درباره نویسنده
ملاحت
یه آدم میانسالم.از چی بیشتر از همه بدم میاد؟بی عدالتی!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ملاحت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نامنظم ترین
  • این همه آشفته حالی..این همه نازک خیالی..
  • ۱۳٩٠/٩/٢٢
  • هیاهو برای هیچ
  • قدر آب
  • غزل خودم
  • روز های سخت
  • غزل خودم
  • دعاها..
  • سیراب
  • دوستان و دشمنان
  • زخم کهنه
  • شعر خودم3
  • برای یک گل سرخ
  • امنیت
  • معلم عزیزم
  • غزل خودم4
  • برای مشتی سیمرغ خودمان(خواخورزا!)
  • برای کامبیز کوچولوی بزرگ!
  • آنها که نامشان هیچ جا نیست اما...
  • قند تلخ
  • ۱۳٩٠/۱/۱٦
  • بریدن ها و پیوستن ها
  • به شیرینی عسل به تلخی شوکران
  • زبان از یاد رفته
  • بوی عیدی.. بوی توپ.. بوی کاغذ رنگی
  • نوشتن و نوشتن و نوشتن
  • زیبا یی نا بینا
  • گرگ یا گوسفند؟
  • غزل خودم
کلمات کلیدی مطالب
  • غزل (٤)
  • غزل نو (٢)
  • دوستانم (٢)
  • شعر نو (٢)
  • شمس لنگرودی (۱)
  • بچه های من (۱)
  • کامبیز (۱)
  • مکان ها (۱)
  • سلام (۱)
  • عاشورا (۱)
  • عشق (۱)
  • زخم کهنه (۱)
  • اما رضا (۱)
  • دوست داستن (۱)
  • مرگ نوزاد (۱)
  • دوستان قدیم (۱)
  • دوستان جدید (۱)
  • راه سخت راه آسان (۱)
  • کوتوله های ادبی (۱)
  • سقف ها (۱)
  • برادرکوچک (۱)
  • غزل دیگران (۱)
  • چشم بسته (۱)
  • شمع شعله رنگی (۱)
  • غزل خودم (۱)
  • قوانین اداری (۱)
  • دوستی (۱)
  • گل سرخ (۱)
  • مسابقه (۱)
  • شیرین (۱)
  • محبوبه (۱)
  • آب (۱)
  • خاطره (۱)
  • ادبیات (۱)
  • تو (۱)
  • کودک (۱)
  • فرشته (۱)
  • معلم (۱)
  • عید (۱)
  • فردوسی (۱)
  • حریق (۱)
  • نوروز (۱)
  • زبان (۱)
  • مربی (۱)
  • تلخ (۱)
  • احترام (۱)
  • دوستان (۱)
  • همسر دوم (۱)
  • کوه (۱)
  • عسل (۱)
  • خیانت (۱)
  • شوکران (۱)
  • شعر خودم (۱)
  • زیبایی (۱)
  • زیارت (۱)
  • قضاوت (۱)
  • دشمن (۱)
  • کسروی (۱)
  • مسابقات (۱)
  • تعدد زوجات (۱)
  • شانه (۱)
  • سرباز (۱)
  • نامردی (۱)
  • دشمنان (۱)
  • منطقی (۱)
  • رییس (۱)
  • دشمنی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • دختر باران
  • الهه و مامان
  • بهار (فاميل دوستمون!)
  • كافه كلمه( دنيا جان)
  • آريشكا(آريا)
  • شاعری از یاران مصدق
  • ماندگار( مجله ادبي ماندگار)
  • افت و خيز شعر ( هاني)
  • نوروز نامه
  • تاريخ ايران باستان
  • عارفانه و عاشقانه
  • شربتستان
  • بابا بزرگ
  • مهر يشت( الهام جان)
  • بنيامين كتولي(سلاطين گمشده)
  • شمس گرانقدر لنگرودي
  • اشعار شاعران كهن
  • توكاي مقدس
  • آقاي رسول يونان
  • صریر
  • همايون رقابي
  • استاد دانش آراسته عزيز
  • يزدان سلحشور
  • كشتي نوح
  • حقيقت و افسانه(حسام)
  • دكتر مردي ها
  • سيمرغ
  • تحليل گفتمان انتقادي
  • جناب جزايري
  • اورانوس جان
  • دكتر رضا اردكاني داوري
  • اوستا
  • پوران خانم
  • لاله جان
  • پرنيان
  • صحرا
  • از افغان
کدهای اضافی کاربر


ملاحت
جايي براي نوشتن .. بياد آوردن.. دوست داشتن.. زندگي كردن.. ديگه ديگه!
نامنظم ترین
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱۱/٩

این ماه هر روز یک یا دو دقیقه و گاهی کمی بیشتر دیر تر از ساعت 8 به اداره رسیدم.. و به ازای آن ساعاتی بسیار بیش از باقی همکارانم مانده و کار کرده و رفته ام.. به خاطر قوانین خودم.. قوانینی که بنا بر آنها نباید حق کسی دیگر را به خانه برد و این سوای حجم زیاد و گسترده کار هاییست که انجام میدهم..در این ماه دو ناظر محترم برای بررسی آمده و آدمهایی مثل من( بخصوص خود من را )نامنظم شمرده بودند...

