوه (۱)
  • عسل (۱)
  • خیانت (۱)
  • شوکران (۱)
  • شعر خودم (۱)
  • زیبایی (۱)
  • زیارت (۱)
  • قضاوت (۱)
  • دشمن (۱)
  • تبریک عید (۱)
  • کسروی (۱)
  • مسابقات (۱)
  • تعدد زوجات (۱)
  • شانه (۱)
  • سرباز (۱)
  • نامردی (۱)
  • دشمنان (۱)
  • منطقی (۱)
  • رییس (۱)
  • دشمنی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • دختر باران
  • الهه و مامان
  • بهار (فاميل دوستمون!)
  • كافه كلمه( دنيا جان)
  • آريشكا(آريا)
  • جایی برای اندیشیدن
  • ماندگار( مجله ادبي ماندگار)
  • شاعری از یاران مصدق
  • افت و خيز شعر ( هاني)
  • نوروز نامه
  • تاريخ ايران باستان
  • عارفانه و عاشقانه
  • شربتستان
  • بابا بزرگ
  • مهر يشت( الهام جان)
  • بنيامين كتولي(سلاطين گمشده)
  • شمس گرانقدر لنگرودي
  • اشعار شاعران كهن
  • توكاي مقدس
  • آقاي رسول يونان
  • صریر
  • همايون رقابي
  • استاد دانش آراسته عزيز
  • يزدان سلحشور
  • كشتي نوح
  • حقيقت و افسانه(حسام)
  • دكتر مردي ها
  • سيمرغ
  • تحليل گفتمان انتقادي
  • اورانوس جان
  • دكتر رضا اردكاني داوري
  • اوستا
  • پوران خانم
  • لاله جان
  • پرنيان
  • صحرا
  • از افغان
  • دیگه چه خبر(جناب زایری)
کدهای اضافی کاربر


ملاحت
جايي براي نوشتن .. بياد آوردن.. دوست داشتن.. زندگي كردن.. ديگه ديگه!
برای کامبیز کوچولوی بزرگ!
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱/۳۱

در همین و همون لحظه ای که دارم یکی از روش های تحلیل گفتمان  را می نویسم و توی کتاب شیرجه رفته ام با مخ .. یهو رادین می اید و تند تند تند می گوید  : خادون !خادون! اوتوش بوژرگ!( ترجمه: خالجون! خالجون !برویم اتوبوس بزرگ بکشیم..) و می افزاید : ما.. ماشون!( مادر جون هم تویش نشسته باشد .. منظور مامان خودم است که اولین بار یک اوتوبوس بزرگ برای رادین کشید و تویش همه اعضای خانواده را کشید و ما را گرفتار کرد.. با این پیکاسوی کوچولو!)

من اوتوبوس های رادین را بی چرخ میکشم .. چون دوست دارد خودش برایشان چرخ بگذارد..

 برایش چشم چشم دو ابروی بی صورت می کشم تا خودش برایش شی تمبه( شکمبه) بگذارد و شو ..ات( صو رت) هم خودش بکشد .

من در این لحظه بین دو گفتمان قرار دارم. گفتمان مادرم و گفتمان رادین.

 می دانم که نقاشی مادرم چه معنا دارد. او دوست دارد همیشه همه اعضای خانواده اش با هم  یا بهتر بگویم دور و بر و با او باشند.

اما من با هم بودن را در وابسته بودن نمی بینم بلکه در دلبسته بودن می شناسم.در زندگی ام بار ها ناچار شدم شکل دوست داشتنم را تغییر بدهم تا کسی کسانی که دوستشان دارم بتوانند رها تر شاد تر خوشبخت تر و خودشان تر باشند.تردیدو مخالفتم را حتی با انتخاب هایشان تا حد زیادی پنهان کنم( نه این که دو رو باشم نه.. خواستم را بر آنها تحمیل نکنم)

 دوست داشتن برای من ضمانتی برای تنها نبودن نیست.. برعکس آدمی در دوست داشتن و عاشق بودن هم گاه بسیار تنهاست..

گاهی که می تواند شامل 90 درصد اوقات بشود!

