درباره نویسنده
ملاحت
یه آدم میانسالم.از چی بیشتر از همه بدم میاد؟بی عدالتی!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ملاحت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • گلایه
  • ۱۳٩۱/٢/٩
  • اول دفتر به نام ایزد دانا.
  • مثلث زهرآگین
  • نامنظم ترین
  • این همه آشفته حالی..این همه نازک خیالی..
  • ۱۳٩٠/٩/٢٢
  • هیاهو برای هیچ
  • قدر آب
  • غزل خودم
  • روز های سخت
  • غزل خودم
  • دعاها..
  • سیراب
  • دوستان و دشمنان
  • زخم کهنه
  • شعر خودم3
  • برای یک گل سرخ
  • امنیت
  • معلم عزیزم
  • غزل خودم4
  • برای مشتی سیمرغ خودمان(خواخورزا!)
  • برای کامبیز کوچولوی بزرگ!
  • آنها که نامشان هیچ جا نیست اما...
  • قند تلخ
  • ۱۳٩٠/۱/۱٦
  • بریدن ها و پیوستن ها
  • به شیرینی عسل به تلخی شوکران
  • زبان از یاد رفته
  • بوی عیدی.. بوی توپ.. بوی کاغذ رنگی
کلمات کلیدی مطالب
  • غزل (٤)
  • غزل نو (٢)
  • دوستانم (٢)
  • شعر نو (٢)
  • شمس لنگرودی (۱)
  • بچه های من (۱)
  • کامبیز (۱)
  • مکان ها (۱)
  • سلام (۱)
  • عاشورا (۱)
  • عشق (۱)
  • زخم کهنه (۱)
  • اما رضا (۱)
  • دوست داستن (۱)
  • مرگ نوزاد (۱)
  • دوستان قدیم (۱)
  • دوستان جدید (۱)
  • راه سخت راه آسان (۱)
  • کوتوله های ادبی (۱)
  • سقف ها (۱)
  • برادرکوچک (۱)
  • غزل دیگران (۱)
  • چشم بسته (۱)
  • شمع شعله رنگی (۱)
  • غزل خودم (۱)
  • قوانین اداری (۱)
  • دوستی (۱)
  • گل سرخ (۱)
  • مسابقه (۱)
  • شیرین (۱)
  • محبوبه (۱)
  • آب (۱)
  • خاطره (۱)
  • ادبیات (۱)
  • تو (۱)
  • کودک (۱)
  • فرشته (۱)
  • معلم (۱)
  • عید (۱)
  • فردوسی (۱)
  • حریق (۱)
  • نوروز (۱)
  • زبان (۱)
  • مربی (۱)
  • تلخ (۱)
  • احترام (۱)
  • دوستان (۱)
  • همسر دوم (۱)
  • کوه (۱)
  • عسل (۱)
  • خیانت (۱)
  • شوکران (۱)
  • شعر خودم (۱)
  • زیبایی (۱)
  • زیارت (۱)
  • قضاوت (۱)
  • دشمن (۱)
  • تبریک عید (۱)
  • کسروی (۱)
  • مسابقات (۱)
  • تعدد زوجات (۱)
  • شانه (۱)
  • سرباز (۱)
  • نامردی (۱)
  • دشمنان (۱)
  • منطقی (۱)
  • رییس (۱)
  • دشمنی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • دختر باران
  • الهه و مامان
  • بهار (فاميل دوستمون!)
  • كافه كلمه( دنيا جان)
  • آريشكا(آريا)
  • جایی برای اندیشیدن
  • ماندگار( مجله ادبي ماندگار)
  • شاعری از یاران مصدق
  • افت و خيز شعر ( هاني)
  • نوروز نامه
  • تاريخ ايران باستان
  • عارفانه و عاشقانه
  • شربتستان
  • بابا بزرگ
  • مهر يشت( الهام جان)
  • بنيامين كتولي(سلاطين گمشده)
  • شمس گرانقدر لنگرودي
  • اشعار شاعران كهن
  • توكاي مقدس
  • آقاي رسول يونان
  • صریر
  • همايون رقابي
  • استاد دانش آراسته عزيز
  • يزدان سلحشور
  • كشتي نوح
  • حقيقت و افسانه(حسام)
  • دكتر مردي ها
  • سيمرغ
  • تحليل گفتمان انتقادي
  • اورانوس جان
  • دكتر رضا اردكاني داوري
  • اوستا
  • پوران خانم
  • لاله جان
  • پرنيان
  • صحرا
  • از افغان
  • دیگه چه خبر(جناب زایری)
کدهای اضافی کاربر