بله حق با این دو ناظر محترم بوده..من هر روز صبح ساعت پنج و نیم تا 6صبح از خواب بیدار میشوم.. اغلب روز ها چون خانه ام در جایی قرار دارد که تاکسی ها پر از آن عبور میکنند دقایق طولانی منتظر تاکسی می مانم و چند دقیقه پس از 8 به محل کارم میرسم و از بدو ورود دگمه مرخصی را فشار می دهم و به چند دقیقه قبل از 8 من 15 دقیقه قبل از 8 هم افزوده میشود..

آنها حق دارند چون در همان دقایقی که برای آدمهایی مثل من مرخصی رد شده ..بعضی از عزیزان دل ماموریت مکانی را نوشته و در منزل خود به خواب خوش فرو رفته اند..مکان و ماموریتی که تقریبا ً هر گز بررسی نمیشود..و نخواهد شد ..

این عزیزان پس از بیداری از خواب کار خصوصی یا کارهای شخصی خود را بررسی میکنند و تقریبا هر چند یا یک روز در میان به اداره می آیند .. در ساعات محترمانه حضور هم هرگز آنقدر کار ندارند که آدمهایی مثل من ..

افراد محترمی که چهار ماه اضافه کار من به گرد یک ماه مزایای ایشان نمیرسد و نخواهد رسید..

اما آنها منظم اند زیرا به ازای ساعات عدم حضور خود مجوز قانونی دارند..

ناظرینی از این دست را کم ندیده ام کسانی که فراموش میکنند اماکن بسیاری هست که در آن افراد به راحتی و به اشکال مختلف یا در محل کار نیستند یا اگر هستند حضورشان برای چیزی غیر از کار خودشان است..

اموری مثل

نقد و بررسی زندگی خصوصی دیگران

خرید مایحتاج خانه

انجام مکالمات شخصی با تلفن اداره

و...

 این عزیزان برای کار ناکرده خود بیش از کارهایی که امثال من انجام میدهیم مستندات قانونی دارند..همچنان که برای حضور یک سوم یا یک دوم خود بیش از من مستندات مضبوط دارند..

بله آن سه ناظر محترم حق داشتند 

من نامنظم ام..من به نظمی که در آن فقدان تاکسی در یک مسیر ..تاریکی زمستانی صبح ها برای یک خانم..حضور از 8 صبح تا 2 عصر گیرم بدون انجام یک اپسیلن کار مثبت..دروغ گفتن و زیستن قانونمندانه عادت ندارم...

پیوست:

.به بایزید گفتند از بسطام برو چرا که  تو بدترین خلقی در این شهر..

او خندید و گفت:"خوبا شهری که بدش من باشم.." 

نظرات ()



این همه آشفته حالی..این همه نازک خیالی..
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/۱٠/٥

روز های فشرده ای را میگذرانم

فشرده یعنی بدون اتلاف وقت و در عین حال گاهی خرد کننده.. شب ها بلا استثناء دو شب به بستر میروی و قبل از آنکه بفهمم چه شده با صدای زنگ موبایل بیدار میشوم که ببینم 5 و 45 است یا 6 بیست دقیقه

روز ها بین طوفان حوادث کوچک مچاله اند.درون ذهنم توی این تنهایی در جمع هزارها جواب هست که باید بدهم.این جواب ها را اینجا مینویسم تا بدانید چقدر زندگی کوچک و ساده من پر دغدغه و ویلان و سیلان است!

راحله عزیز

دوست نازنینم

پیامکهای شعر بارانت هر روز به من می رسد .. نامرد نیستم عزیز جان و دل!اما این مجال بیرحمانه اندک گاه وقت کشیدن آه از نزدیک ترین ها را نمیدهد ..چه رسد نوشتن یک بیت.."این چه استغناست یارب این چه قادر حکمت است

کاین همه درد نهان هست و مجال آه.. نیست(اسا  چی بوکنم بلامی سر نیست د؟)

 گفتم دفاع میکنم و بارها کم میشوند .. بگذار اذعان کنم که خدا هر کاری را برای امثال من به پایان میرساند از آن روست که لابد زمان آغاز کردن وظایف سنگین تری رسیده است!میگویی نه نگاهی به خودت بینداز که به حول و قوه الهی کمی از من که نمیکنی هیچ ..اییییییین هوا مسئولیت بیش از من داری!

 

برادر خوبم برادر  سبوی ام دادا!