و تازه به قول سهراب :

و فکر کن چقدر تنهاست

اگر که ماهی کوچک..

اسیر آبی دریای بیکران...

گاهی ناچاری از دور و تنها کمکت را به کسی برسانی بی که حتی بداند ..تا مبادا در قبال تو احساس مسئولیت کندو یا.. وقتی کسی را واقعاً دوست داری  سعادت او بر خودخواهی های خودت و آرزو هایت ارجحیت دارد.. و این چیزیست که تعداد کمی از مردم می آموزندش.. این که دوست بدارند بی که آرزو و خواست دوست داشته شدن کنند .

آیا من توانسته ام دیگران را اینجوری دوست بدارم؟

نمی دانم اما پریروز که در نشست گروه های کوهنوردی به جای یکی از دوستان کوهنوردم  حاضر شدم بعد پایان جلسه پسر کوچک ریز جثه و لاغری  با عینک  نسبتاً ضخیم   و صورت بسیار ساده و مهربانی و البته بسیار قد بلند تر از من جلو آمد و گفت منو می شناسین خانوم فلانی؟

( من مرض فراموش نکردن دارم..اما حتی این مرض هم باعث نمیشود تمام هارد حافظه ام کار کند..)

گفتم: قیافه شما خیلی آشناست پسرم اما نمی تونم بیاد بیارم کجا..هر چه هست بیشتر از ده ساله..

-بذارین یادتون بیارم شما به من یه هدیه دادین.. یادتون میاد چی؟

-؟

-یه کتاب نقاشی..  من پسر.... و نام پدرش را گفت..ناگهان زمان 18 سال عقب رفت و من پسر کوچولوی 7 ساله ای را جلوی خودم دیدم که قدش به زحمت به زانویم می رسید ..بر پلی از زمان ایستاده .. خودم را در کتابی پر از کتاب جلوی خانم و آقایی دیدم که دارم دو کتاب نقاشی کوچک را برایش امضاء میکردم.. برای کامبیز کوچولوی بزرگ!(؟ آیا جمله  دقیقاً این بود؟)

با دستم توی هوا قد  یه ذره کامبیز کوچک را  با بهت نشان دادم.. :" خدایا! تو این قدی بودی!"چی خوندی؟چی می کنی؟ مادر و پدر خوبن؟

- من مکانیک خوندم.. تمام کردم..و..و.. و..

( شب و بعد اتمام جلسه در تنهایی از پارکی کنار محل کار سابقم رد شدم.. نه نعره و رجز اول شب جوانهای سرگردان آن پارک.. نه شکستن یک شیشه..نه پاشیدن خون به دیوارک کیوسکی که ظاهراً باید نگهبانی در آن می بود و نبود.. نه حال غیر عادی آن آدمهای سرگردان که می توانست ناشی از

 نرسیدن" مواد "باشد.. نه این که آن خاطره مرا  به چه خاطرات تلخ و شیرینی برگرداند.. هیچکدام مانع نشد این شادی را به تمامی حس کنم که آن پسر کوچولو  با گرفتن آن کتاب نقاشی احساس عزت نفس و عظمت و گرانقدر بودن کرده بود..و کرامت انسانی کوچولویش تقویت شده بود..یادم رفت از او بپرسم آیا هنوز با نرم افزار نقاشی کامپیو تر بهتر از بقیه ( چنان که در کودکی بود) کار میکند..آیا هنوز کتابخانه پدرش آن همه کتاب دارد؟ آیا مادرش هنوز همانجور آرام لبخند می زند و همانجور تند سیگار می کشد؟آیا هنوز به همان عقاید سخت معتقدند که مرا با انها کاری نیست؟آیا هنوز در همان خانه کوچک زندگی میکنند؟

دانستم من آن پسر کوچولوی نقاش را مثل خاله ای که احتمالاً نداشته دوست داشته ام..ولو به قدر صفحات کم و اندازه ناقابل آن کتاب نقاشی..

دانستن این که از خاطرات خوب کودکی یک انسان هستم به من فهماند دست کم بعضی وقت ها ..نه همیشه .. بعضی وقتها دوست داشتن را بلد بوده ام..زیاد نه.. فقط بعضی وقت ها!