ملاحت
جايي براي نوشتن .. بياد آوردن.. دوست داشتن.. زندگي كردن.. ديگه ديگه!
نوشتن و نوشتن و نوشتن
نویسنده: ملاحت - ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

 

در

 دوران جوانی زمانی رو ناسلامتی تا اندازه ای به عنوان شاعر و نویسنده سپری کردم.

( خیر باشد دور باشد) اما این من رو قانع و راضی نمیکرد. "واژه باید خود آب .. واژه باید باران باشد.."

بماند که از حضرات شاعر و نویسنده.. البته نه همه شون برخی شون چیزهایی دیدم که تحملش ساده نبود..

امروز داشتم مروری بر نام و نوشتار های کسانی میکردم که دستشون داشتم.اغلبشون رفته اند تو صف :عزیزان از دست رفته..خدای نکرده نمردن و..اما دیگه برام اون اسطوره هایی نیستن که بودن..واسه همین تنها نوشته هاشونو می خونم.. به خودشون کاری ندارم

در عوض دوستانمو می بینم که چقدر بودنشون با حرفها و فکر هاشون یکیه و لذت می برم..

فکر کنم دوباره باید" دغدغه سفید کاغذ" .. نوشتنو از سر بگیرم و داستانها و شعر ها مو منظم کنم.. اما این بار نه به خاطر خودم.. به خاطر کسانی که دوستشون دارمو براشون حتی وقتی پیشم هستن.. دلتنگم..

می نوی ی ی ی ی سیسم...

نظرات ()



زیبا یی نا بینا
نویسنده: ملاحت - ۱۳۸٩/۱٢/٢٤

داشتم به سرنوشت فنا شده دو زن نگاه میکردم.کلارا پتاچی و اوا براون.. نمیدونم چی بیشتر منو تاثر کرد زیبایی اونا یا جوانی شون

این کلارا یا بقول ایتالیایی ها : کلارتاست

اینم اوا  براون

چرا این دو تا خانم؟

خب کلارا پتاچی محبوب موسیلینی دیکتاتور فاشیست ایتالیا بوده..موسیلینی همسر این خانم رو فرستاده بوده جایی که عرب نی انداخت تا ..

اوا براون همراه هیتلر و در سی ساعت آخر عمرش همسر هیتلر بوده.. شبهت های زیادی در زندگی این دو زن وجود داشته:

هردو در سن نسبتا کمی مجذوب دو مرد شدند که بعد ها به دیکتاتوری دو کشور بزرگ رسیدند.

 به دو خانواده محترم تعلق داشتند. پدر هردو پزشک بودند. پدر خانواده براون از مردمان محترم باواریا و پدر پتاچی پزشک مخصوص پاپ اعظم ایتالیا بود .

هردو علی رغم مخالفت خانواده هاشون این دو مرد رو برگزیدند.

مجذوب و ستاینده این دو دیکتاتور بودند.

کلارا در ایتالیا بسیار مشهور و براون کاملاً در آلمان نا شناخته بود. مردم آلمان بعد مرگ به حضور اونا پی بردند.هیچکدام نظامی نبودند.

هردو شون در کنار دو دیکتاتور یاد شده  مردند.علی رغم این که می تونستن فرار کنند.عکس های باز مانده از براون( پتاچی زیاد عکس های آزاد  زیادی نداره) زنی رو نشون می ده که داره یک زندگی عادی رو سپری می کنه:

 واقعا فکر میکنین این عکس در کجا و کی گرفته شده؟ در آلمانی که که در اون روزانه هزاران جوان موافق با هیتلر در جنگ در سرزمینهای دیگه کشته میشن و هزاران زن و مرد و کودک از دیگر کشور های اروپا هم در حال مرگ اند. کودکان گرسنه بسیاری در حال مرگن و .. و.. و..