که چند ماه قبل در شادیت شرکت کردم وحالا.. سوالی ..پرسیده بودی..تلخ.. این که چرا برخی آشنایی ها اتفاق میافتد تا به جدایی ها برسد..نمیدانم ..بسیار دعا کردم تا به خیر بیانجامد این قصه تلخی که برای من و میلاد گفتی.. اما گویا کار از دعای من گذشته است..برادرم..چه بگویم؟تنها از خدا میخواهم خیری به انصاف و عدالت نزدیک برای هر دوتان پیش رو بگذارد که هردوی شما برای من و میلاد عزیز هستید ...کوتاه میکنم که جا برای گشودن این زخم نیست..

پدر عزیزم

درک میکنم که برای یک پدر بزرگ باید تمام جهان مجالی برای بازی و شادی و خواستن یگانه نوه دلبندش باشد ..( دست برقضا من مادر نبوده مادربزرگ هم هستم..میگویید نه از بروبچ باشگاه بپرسید)عجیب است که هنوز نمی دانید که من با همه قوت قلب و قلدریم دربرابر دو قطره بسیار بی دفاع ام..اشک کودکان و پیران  و خون ناحق...اما پدر جان اگر نوه دلبند شما که خواهر زاده پاره قلب من است امروز که در آستانه سه سالگی نیاموزد حق ندارد به همه چیز دست بزند و همه کاری بکند فردا در این دشت مشوش و این روزگار وانفسا چه سرش می آید؟ ( الهی برای آن قطره های اشک مرواریدش بمیرم!)

پدرم

تعجبی ندارد که سخت گیری های شما در قبال ما چهارتا به این نرمخویی در قبال این فرشته کوچک بدل شده..اما اگر اجازه ندهید مامانش ..من و.. کمکش کنیم به جای یه کوچولوی نازنین اما لوس یک انسان کوچک نه ناقص باشد زندگی کامل و شادی نخواهد داشت..

یادتان هست پریروز وقتی عمداً پا روی نان سفره گذاشت و به او گفتم یه عالم نی نی توی دنیا از این نون ها ندارن بخورن.. ناگهان صورت کوچکش درهم رفت.. او را ناکامل فرض نکنید پدر! او یک انسان کامل است گیرم هنوز مینیاتوری و کوچولو!

خواهرکم...یکدانه خواهرم

سنگ صبور خانه گی ام

 گاهی تمرین ندیدن کردن همانقدر برای روح بشر لازم است که.. تلاش برای دیدن و دقیقاً دیدن..

وقتی از فرط دیدن انسان دچار چشم درد میشود و روح درد و الی ماشاء الله درد دیگر گاهی لازم است چشم برهم بگذاریم.. تنها به قدر تسکینی کوتاه.. اگرچه میدانم تو هم متاسفانه مثل خودم بلدی از پس پلکهای بسته هم ببینی..مخلصتم.. گاهی نبین.. گاهی نفهم.. گاهی صبور و عاقل نباش..دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند.. گرچه سخت است گفتن به آتش این که نسوز..

و اما تو دوست عزیزم

نگران هر آن اندک و هیچ که برایت میکنم و بیش از این نمیتوانم کرد ..نباش..مرض آدمهایی مثل من که اشتباهاً از دوران کهن به عصر مدرن تو افتاده اند مرض لاعلاج دوست داشتن است..دروغ چرا؟ شعر زیبای شکسپیر در ذهن علیل و بیمار ما چنین باز خوانی میشود:

بودن یا نبودن.. نه.. دوست داشتن یا نداشتن.. مسئله این است..گاهاً حساب کتاب کنان در پاسخ آنچه از نظر من وظیفه دوستی و از نگاه تو لطف است چیزی چیزکی  میگویی که سخت آزارم میدهد ..

جناب مستطاب دوست !

من در بند چیزی نیستم..دربند حساب و کتاب آنچه میکنم ( اما در مداقه بر آنچه  نمیکنم.. چرا.. همواره نگران آنم که چه می توانستم برای عزیزی انجام بدهم و ندادم..)گفتم دربند چیزی نباشم بلکه بتوانم..کمی.. فقط کمی  آزاد باشم و آزاده.. اگرچه این دربند   چیزی نبودن   مرا در برابر بسیاری تهی دست و فقیر مینماید ..شاید بعضی ..نه بسیاری وقتها به خالی دستها و روحم نگاه میکنم و از خودم میپرسم..مگر چیزی هم برایم مانده..؟

اما به قول شریعتی:" چه غنایی ست در این ناگهان هیچ نداشتن...."

حضرت دوست!

وقتی آنچه را توانستم انجام دادم دیگر پاک یادم میرود..و دنبال چیز دیگری که از دستم بر بیاید خواهم رفت..چون از آنها توقع نمیرود که در من دنبال نقطعه ضعفی نگردند ..نفسشان گرم که هر آنچه را چشم لطف دوستان در من ندید میکروسکوپ عیبجویی شان در من نمود و بزرگنمایی کرد و شاید بعضی وقتها باعث شد که بتوانم نقصی را اگر نه برطرف ..کم رنگ  کنم.. اما علامت سوالی در نگاه تو کافی است که مرا بهم بریزد.. چون روح ساده و روستایی زاده من نه فرصت قصد و غرضی دارد و نه مجالی..بیشتر عمرم بهمین دربند نبودن رفته است..این کمم باقیمانده هم بگذار.. همچنان باشد..