نظرات ()



آنها که نامشان هیچ جا نیست اما...
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱/٢٧

صبح امروز که سر کار آمدم چشمم خورد به گزارشی که یکی از عزیزان دل.. برای یکی دیگر از عزیزتران دل!!!!!تهیه کرده بودند.در این گزارش که حتی زحمت تایپ  اون رو هم دو همکار هوادار خواه عزیز نکشیده بودند جابه جا نام شریف! کسانی به چشم می خورد که در سراسر هفته گذشته همانند باقی روز های سال چندان تلاشی نکردند اما طبق معمول با شنیدن نفحات  جانبخش تشویق وزارتخونه ای مثل هر سال گزارشی رو با مصادره فعالیت های باقی همکاران به اسم خودشون در بردن..در این گزارشات نه اسمی از تلاش کنندگان این هفته ..که اسم شریفش هفته سلامته به چشم میخوره و..هرجا عکسی از همکاران انجام دهنده هست هم حذف میشه.. تا این دو گوهر مراد بدرخشن( با اون چه ندارن!)که خب به نظرم تا مسئولی از این افراد یه روز در میان حمایت می کنه و اونا دو در زمره بهترین ها با خودش به اینجا و اونجا سفارش میکنه همینه.. که هست!

الهم اختم عاقبتنا بالخیر و العافیت!

نظرات ()



قند تلخ
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱/٢۱

از دیروز تا حالا مزه چیزهای شیرین چندان نمی چسبد..اول فکر کردذم شیرینی کهنه خورده ام..از ذائقه کوچولو ی رادین می پرسم :" بابایی پاست( به پاستیل می گوید پاست) خوشمزه است؟

با چشم های مثل پرنده گرد و خوشگل و بیگناهش نگاه می کند.. یک توپ گرد و قرمز سفید پاستیل را که مثل گلوله آتش اژدهاست به دهان می گذارد و می گوید:" به به!"

دهانم می گذارم..نه آن مزه را ندارد..تازه یادم می آید که از پریروز فهمیده ام دختر کوچولوی نازنین دوستم نمی تواند شیرینی بخورد همه چیز برایم بی مزه شده است...انگار همه قند ها تلخ اند..

نظرات ()



 
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱/۱٦

جنگ کوچک کثیف دعوا با رییس جدید ...تصور کنین فردی رو با تجربه کم بفرستن تو سیستم پیچیده ای که .. بعدیه عده بادمجون دور قاب چین و نون به نرخ روز خور که 90درصد فعالیت هاشون در حد و اندازه های همین کاراست فوراً دوره اش کنن و با معکوس نشان دادن واقعیت ها افراد ی رو که اکثر وظایف بر دوش اوناست ضعیف و خودشونو کارا نشون بدن..بعد؟

خب دیگه ناچار شدم برای دفاع از همکار کوچولوی کوشا و نازنینم با رییس جدید که متاسفانه انسان خوبی هم به نظر میاد دعوا کنم..

می خواستم بهش بگم مسئول محترم کارگزینی که گزارش نادرست عدم حضور همکارمو به شما در یه مرکز ( اونم در گوشی..!نه مستند!)داده به شما نفرمودن فلان همکار چرا یه روز در میان و گاها دو روز در میان در اداراه  ان؟.. و فلان همکار به اسم ماموریت مغازشونو در یه شهر دیگه می گردونن؟.. و خود این گزارش دهنده محترم بیش از سال های کارشون ذخیره مرخصی دارن.. پس وقتی نیستن مرخصی ها شون چی میشه؟

اما کار من که این نیست. من فقط حقیقت ماجرا رو شرح دادم و توضیح دادم وقتی کارشناس مسئول اون واحد من قبل از هر امری باید از من کسب تکلیف بشه.. در ضمن اضافه کردم که افرادی که خودشون هیچ تخصص کاری ای ندارن به اسم نظارت بر دیگران به تلاش برای مچ گیری اقدام می کنن( این تازه بهترینشه...کارای دیگه ای هم هست که ما بهش می گیم..بماند) در ضمن گفتم: متاسفم برای سیستمی که برشانه نیروهای پر کار و متعهد و متخصص .. بار تنبلی و زیر درویی و کم کاری افراد ناکارامد رو قرار میده..( چی ؟ تند حرف زدم؟من که اینطور فکر نمی کنم!تازه اگه این کارو کردم خوب کردم!)