راستش فکر می کنم زیبایی باید خیلی احمق باشه که بتونن نه تنها بدون تهوع زشتی ظلم و جنون آدم کشی رو تحمل کنه بلکه حتی بتونه اونو دوست داشته باشه.

به خاطر خشونتی که در عکس مشهور اعدام موسیلینی و کلارا وجود داره( چون همونطور که می دونین اونا توسط پارتیزانها اعدام شده و همراه 5 نفر دیگه در شهر میلان وارونه و از پا بدار آیخته شدند.در عکس هایی که من تونستم ازشون پیدا کنم سر و صورت جنازه این دو نفر به علت ضربات مداوم حاصل از حمله مردم خرد و دفرمه شده بود.) از گذاشتنش منصرف شدم.

با دیدن اعدام موسیلینی هیتلر گفت اجازه نمیده مردم باهاش چنین کاری بکنن. اون با با براون ازدواج کرد و سی ساعت بعد یک کپسول سیانور بلعید و از ترس این که عمل نکنه بلافاصله به ( گمانم ) به سر خودش شلیک کرد. براون هم با همون سیانور..

نمیدونم یه آدم چطور می تونست سعی کنه چنین بهشت کوچک کوری در کنار کسی برای خودش بسازه که می دونه فرمان اون همه جنایت رو صادر میکنه؟

در همون آلمان و در همون زمان ها تقریباًنام دیگری هم هست:سوفی شول یا بهتر بگم سوفیا مگدلنا شول ( این عکس خودشو برادرش و دوستشونه )

 سوفی در بیست و یک سالگی همراه با برادرش و دوست او در هنگام مبارزه با حزب نازی دستگیر و ظرف چند ساعت اعدام شدند.اونا تا دقایقی پیش از اعدام با گیوتین به آرامی و با چهر های روشن به پدر و مادر خودشون تسلی خاطر دادند.

سوفی خطاب به رییس دادگاه نازی گفت :"امروز  ما در جایی ایستاده ایم( و محاکمه می شویم) که فردا شما خواهید ایستاد.

او قبل از مرگ نوشته بود:" چه خوب که باید در چنین روز زیبایی بروم.. اما مگر مرگ ما چه اهمیتی دارد.. این مرگ باعث بیداری هزاران مردمی خواهد شد که باید سرنوشت خود را دیگر کنند..

من به این نوع زیبایی احترام میذارم..

نظرات ()



گرگ یا گوسفند؟
نویسنده: ملاحت - ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

 

 

نوشته های کسی را با لقب گرگ سفید می خواندم که کمی که چه عرض کنم زیاد برایم غریب بود. من گرگ سفید را در جهان وحش بسیار دوست دارم. گرگ سفید نماد رمز و راز و قدرت روح آدمیست.قدرتی دو وجهی که در عین خشم و بیباکی  بودن می تواند پاک و زیبا باشد ..نمادهای دیگرش بماند.

حرفهای این آدم نمایاندن شاید درون خودش بود. درونی نه چندان روشن..

اما دست کم یک خوبی داشت جرات این را داشت که پشت پرده بسیاری از سیاه بازی های روزانه ای را که با آنها مواجهیم رو کند.سیاه بازی هایی مثل زاهد مابی..پاکی ظاهری و فقط سود بیشتر را مد نظر داشتن ..

قبلاً به این تیپ آدمها کمتر برمی خوردم و دست برقضا اکثرشان بالاخره به من می گفتند که ما این نیستیم که می بینی.( خب راستش من زیاد دوست ندارم جهان را با خط کش به دو نیمه خوب و بد قسمت کنم.واسه همین آدمها تدریجاً سعی میکنند به من همانی را که هستند بگویند و این خوب است.)قبلاً بیشتر به آنها احترام می گذاشتم . حالا کمتر. اعتراف به آنچه واقعاً هستیم شاید شروع بدی نباشد.. اما این حضرات با این تخلیه به نظر من بیشتر روانی تا حقیقی  می خواهیم بگویند :" همینیم که هست.