دوست من..رفیق  روحم

بعید است از تو که سخن مولانا را از یادبرده باشی که وقتی آنکه بی نیاز است و غنی .. در عین غنا به خود زحمت پذیرفتن هدیه ای را میدهد این اوست که لطف میکند..نه آن که  ظاهرا!میبخشد..

و اصلاچه دارم میگویم من؟ من که عین گنگ خواب دیده هی حرفام را من و من میکنم.. کدام دادن و کدام بخشیدن و کدام پذیرفتن؟

دادو ستدی در میانه نیست؟!گفتگویی است از جنس کلمات و دوست داشتن که به هیات اشیاء در آمده..به هیات متنی که برایت ترجمه میکنم.. یا لبخندی که چهره دلتنگت را روشن تر میکند...به هیات حتی حرفاهایی "برای نگفتن"

مرا در ترازوی سنجه دیگران نگذار..من هر کسی نیستم.. برای خودم هیچکسی ام ..یک لاقبایی بی فرجام و آغاز.. رفیقی برای وقتی کسی نداری..  هر جا همین که حس کنم به قدر ملالی حتی کوچک بر هوای نفس کشیدن کسی سنگینی میکنم ..زود و سریع در هیاهوی دیگران گم میشوم..انگار که هرگز نبوده ام..

 

نظرات ()



 
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٩/٢٢

سلام

از این که این همه دیر بروز کردم بسی شرمنده ام دوستان. راستش کارهایی بسیار مهمتر از نوشتن وجود داشت و من طبق معمول دو دست داشتم..24 ساعت وقت برای هر شبانه روز و ...

روزهایی که گذشت آسان نبود.. نه از درون و نه از بیرون و ظاهر اوضاع. گاهی تصور میکنم از تمام لباس هایی که خداوند تبارک برای تن ما دوختی تنها سختی کمی بر این" قامت ناساز بی اندام  "( به قول حافظ عزیز) خوش می نشیند.

راستش دوستان من از شما چه پنهان از خدا پنهان نیست دیگر برای گله کردن هم سختی هم فرصتی ندارم  . این زندگی مجالی بیرحمانه اندک است حتی برای گله از اندک بودنش..

از این نق و نوق های خرد خرد که بگذریم از پایان نامه یک ماه قبل با نمره 19 دفاع کردم. تنها در روز آخر می دانستم که اوضاع نسبتاً بهتر است.

وقتی استادم دکتر جلایی پور برگه جلسه پایان نامه مرا قرائت کرد دلم میخواست از فرط خوشحالی با کله برم توشیشه! ( امری که برای یک خانم در سن و ابعاد بنده ا ز احترام  و عقل و . و.. به دوراست!!! ) راستش آن  یک تعریف کوچک استادم بعد دفاع و همچنین صحبت کوچولو و قشنگ استاد داور برایم بسیار بسیار امید بخش بود.همان روز دکتر شریعتی نازنینم را هم دیدم و قرار مقاله مجله جامعه شناسی دین را هم گذاشتم.اما از ان روز تا حالا ایضاً اسب عصار گرد آسیای زندگی میچرخم و دریغ از یک مقاله..!

از مسابقات که قبل از دفاع در نهار خوران گرگان برگذار شد هم با یک برنز برگشتیم. در مسابقه آخر سه عضو مصدوم داشتیم و اشتباه مربی در چیدن تیم کار دستمان داد .تیم اول مسابقات مازندران را زدیم تا در گیم شماری از تیم دوم گلستان که میزبان هم بود عقب بیافتیم و سوم بشویم.. بگذریم تجربه ای بود من که اصلاً از مسابقه و زیبایی ها لذت نبردم.. نگرانی پایان نامه دفاع نشده از درون مرا میخورد.. از معدود روزهایی بود که دانستم دل خوش و خاطر آرام چه تاثیری بر ذائقه ما از طعم این جهان رنگین و خوشگوار دارد..!( مدال را دادم به رادین کوچولو !در همین سفر هم از هم اطاقی بودن با مریم عزیز کاپیتان خوب و خونگرم و خوش برخوردمان لذت بردم و هم دوست جوان و نازنینی به نام مونامونا پیداکردم( اگر بدانید چه ماجراهایی داشتیم!!برایتان میگویم!) مراسم استقبال کنون ماهم خیلی جالب بود. میلاد و آزاده و رادین کوچولو آمدند استقبال من..دروغ چرا این روز ها دلم برای رادین .. میلاد برادر کوچکم ..راحله..مریم و..بعضی از دوستان و استادان خوبی که مهربانی شان پناه پنهان و دورادور غرور روح خسته و نیازمند تعمیر من است سخت دلتنگم.. این مرض دلتنگی اما خودش کلی سلامت پنهان است..