اول دبیرستان که بودیم دبیر ادبیاتمون داستان رستم و اسفندیارو برامون تعریف کرد.. هنوز صورت مهربان و پدرانه اش جلو چشممه:

اول جمله ای که راجع به رستم گفته بود.. رستم از این که کت بسته تسلیم اسفندیار 0که اونم انسان خوبی بود )بشه ابا کرده بود:

که گفتت برو دست رستم ببند

نبندد مرا چرخ دست بلند..

بچه ها چرا به نظرتون  ..  فردوسی چشم اسفندیار رو آسیب پذیر و نه مثل بقیه بدنش رویین تن فرض نکرده..

جواب 15 سالگی خودمو یادم میاد (با اون صدای نازک):

-برا این که اسفندیار چشم بسته قدم تو اون راه گذاشت آقا!

 تایید و تشویق معلمم یادم میاد.. تاییدی که به اندازه دو تانمره 18 ای که از دکتر شریعتی گرفتم برام ارزشمنده:

به کلمه خوب و گوییایی اشاره کرد بچه ها:

چشم بسته!

آقای چینی کار عزیز !اگه بدونین بدون این که رستم باشم با چن تا از این اسفندیار های چشم بسته و گرسیوز ها و شغادها و کاووس ها و.. و.. و.. چپ افتادم؟تازه من که گرز رستم و زره پوست پلنگی رستم هم نداشتم که..فقط از ترس بی غیرت شدن در قبال حقیقت به این همه جنگ تن دادم.. جنگ هایی که اصلا حماسه محسوب نمی شن.. فقط می تونین بهشون بگین:

جنگ کوچک کثیف!

 

نظرات ()



بریدن ها و پیوستن ها
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱/۱٦

١ .تک افتاده

شب نیمه خسته با یک جفت چشم که خوش داشتم بکنم بندازم دور از بس درد می کرد و نور بالای چراغ ماشین های توی جاده توشون افتاده بود بر گشته بودم.. با کلی کتاب و  خستگی..و یک شمع که رو کاغذش نوشته با شعله سبز روشن میشه..و..

 داشتم کتاب بخشی از زندگانی احمد کسروی رو تو ماشین می خوندم( مربوط به پایان نامه منه..باید به عنوان یه ضد گفتمان بررسیش کنم..)

جالب بود نمی دونستم این آدم قبل از هر گرایش دیگری معمم بوده..به نظر میاد از ابتدا دارای اندیشه های بدعت گزارانه در نوع مثبتش بوده اما به نظرم رسید با مرگ پدرش در کودکی فرصت  این که بتونه از راه یک پل مطمئن این بدعت ها رو بدل به نو آوری کنه و در کنار فرهنگ خودش بمونه  و در حیطه تغییر و نه رد فرهنگی بمونه.. از دست داده...افکار متحجر موجود زمانه خودش هم در هل دادنش به سمت موضع تند و تیزی که در قبل دین ( از نوع خاص زمانه خودش و نه در کلیت ) داشته بسیار موثر بوده..متاسف شدم که چنین صاحب اندیشه ای از اون ور پشت بام افتاده..و تک افتاده!

به نام  افراد متحجر و گمنامی که در غلطاندن او و بسیاری از جوانان هم عصرش به دامن عقاید افراطی نقش داشتم نگاه کردم.. به قول مامانم یه آدم نادان سنگی رو در چاه میندازه که صد عاقل نمی تونن..