حرف اولمان پول است.. چه می دانم .. بشر فقط جسم است.. چه می دانم زن فقط.. یک ..بگذریم( عارم می آید بعضی از این دید گاه ها را بنویسم!).. "

این تا جایی که مثل بسیاری نقاب بر چهره ندارند یا نمی خواهند بهتر از آن که هستند بنمایند خوب است اما ..که چی؟این شهامت ..این گستاخ گویی درباره خود وقتی چیزی را دست کم در خودشان عوض نمی کند به چه کار می آید؟

مهمان گرانقدری که نوشته ای همه چیز پول است و شرایط فعلی برای نان به نرخ روز خوردنت همه چیز را محیا کرده.. خوش به حالت! من چه کنم؟

من که پول را فقط به عنوان وسیله ای برای کم کردن رنج یا افزودن شادی دیگران می خواهم و پدرم عمری جز نان دست رنجش را به من نداده چه کنم؟

شرمنده که معده عقب افتاده من دیگر  به چنین لقمه چرب و چیل و گنده ای عادت ندارد.رو دل که می کنم هیچی.. درجا دیدی سنکوب کردم مردم.. کار است دیگر..!

جایی نوشتی بشر بنده خدایی برایت طعمه است.و.. و.. و..خدا پدرت را بیامرزد که صادقانه این را می گویی . مثل خیلی ها نیستی که یک عمر جماعتی از مردان و یا زنان را لحظه ای .. روزانه .. دراز مدت سر کار می گذارند و..

اما خب که چی؟

من با هرکس همانجوری رفتار میکنم که آرزو دارم روزی روزگاری با من رفتار بشود.نه این که زندگی من بی عیب باشد نه! اولاد آدم از خطا مبرا نیست اما مثل  امثال تو بودن  برای من .. چه بگویم ..بگذار به زبان خودت بگویم ..آره.." هزینه اش" بیشتر از منافعش است.هزینه اینجور زیستن تمام زندگی کردن من خواهد بود جناب گرگ!

 می خواهم شب همه شب راست وقتی سرم را میگذارم روی بالش بی نگاه شکسته کسی کسانی که زخمی شان کرده ام بخوابم.. خلاص و راحت... عین یک به قول حضرت عالی :"گوسفند. "خواب.. گوسفندی اش کیف میدهد.گرگ ها همیشه با چشم باز و نا آرام می خوابند.

می خواهم همانجوری که هستم دست کم 70 درصد همانجوری که هستم مرا ببینند.

می خواهم خنده ام .. خنده باشد نه شکلکی روی صورتم.. گریه ام هم ترشح اضافی غدد اشکی نباشد.. وقتی باشد که دلم می خواهد..باشد کم بیاورم آخر برج.. اما کم نیاورم وقتی با خودم تنها هستم...کم نیاورم در آن  آخر سری که می دانم دیگر اصلاً دور نیست.

ای بابا 40 سالم رفت مگر بقیه اش می خواهد چقدر باشد؟و یک چیز دیگر.. شاید آدمهایی مثل من سخت و به قول امثال تو گوسفندی و پر از حمالی زندگی کنند. اما توی زندگی های ساده ما زیبایی های بی دروغی است که با هیچ چی قابل خرید و فروش و تعویض نیست.

و دیگر این که اگر ده سال پانزده سال بیست سال  با کسانی دوستم که دلشان به تمام دنیا میارزد.. اگر بی که از خدا  بخواهم خیلی از بارها از دوش خسته ام.. بر داشته میشود.. اگر لازم نیست برای صنار سه شاهی قیافه های نحسی  را تحمل کنم که آبم با آنها قطره ای در یک جو نمی رود..

اگر عاشقم ..اگر به خواست خدا جز خود خدا به کسی نیاز ندارم..اگر همینم که هست ..

از مرحمت دعای کسانی است که دوستشان دارم و از سر همین به قول تو زندگی ظاهراً گوسفندی..