وقتی دلتان هنوز تنگ میشود یعنی چپ سینه هنوز چیزی را دارید که قابلیت دوست داشتن عزیزان را داشته باشد.. گیرم قابلیت دوست داشته شدنش را ..نه!دلتنگی یعنی شما انسان هستید نه صرفاً آدم..

آدمهایی را میشناسم که خیلی ارجمند اند..بزرگ اند.. برای زیستن هدف هایی هم دارند..راه های رسیدن به هدفشان هم معتبر است.. اما از بس تمرین دوست داشتن نکرده اند .هر گونه حضور دیگران برایشان مزاحمتی آشکار است.. تنها گاهی به شما نیاز پیدامیکنند مثل کسی که میرود از بانک وجهی بگیرد و اعتبارش را به حد مورد نیاز برساند ..بعد هم برود بی که فراموش کند حتی صورت آن که  پشت باجه نشسته بود چه شکلی است.. به این آدمها به خاطر استقامتشان در رسیدن به هدف احترام میگذارم.. اما نمی توانم برای دوستی رویشان حسابی باز کنم...آدم را یاد کسانی می اندازند که وقتی وسیله ای برای خانه شان میخرند خوب از آن نگهداری میکنند ولی وقتی عمر مفید آن وسیله تمام شد به قیمت مناسبی می فروشندش..بگذریم!اینطوری بهتر نیست؟برمیگردم و برایتان بیشتر پرحرفی میکنم.. در حال حاضر باید به چند نفری در کارهای درسی شان کمک کنم.. شکرانه زمانی که خودم از فرط سنگینی درس ها نمیفهمیدم روز کی شب و شب کی سپید میشود به صبحی که همواره خواهد آمد..

 

نظرات ()



هیاهو برای هیچ
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٦/۱٦

دوستان مرا ببخشند که کم پیدا هستم موضوع پایان نامه مرا در جهان و زمانی غیر از اینجا نگه داشته اما چند چیز مرا وادار به این نوشتن ها کرد.. نوشتن در راستای امری که در دور برم و زندگی ام جایی ندارد..

در چند روز اخیر وبگردی چند تا از دوستان مرا وارد وبلاگ کسانی کرد که زن دوم یک مرد بودند و با شور و احساس و افتخار از این امر حرف می زدند..

من خودم  که به سلامتی:

به قول آن خواننده قدیمی(تو زمونه ای که عمر عشق  یک صب تا شبه.. من هنوز تو گفتن دوستت دارم وا موندم..

من هنوز تو نقل این جمله هم جا موندم..)!

بنابراین قضاوت نمیکنم..زمان غربالیست که به گذر خود تنها اصیل ترین هاو واقعی ترین ها را نگاه میدارد..اگر ستمی بکنیم با هر توجیه شترق برمی گردد توی صورت خودمان..هر چه  که به هر توجیه سوی زندگی دیگران پرت میکنیم از جنس بومرنگ هستند.. هرقدر دیر.. سر انجام به سوی قلب و روح خودمان برمیگردد..خنجر یا گل حقیقتش بعدتر معلوم میشود..

اما با این قوانین تازه مصوب !!!!هم لابد

.. می دانم درعرف ما   برخی راه ها برغم چندان خوب نبودن شان بد هایی هستند که برای اجتناب از بدی بزرگتر گذاشته شده اند.. مانند جدایی یک زوج  که هیچ حلالی  پیش  خداوند بیش از آن مکروه نیست.... با این همه برخی طلاق های عاطفی چنان عمیقند که متاسفانه چاره ای جز چاقوی جراحی  جدایی نیست. ازدواج برای بار دوم  امری استثنایی در شرع ماست.که دارد از استثنا خارج میشود .  استثنایی که به زعم هر چه به عنوان یک  دانشجوی جامعه شناسی ..یک انسان ..یک روح یک کسی که اگر جامه جنسش مرد نیست مردانگی و زنانگی .. هر دو را ..درک می کند.. یک آدم چهل ساله.. یک ماما که اقلا ده سال از عمر کاری اش را با زنان و خانواده ها گذرانده..یک خواهر بزرگ.. یک خاله..به خودی خود پر از دغدغه هاست.. ذات جدایی را درک میکنم..

اماازدواج با داشتن یک همسر ...؟؟؟

 چه رسد به آنکه تبدیل به داشتن دو همسر کنار هم.. یا دور از چشم هم شود..!!

 برایم عجیب است که گروهی می کوشند از استثنایی که در شرایطی بسیار بسیار بسیار نادر.. آن هم شاید مجاز باشد یک فرهنگ.. یک هویت و یک امر متعارف.. بسازند..در شرایطی که ما هنوز اسید پاشی یکی از دو همسر به دیگری ..  قتل نسبت داده شده به یکی از دو زن که همسر یک مردند به دیگری و.. و.. و.. را شاهدیم..تازه اینها روی کار است.. زیر پوسته این پدیده اتفاقاتی وجود دارد که بماند..