2.همه رنگ های رنگین کمان

شمعی با شعله سبز.. احتمال می دم با نخی که توش سولفات مس گذاشته باشن روشن شه..این شمعو برای رادین کوچولوم خریدم.. عاشق شمع هاست.. همچنان که خاله جان و دایی جان ها در کودکی چندین بار تمام ذخیره کبریت منزل رو ( حالا چند صد تا بوده خدا عالمه..!) دونه دونه سوزوندن و بعد هم دچار تنبیه سخت ابوی و والده مکرم شدن..این علاقه به آتش بازی در ما موروثیه..اما این که کوچولوی نازنین ما شعله ای رو برنگ زیبای فیروزه ای ببینه چیز دیگه ای یه..سعی کنین همه رنگهای رنگین کمان زندگی رو به خودتون و عزیزانتان نشون بدین..( لازمه ها!)

نظرات ()



به شیرینی عسل به تلخی شوکران
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱/۱۱

- خادون! خادون!(این زبان رو به تکامل رادین کوچولوی من است!)-جان خالجونی؟

دفتر 100 برگی را جلویم میگیرد تند و تند ورق میزند با انگشت های کوچولویی که بیشتر به شاخه نازک گل شبیه اند: خط من!( همانطور که قبلاً هم گفته ام او ضمایر را برعکس می گوید به خودش تو و به ما من می گوید!)دست خط من و بخشی از یاد داشت های پایان نامه را نشانم میدهد. به این معنا او دفتری از دفتر های صد گانه مرا پیدا کرده و برایم آورده.. تشکر می کنم روی ماهش را می بوسم و موهای بلوطی مثل پر های قاصدک نرمش را نوازش میکنم - جانه بمیرم من!

پسر کوچولوی ما دارد بزرگ میشود.و این یکی از حقایق به شیرینی عسل است.

عصر است که طبق معمول خسته از سر کار برمیگردم.. خیابان خالی.. درخت های باغ متروک سر راهم با دیوار های کوتاهش ..هد فون را زیر مقنعه توی گوشم کرده ام به صدای قدیمی منوچهر سخایی در آفتاب ملایم بهار گوش میکنم.. اگر صدا ها دارای عطر باشند این صدا عطر پارچه های کهنه در صندوق قدیمی مادربزرگم را دارد..صندوقی که دیگر نیست.. پارچه های خوش نقش و کهنه و گل-بقچه های تویش هم:

قدیما یادش بخیر دلا هم آشیون بودن

 ..

میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دوباره

میشه اما دل ما اینقده همت نداره..

دو سه قدمی که پیشتر بیایم مردی با موهای درهم خاکستری و ساکی پر از اعلامیه در دست پیش می آید.  این که دارد با کاغذی به سوی من می آید را خوش ندارم. می خواهم بعد یک روز کار سخت به خودم باشم به حال خودم.کاغذ را با روی نه در هم اما خسته از مرد میگیرم تا مثل همیشه به نظری نوشته های تکراری اش را در مورد آموزش یا خرید کامپیوتر و آرایشگاه و لوازم صفای جمال و ...بخوانم..که می مانم:

اینجانب محمدی زیبا کناری ...

خدماتی که حاضرم با هر قیمتی که تعیین نمایید انجام دهم عبارت است از :

1.پادویی

2. رانندگی

3. نظافت منزل و لته زدن درب ها

 4.شستن ظروف و لباس ها...

.....

حدود بیست موردی هست. این کاغذ مرا بهم میریزد زیرا همین کاغذ کوچک در مقط آ5

چندین نکته را در بر دارد.

این مرد نمی تواند با شرکتهای خدماتی کارکند. یا حق السهمی که میگیرند برایش زیاد است ( این حق السهم گاه از 50 در صد هزینه اندکی که افراد می گیرند تا 5 درصد متفاوت است و برای بسیاری از این کارگران گاهی تنها کرایه رفت آمد می ماند)یا  یا نمی تواند فقدان سوء پیشینه بگیرد. یعنی از زندان آزاد شده؟

این که حاضر است با هر قیمتی کار کند دارای دو معناست هم هر قیمتی را به علت نیاز بالا می پذیرد و هم ممکن است مورد اعتماد نباشد ..

چه مقدار کمبود نیاز است تا مردی از پادویی تا سبزی سرخ کردن.. رانندگی تا لته زدن و.. را بپذیرد..آیا باید به این بنده خدا اعتماد کنم؟ آیا باید به او شک کنم.دلم می خواست برگه اش را اسکن کنم و اینجا بگذارم تا شما هم ببینید..