و یک چیز دیگر ظاهر ساده امثال ما را ابله نبین!شاید می بینیم و بروی خودمان نمی آوریم.وگرنه که تا حالا هزار باره یک لقمه چربمان کرده بودند..کار خدا را چه دیدی .. شاید ما همان هایی هستیم که مسیح(ع)اینطوری درباره شان گفت:"

شما را چون بره ها در میان گرگ ها رها میکنم

چون کبوتر ساده و چون مار هشیار باشید.." 

نظرات ()



غزل خودم
نویسنده: ملاحت - ۱۳۸٩/۱٢/۱٦

بعد از خواندن خبری یکی از آن خنده های تلخ و غریب و این بیت شعر:"

احوال باژگون جهان را ..عزیزمن!

سوز و گداز مدعیان را عزیزمن!

 

نظرات ()



نامه
نویسنده: ملاحت - ۱۳۸٩/۱٢/۱٤

پریسای عزیز

حتما متوجه شدی که فاصله نه چندان اندکی بین من و تو بوجود آمده و ما برغم مشابهت بخش عظیمی از دیوانگی هایمان با هم بسی متفاوتیم.. شاید من محافظه کارم ( کیست که در درون خود ذره ای چنین نباشد)و البته گاها شاید بیش از اندازه به عقل میدان می دهم و شاید نمیخواهم دیگران را از خود برنجانم.. .(. گیرم از نظر دیگر مردم چنین نباشد ..)

شاید از خودت پرسیده باشی چرا بتدریج از تو دور شدم..

رفیق عزیزمن

بی شک هردومان آنقدر صادق هستیم که به جای این که بسیاری از" ننه قمر" های جاری بنشینیم و نزد این و آن گله کنیم به راهمان فکر کنیم. راهی که شاید در انتها اگر خدا بخواهد به یک قله بیانجامد اما از دامنه هایی بسی متفاوت میگذرد..

زندگی کوتاه است پریس!

و آدمهایی مثل ما ناخواسته با نوع فکر کردن و عمل کردنمان مایه رنجش اطرافیانمان میشویم.. نیازی نیست که این را به زبان را هم بیاوریم.. روز هایی هست که قلب من لال میشود.اما مغزم ..مغز لعنتی ام مگر یک دم از فکر کردن می ایستد..؟

من هم دوست دارم چون آن "مستی که از میخانه بیرون زده گاه سرخوش از عشق یا علم یا هردو ..کژ و مژ "راه بروم و عین تو شانه ای بتکانم که به من چه.. به من چه نگاه عاقل اندر سفیه خلایق.. به من چه ..هرچه مسئولیت..ای! طرف! خودمانیم! مگر من بدم می آید عین لو سالومه - محبوب نیچه بگویم:"my duty is being free from duty "( نگو فیلم "نیچه گریست "را ندید ه ای که خفه ات میکنم!) مگر بدم بیاید عشق را فریاد کنم؟

ترس ؟ بله که می ترسم!.. مگر من ارنستو چگوارای عزیز هستم که نترسم؟ من می ترسم.بیش از خودم برای کسانی که دوستشان دارم و البته در عین ترس قدم برمیدارم.

و البته بعضی چیزها را نه شجاعت حماقت میدانم.صراحت بله خوب است .. اما این چه صراحتی است رفیق روشن فکر من!

..که تو با چاقوی تیز همان که مدعی هستی روزگاری.. روزی حتی همین حالا زخمیت کرده بروی سراغش.. و جلوی غریبه ای.. گیرم غریبه اش خبرچین نباشد.. زخمی اش کنی؟( آن هم کسی که با تو نسبتی دارد!)

هی شکوه میکنی که :" شکایت از کنم خانگیست غمازم!)

همیشه انگار منتظری جایی از تو دفاع کنم که حق با تو نیست.عزیز من! رفاقت پنهان کردن اشتباهات کسی  یا در شیپور کردن  آنها نیست.من هم ناصح خوبی نیستم.اووه! خدا میداند خودم چقدر جای دانستن و عمل کردن لنگیده ام!حالا بیایم به تو بگویم چنین و چنان؟!