 برایم عجیب است که آدمی با دانستن این که خانه قلب مردی به عدل یا به ظلم  یا حتی به ظاهر جایگاه دیگریست می کوشد در آن برای خودش خانه ای بسازد و توجیه اش یا منطقش.. یا دلیلش یا هر چه است به قول خودش ضعف ها و بدی های همسر مرد است یا عشق خودش یا..

اصلاً نمی فهمم ..زور که نیست..اگر یک زندگی ناموفق است.. اگر دچار طلاق عاطفیست اگر نادرست.. اگر سوء تفاهم است .. اول تکلیفش با خودش روشن شود بعد..

 نمی فهمم مگر بازار است که اگر جنس بهتر یافتیم .. نو که آمد به بازار کهنه بشود دلازار و پسش بدهیم..

و روی سخنم با شبه مردانیست که از کلیه تعددهای مردانگی  فقط همین تعدد را بلدند..تعدد.. همسر ..

( دور از جناب تمام دوستان گرانقدر خودم که آقا هستند و برادرم هستند و بزرگند و نمونه های کوچک مردانگی از بزرگوارانی که می شناسم که برترینشان مولا علی است..)

عالیجنابان!

 که.. نه.. بگذارید هیچی نگویم.اگر انسانهای درستی بودید و در آن یک درصدی که از سوی خدا ( نه هوا و هوس)  مجاز به چنین تصمیمی بودید هیچی..

اگر به آن طبقه خاصی تعلق دارید که فرمان خدا را با تحریف شرایطش بر شرایط بی ربط خودتان بدل کرده اید.. هه! چه حرفی دارم بگویم ؟ .. باشد که خداوند بگوید..

( دوستان ببخشند..مساله بار اول و دوم بودن ازدواج نیست .دفعه حقانیت و درستی ازدواج را ثابت نمیکند. وقتی تعهدی خطا بود باید با به حداقل رساندن آیبها به طرفین برای اصلاحش تلاش کرد و اگر نشد خدای نکرده اگر نشد به راه های دیگر اندیشید ) اما این شیوه تعدد همسر برای من ماما که توی مطبم و یا در بیمارستان و درمانگاه و به عنوان دانشجو و کاراموز در دومرکز  پزشکی قانونی تهران و رشت شاهد چه همه ماجرا بوده ام..باور کنید اصلاً نمی توانم آن خاطرات تلخ آن همه زن و دختر را از یاد ببرم .. کسانی که شریک زندگی شان و یا یک همجنسشان زندگی شان را آنجور تاریک کرده بود..)مگر می توانم از یاد ببرم؟

نظرات ()



قدر آب
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٥/۳

قصه بیابانگرد بدوی و خلیفه را شنیده اید؟حتماً دیگر! از داستان های معروف مولانا است.

بیابانگرد یا به قول مولانا اعرابی روزی در شکاف سنگی در بیابان آبی می یابد .. توشه ای اندوخته از قطرات باران..و به تشویق همسرش آن را برای خلیفه می برد .. زیرا آن آب به زعم او پاک ترین و گواراترین اندوخته ای از آب بوده است که او در همه عمر تشنگی اش بدان برخورده است..پس علی رغم تشنگی آن آب را در ظرفی می ریزد و برای خلیفه می آورد و چون به محضرش میرسد برایش از صافی و زلالی آب می گوید و از این که این چنین آب گوارایی تنها شایسته نوشیدن اوست..

 شاید هم هیچی نگوید.. تنها آب را پیش روی فرمانروا بگذارد .. سرش را پایین بیاندازد و در خاطر تشنه خودش از خیال سیراب شدن کسی که برایش عزیز است ..تشنگی خودش را برای خودش مقدس کند.. و تنها لبخند کوچکی لب های ترک خورده اش را یک ذره ...

 فرمانروا را به چنین آب تلخ و شوری که لابد یکی دو دانه شن ریزه کویر هم تویش افتاده چه کار؟.. او همه عمرش کنار آب بوده است..مالک انواع آب هاییست که ..و خیلی زود صدای امواج آبی فرات که از کنار قصر او می گذرد بیابانگرد ساده را به اشتباه خودش واقف میکند .. چقدر آب و چقدر موج..!

آن وقت بیابانگرد باید به خودش چه بگوید؟ دو قطره اشک لب های تشنه اش را.. شاید هم به قول دوست و برادر مهربانم عطا نگاهی به پاهای خسته اش بکند و به خودش بگوید ( به تاول های پا چگونه می توان گفت که تمام این راه.. اشتباه بوده است!)

گاهی تصور میکنم همان بیابانگرد ساده ام و تنها آبی را که می توانسته ام از کویر کوچک خودم  بیاورم.... کویری که در آن به قول معلم دوران جوانی ام.. تنها گل هایی که در آن میروید خیال بوده است.. کویر کوچکی که آسمانش از زمینش به آدم نزدیک تر است..