 بی عدالتی ..حالم را بد میکند..به اندازه هر زهر ماری فکر کنید.. به اندازه شوکران تلخم..

نظرات ()



زبان از یاد رفته
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱/٧

 

آخ جون آخ جون.. با!( البته گاهی هم  بدل به آخ دون( با تاکید بر ن می شود.)

( ترجمه اش می شود : خاله جون !خاله جون !بیا!با دست کوچولویش اشاره هم میکند!)- کجا بیام عزیزمن؟

-با نخش!( دوست کوچکش را به سینه اش می زند: تو بخل!( بیا نقاشی! من را بغل کن!( تو در زبان رادین یعنی من.. او از این امر که او را تو صدا می کنیم  ضمیر تو را متعلق به خودش می داند. او برای خودش" تو " است")

بنابر این مرا تصور کنید که با یک دست پسر کوچولوی دو ساله شیرینی را بغل کرده ام و از دستم دیگرم یک دفتر نقاشی بزرگ و یک بسته ماژیک 12 رنگ.. تقریباً آویزان است)  و خسته و خوشحال به محل بازی هایمان میروم.. به اطاق خودم .جایی که هر از گاه توسط رادین تویش طوفان میشودئ.. البته طوفان سبک و زیبا و  زودگذر بهاری..خواهرم صدا می کند"اینقدر خالجونی بیچاره رو اذیت نکن رادین!

نه! تو با آخ جون .. نخش..( نه! من با خالجون نقاشی...)

این زبان شگفت شیرین را دوست دارم.. زبان شکسته و شگفت و شیرینی که بتدریج از یاد میرود و جای آن را کلماتی میگیرد که..

به زبان زیبای رادین گوش میدهم و نگاه می کنم..این زبان دیدنی هم هست..حرکت شیرین دست ها..( رادین گاهی تماماً خودش را  به یک طرف کج میکند.. گاهی هم با حالت صورتش حرف میزند..) این زبانرا یک دنیا دوست دارم ..زبانی که ترجمه زبان  فرشتگان به زبان ما آدمهاست.. زبان از یاد رفته..

او حرف آ را برای بیان در خواست به کلمات اضافه میکند.. به این "آ توپ" می شود:" توپ می خواهم"و " آدده " میشود" می خواهم بروم دده یا همان به زبان کوچولو ها  :" گردش..

در یازده روزی که با مامان و با بایش به دیدار عمه و مادر بزرگ و عموها و پدر بزرگش رفته بود چند رنگ و اسم چندین حیوان را یاد گرفته است.

بگذارید چند تا از این کلمات شیرین را بریتان اینجا بنویسم:"

خرگوش: خگوش 

کوآ: کوآلا

پن: پنگوئن

ببررر: ببر

شی: شیر

موس:( موش و سنجاب )

می میو یا می نو می نو : گربه

آپو: سگ

گورگ:گرگ

جوغخد: جغد

شبژ : سبز

شوتی: صورتی

ییخقمژ: قرمز

آآبی: آبی

ژرد: زرد

دور دور ها : دوی دویا

و...

 در زبان شکسته و شیرین او توانایی قدرت تلفظ "خ" هنوز کامل نیست او این حرف را با ای یا ا تلفظ میکند به همین علت  به خرس می گوید :" ایخس!"

و در این زبان زبان دوست داشتنی و نازنین من هم :" آخ جون! ( خالجون)هستم.یکی از بهترین لقب ها و اسم هایی که در طول عمرم  از کسی شنیده ام.

آیا شما هیچوقت در چنین زبان قشنگی

"آخ جون" کسی بوده اید؟

نظرات ()



بوی عیدی.. بوی توپ.. بوی کاغذ رنگی
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱/٦

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم...
با اینا خستگیمو در میکنم
...

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر میکنم...
با اینا خستگیمو در میکنم ...

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب.
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی


با اینا زمستونو سر میکنم...
با اینا خستگیمو در میکنم ...

 

 عیدتون مبارک دوستان

هزار بهار زیبا ببینید و با هر لحظه هر سال تازه تر بشید ایشالله!

نظرات ()