عزیز دور !

وقتی هفده سال قبل در تهران دوره پزشکی قانونی را می گذراندم متوجه چیز عجیبی شدم. فهمیدم مردم همیشه می ترسند که در بیرون از خانه مورد حمله و مزاحمت قرار گیرند.اما بخش بزرگی از جنایات که هرگز اعلام نمیشوند در خانه.. در آشنا ترین کانون و صمیمی ترین و قابل اعتماد ترین مکان روی می دهند.

قرار است ما دوستان و شریک زندگی مان را انتخاب کنیم .. اما نه بستگان و اعضای خانوادمان را.. و از این وقتی به هر علت با آنها متفاوت شدیم بر ماست که به پاس روز هایی که ما را داشتند و دارند ( در پناه حمایت یا در کمند سختگیری شان)باز هم دوستشان بداریم. بی که فرآیند زیستن متفاوت و دگرگونه خودمان را بهشان تحمیل کنیم.

تازه این جمله من برای زمانیست که به فرض محال تو در کانونی بسیار غریبه رشد کنی.. چه رسد در میان کسانی که دوستت هم دارند و ..

دیگر این که نرنج اگر دور شدم.. خدایی اش این راه صاب مرده.. سنگی سفالی من به گام بازیگوش رقصان تو کجا می خورد .. همنورد؟

و چیزی دیگر حرفی حرفهایی هست تنها برای خلوت خودمان.. به جمع آوردن آنها نشان شجاعت و توانایی و جذابیت ما نیست. چه اصراری داری به هر غریبه ای از چیزهایی بگویی که مال تنهایی تو است؟

می خواهم صد سال سیاه نباشد جذبه و وجاهتی که از این طریق بدست می آید. ( به فرض این که آدم را خرد و خوار و آماج نشان بد زبانان و بد خواهان نکند .

تازه مگر من کیم؟ بشری عادی با صدی نود اشتباهات یک آدم متوسط شاید هم زیر آن..اما من همین.. همین آدم کاملاً متوسط و دوستانم سر همین دوستم دارند. چرا که نه؟نمی خواهم انسانی شگرف باشم. نمی خواهم یک نیمه خدا باشم.

باور کنی یانه آدمهای عادی مثل من از چنان رنجهای عظیمی غنی میشوند گاه خدایان المپ  هم در برابر آن رنجه حقیرند و پایش بیافتد کم می آورند..

می خواهم خودم باشم.آدم ساده ای که روزانه اگر.. سر کار نرود پول ندارد کتاب بخرد و زندگی کند. می خواهم همین زندگی را بکنم. حالا که به اینجا رسیده ام حس می کنم اگر نویسنده ای بزرگ.. قدیسی قهرمان.. چه می دانم هر کسی بودم به جز این هیچکسی که هستم.. دروغ بود..من نقاب نمی خواهم. خودم متوسط خودم را  بر ماسک نیرومندی از هر که ترجیح می دهم. کم باشم یا نه این همان من است .کسانی که دوستشان دارم مرا همینطور می خواهند. همین بس است. اگر برای تعالی کاری بکنم نه برای تغییر وجهه ام.. برای دلم است..

و حرف آخر!

( چقدر از نصیحت کردن بدم می آید!)

عشق..جناب عشق.. حضرت عشق ..آهسته آهسته می آید ( دست کم در سنین دیر- پیر سالی ما)و نمی رود مگر بخش عظیمی از روح و جان ما را ( بلکه تمامش را)بکند و با خودش ببرد..جنین از مادرش این همه خون و روح و توان به همراه نمی برد که عشق از آدمی..

این که فرجام چنین عشقی که عظیم است و نه سریع .. و نه..شاید در ابتدا شدید .. و.. نه.. ..چه باشد بر ما نیست.. ما اگر به قول عین القضات جان همدانی نازنین:" این مهمان عزیز اگر ترا به در خانه دل آمد.." وظیفه داریم  هفت هزار جان و همه عمر دل پیشکشش کنیم.. اما عزیزمن.. از میان تمام عاشقان به قول حدیث جان های قدسی:"من عشق و کتم و عف.. مات .. مات شهیدا...آنکس عاشق شود و نهان دارد و پاکی گزیند ..و بمیرد چنان مرده است که گویی شهیداست.."