بله گاهی خیال میکنم آب را توی کوزه ای گلی و ساده و آوردم و چنین شنیدم:

- آبه؟

و پاسخ دادم: بله

-په! چرا تو کوزه است خوب..!

- سرد و تمیز بمونه

- وا! دیگه کوزه دمده شده قربون..ظرف مهمه.. مظروفو بی خیال..الان یارو ماهی رو رنگ میکنه عوض طوطی میفروشه..

-آبه؟

- بله

 -چه خوب .. میشه بی زحمت بدین..کفشم گلی یه الان قرار دارم.. می دونین که الان خانوما عقلشون به چششونه..

-؟!

- آبه؟

- بله

- وا خوب بیریز زمین بارت سبک شه.. سی چی این کوزه سنگینو گرفتی دستت.. تابلو شدی تو این جماعت!

- آبه

- بله

 چه خوب .. بی زحمت میدیش.. گلاب بروتون باس برم......

 

- آبه؟

-بله

-یه لیوان بیریز بی زحمت

- فکر کنم همش یه لیوانه.. شما تشنه این؟

- نه الانه پیش شما سیر و پر خوردم..

- پس واسه چه می خوایین آب بخورین؟

- همینجوری.. واسه لذتش..ببینم آب در و دهات چه مزه میده..بوی پهن میده یانه..

-؟؟

آبه؟

-بله..

بدین بریزمش اینجا

- اینجوری تمیز می مونه

( شاید برای اولین بار شاد شدم وقتی دیدم صورت  آرامی می خواهد آب عزیز تشنگی مرا توی ظرف پاکی بریزد ..)

- خوب.. حالا شد .. حتما باید تو چنین ظرف شفافی بخورینش

- من دوست دارم تو ظرفی بخورم که توشو ببینم

لبخند زدم : پس..

- من که نمی خوام بخورمش.. می خوام زیر میکروسکوپ تجزیه اش کنم..و با صورت متفکری ادامه داد .. میدونی الان دیگه آب بی میکروب پیدا نمیشه...این نمونه دست نخورده است... ممکنه حاوی میکروب های نادری باشه..

بله دوستان!

 داشتم فکر میکردم بیابانگرد ساده چه حالی میشد اگر میدید آب عزیز تشنگی اش را برای پاک کردن کفش.. برای دور ریختن ..برای بررسی کردن .. برای هر "برای" ای جز رفع عطش می خواهند و نمی خواهند..

سعدی غزل زیبایی دارد که حال تلخ آن بیابانگرد و حال من است..آن بیابانگرد شاید بهترین آب ها را نمی شناخت.. اما عطش را خوب می شناخت و یقین دارم عین من معنای رفع عطش را هم بهتر از کسانی میدانست که دستشان به انواع آب ها می رسد..

بیابانگرد به فرمانروا گفت:

سل المصانع و رکبا..تهیم فی الفلواتی

تو قدر آب چه دانی.. که در کنار فراتی..

( از سوارن گذرنده از بیابان ها  بپرس  قدر آب را  زیرا....)

نظرات ()



غزل خودم
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٥/٢

...در دل به دلنشینی خنجر نشسته ای

از زخمه های دشمن من بی امان تری

 

یک چند دور میشوم آخر عزیز من!

با هر که پشت کرده به تو مهربان تری!

 

از بی ستاره ای که منم این همه نترس..

خورشید من..تو از من بی آسمان تری؟

 

پیچیده میشوم.. بله! پیچیده مثل تو!

وقتی تو هم   به ساده گی ام بد گمان تری

 

ای "آن که  خاک را به نظر کیمیا" تویی

با هرکه خاک پای تو شد سرگران تری؟!

2/5/90

نظرات ()



روز های سخت
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٤/٢٠

تحمل روز و روز گار سخت برای بعضی چون من بتدریج عادت میشود..یعنی قلبمان اندازه زخم ها و شکستگی ها و ..ها.. ی دیگری میشود که دشمن و البته بسیاری وقت ها مثلاً دوست بر آن..

چنین روزگاری گاه چنان عادت می شود که روحمان دیگر از آن دردش نمی آید فقط به لبخند تلخی بسنده میکند و در لاک خود بیشتر فرو میرود..تا زخم بعدی!

اما مواردی هست که باری کمی سنگین تر بر دوش داریم.. درس.. کار.. وظایف و مسئولیت ها و بعد میبینیم با این همه بار نمی توان باز هم این همه زخم و دلواپسی و "چه کنم چه کنم را "تاب آورد.. 

زمانی می رسد که ناگزیریم از پاری از عزیز ترین هایمان نا امید شویم..

نومیدی از شوکران تلخ تر است.. اما گاهی ضرورت دارد..

ضروری است که گاهی هیچ.. هیچ.. هیچ حسابی روی بعضی نزدیک ترین نزدیکانمان باز نکنیم!