دیگر حالا نمی دانم خودت می دانی..تو خود حدیث مفصل...نمیدانم باز کجا غیبت زده که نه تلفن جواب میدهی و نه.. اما امیدوارم خوشبخت باشی .. و .. باشی..

پیوست:

امیدوارم روزی این نامه را بخوانی. اگر چه می دانم اثر آن( اگر اثری داشته باشد) نزددل بازیگوش و روح سیال تو کم است.. اما به احترام یکسالی که از تو کوچکترم.. نه ..فقط ..گاهی به این نوشته بینداز..باشد؟

قربانت:ملاحت

نظرات ()



غزل دیگران
نویسنده: ملاحت - ۱۳۸٩/۱٢/٩

 


ابرهای سوخته


او دوست بود با کلمات و ستارگان


بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان


می خواست نامه ای بنویسد، ترانه خواند


تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:


دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟


عاشق که نیستم که بگویی چرا جوان؟


این ابرها برای تو بالش کن و بخواب


ماه عزیز، ماه جوان، ماه مهربان!


سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی


سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان


آوازهای زخمی ســــرباز، تا سحر


تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان


وقت سحر که بین شب و روز می کند


پوتین تابه تای خودش را به پا جهان


ســرنیزه ی هزار ستاره، به سمت او


چرخید و دســت بند زدش ماه دیده بان


تا عصــــــر، در ادامه ی آواز او چکید


از ابرهای ســـوخته ، نعــش پــرندگان...

 از محمد سعید میرزایی




نظرات ()



دشوارتر از مرگ
نویسنده: ملاحت - ۱۳۸٩/۱٢/۸

داشتم به سوگ نوشته های دوست نازنینی دوری در فضای مجازی نگاه میکردم که کمتر از چند ماه پدر و مادرش هر دو رو از دست داد..

 این نوشته برای اون دوست گرانقدره..

دوست عزیز می دونم که چون هنوز سایه عزیزانم بالای سرمه نباید برات از صبوری و این حرفا بگم..می دونم که تا کسی دستش تو آتش نباشه نباید به اون که دستش و دلش سوخته و خاکستر شده بگه.. چنین و چنان اما..

برادر شکسته دلم..همیشه اونچه برای ما روی داده بدترین امکان نیست..

شاید خیلی بد باشه عزیزانمون رو به علت بیماری دشواری از دست بدیم که  برای ازبین بردن قوای روحی انسان عجله ای نداره و آهسته آهسته شمع وجود اون عزیزو جلوی چشم آدم خاموش می کنه.. آدم با چنین بیماری روز ها میمیره و زنده میشه....دوست نازنینم  مادر گلشو با چنین شرایطی بدرود گفت..

اما تصور کن خدای نکرده.. ناگهان یه حادثه ای مثل زلزله 69 چنان بیرحم و ناگهانی اون دو عزیزو میگرفت که فرصت وداع نداشتی..من تو زلزله 69 نیروی آزاد بودم..باور کن جرات نمیکردم و نمی تونستم به خیلی ها باقیمانده جسم عزیزانشونو نشون بدم..

تصور کن..به جای این که عزیزانت ازت راضی بودن با دل ناشاد ترکت می کردن..یا تو نه مایه افتخار موجب رنجشون بودی..آدمهایی  رو تو بخشهای دوران کارم  دیدم که سر افکنگده و غمگین مردن به خاطر فرزندانشون..اما تا اونجا که دورا دور می تونم حدس بزنم و حس کنم تو مایه آرامش و شادی عزیزانت بودی وگرنه آخرین سالهای عمرشونو با شادی و مهربانی حضور تو سپری نمیکردن..

من خانم مسنی رو می شناختم که در روز های آخر حیاتش از غذا خوردن خودداری کرد.. چون احتمالاً فهمید  که فرزندانش دوستش ندارن..دیدنش خیلی دردناک بود چون از خوردن و حرف زدن و نوشیدن اجتناب میکرد..وقتی هنوز یادم میاد قلبم درد میگیره.. اون زنی بود که تمام عمرش به همه مهربانی کرده بود..

تصور کن خدای نکرده عزیزانت مرتکب بدی هایی میشدن که راه اونا رو در دنیای دیگه سخت میکرد..بهترین وقتهایی که الان در مورد مادربزرگم دارم زمان هایی که میبینم با لباس های قشنگ در جاهای خوب داره کتاب میخونه یا عبادت میکنه.. یا..میدونم خوبی هاش و قلب مثل جواهرش تا هرجا که خداوند بخواد در دنیای دیگه مراقبشه.. من فقط به نیت اون از خانومها و آقاهای پیری با محبت و احترامی که بهش داشتم رفتار میکنم..

مادرهای زیادی هستن و پدرهای زیاد دیگری که محبت و احترام تو می تونه دلشون و دل خودتو و قلب عزیزان مسافرت رو شادکنه..

سالها پیش کسی به من گفت میشه با مرگ دیگران مرد و با زندگی شون زندگی کرد.. تو چرا دومی رو انتخاب نمیکنی؟  

نظرات ()



زیارت
نویسنده: ملاحت - ۱۳۸٩/۱٢/٧

 

سلام ببخشین مشهد بودم همیشه زیارتو دوست داشتم و دارم.. اما زیارت به آداب خودم..جاتون خالی رفتم خدمت  امام رضا

تشویق مسابقات کشوری مون بودم و دوم شدن استانی و اول شدن ادارات استانی تو همین بهمن ماه اخیر..

گرچه بس دور و با اتوبوس خیلی سخت بود.. گرچه چهارتا از ٨تا عضو تیم شون به نحوی کسالت پیدا کردن و تو پای خودم هم تک میل قلاب بافیم فرو رفت( عین ماهی افتادیم به قلاب.. اما از کف پا!!!ماهی ها چقدر درد می کشن.. نفسم در اومد تا درش آوردم تازه.. این تو پام بود.. اونا که قلاب تو دهنشونه!)

گرچه بسی گاهی یخ کردیم و گرچه وقت خرید سوغات پول و وقت کم آوردیم..

گرچه خیلی از نگاه ها رو دوست نداشتیم..

گرچه فقط حرم خیلی با صفا بود..

گرچه سازمان دهی لحظات بیدلی و بیخودی دل و روح آدم رو با این پرهای  رنگی ها هست که  خدام دست میگیرن.. با اونا دوست نداشتیم..

گرچه زیارت میکنند به" قصد کشت قربت الی حرم".. رو دوست نداشتم که خانوما یه جوری محکم با آرنج به پهلوی کناری می زدن انگار جنگ اومدن نه زیارت..

گرچه توس جان و فردوسی جان رو در مقبره اش نه.. در شاهنامه اش دوست داشتم.. گرچه سوره کوثر رو برای خیر و نیکی فراوانی که به زبان زیبای پارسی کرد براش خوندم..

گرچه تا خواستم"  بناهای آباد گردد خراب.. ز باران و از تابش آفتاب رو بخونم " بغض راه خوندنو بند آورد..

 اما زیر زمین مقبره اما رضا با صفا بود

 ستونا زیبا بودن..

 مقرنسا..

 اون همه آینه ها که شکستگی اون همه دل توشون قطعه قطعه بود و زیبا بود..

تازه روز آخر به من عیدی هم دادن یه سکه با شکلات و یه دونه ظرف غذاکه با بچه ها خوردیم..

سوغات خریدنو برای بقیه دوست دارم( برا خودم فقط سه تسبیح شامقصود کوچولو خریدم با یه دونه سنگ یشم کوچولو( اینم تاثیر یادگیری از عادله!)که بعداً شاید دادم برام یه گردنبند کنند اش.

دلم می خواست می شد حرم اما رضا رو با خودم بیارم..

آدم گاهی دلش چی ها میخواد

نظرات ()