ضروری است که گاهی باور کنیم آنکه روزی استاد و راهنمای ما در آموختن الفبای زندگی بوده دیگر حتی ..نه تنها در آموختن ساده ترین درس ها ناتوان است بلکه ممکن است نا خواسته و با بخش تاریک روح و اندیشه خود زخمی را به ما بیاموزد که دیگر  ما را نه تنها قویتر نکند بلکه از تعادل ساده ای که برای یک زندگی سالم و انسانی نیازمندیم دور کند..

ضروری است که بکوشیم

  •  بی که کینه بورزیم..
  • بی که بشکنیم( و گاهی چقدر ناشدنی ست) ..
  • بی که خاطرات خوب گذشته درونمان را به آتش بکشند..
  • بی که هر لحظه از دو گانگی دیروز و امروز که از یک انسان واحد که می شناسیم دو موجود متفاوت به ما ارائه کند ..

بپذیریم که هر انسانی در مراحلی از حیات خود ممکن است دچار قهقرا شود و بتوانیم نیمه تاریک ماه را هم دوست بداریم اما از محاقش توقع  نور و روشنی و راه نمایی نداشته باشیم..

و اگر محاق ما را که انسانی عادی هستیم هیولایی نشان داد در چشمه ای... بپذیریم که ما بواقع هیولایی از دل سایه ها نیستیم .. انسانیم.. با همه خوبی ها و بدی ها..و این تاریکیست که از هر تصویر شبحی می آفریند و البته تاریکی را نه به پای ماه ...به پای محاق بنویسیم..

البته می دانم که چنین توان طاقت سوزی  فقط برای ساکنین برزخ ممکن است..

آنان که در جهنم میسوزند نومید تر از آن اند که حسرت دیدار بهشت را داشته باشند

آنان که در بهشت زندگی می کنندامیدوار تر از آن اند که بتوانند عذاب دیگران را حس کنند

اما برزخی ها.. می توانند در جهنمی که از دوری از خاطرات خوش بهشت ساکن اند به عذاب دوگانه ای شکنجه شوندکه..امید و یاس  توام در آنها جهانی ویران  را بوجود می آورد که قابل سکونت برای هیچ روح سالمی نیست..

  شاید از این رو است که شریعتی می گوید : آیا آنها که ساکن برزخ اند به دوزخیان حسرت نمی خورند..؟

بگذریم.. برمیگردم به حرف اولم..گاهی بد نیست نومید بشویم..از کسانی که به ازای هر مهربانی شان زخمی هم بیاد داریم.. یا خدای نکرده.. خوبی هایشان دیگر کفاف جبران بدی هایشان .. کفاف تاوان و بهبود این همه مجروح کردن روحمان را نمی دهد..

شرمنده که این را مینویسم دوستان!

 اما دیگر تقریباً( دروغ چرا شاید هم کاملاً  )از بعضی عزیزانم نا امید شده ام..

حس میکنم اگر آنها و رفتارشان را دور نزنم این زخم هایی که هر روز با آن روحم را مجروح میکنند مرا یا آرام آرام می کشد یا در سیاهچالی از بی اعتمادی و بی اعتدالی و بی انصافی و کینه و وسواس ذهنی و... غرق می کند..

و من .. خیلی وقت است یاد گرفته ام .. درکنار همه کسانی که دوست می دارم.. خودم راهم می باید در زمره حداقل کمترینشان حرمت بگذارم و سزاوار لا اقل احترام بدانم..اگر به انسان احترام می گذارم.. که میگذارم!

 باشد که خداوند  دشمنی های مارا به عدالت و انصاف و دوستی ها و خویشاوندی های مارا به عشق و رفاقت احترام.. نزدیک تر کند.. آمین!

نظرات ()



غزل خودم
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٤/۱۱

حاشا کنید یا نه.. که باور نمی کنم

گنجی درست در پچپ ان سینه مخفی است!

من کور نیستم که! فراسوی این غبار

یک روح از بلور و ایینه مخفی است

چون عشق باستانی مرد سفالگر

که گل به گل به نقش سفالینه مخفی است-

در زیر سنگ های سکوت غریب تان

زیبایی تمدن دیرینه مخفی است....

اصلاً رفیق روح شما هم نمیشوم!

اما چقدر عشق در این کینه مخفی است

ها! مست کرده اید به حافظ مگر.. که باز

در چشمتان خماری دو شینه مخفی است...

ملاحت

10/4/90

نظرات ()



دعاها..
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٤/۸

 

خدای من ای خدایی که هرگز لقمه کسی دیگر را در سفره ام نگذاشتی..

خدایی که هرگزجرعه ای از  آب تشنگی کسی دیگر را در لیوانم نریختی..

از تو می خواهم زندگی خودم را به من بدهی .. می دانی که هرگز دزد فرصت ها و زیستن های کسی دیگر نبودم و نیستم..

می توانم همه سختی ها را تحمل کنم

می توانم باقی عمرم را منتظر نیمه دیگر خودم بمانم و هر سختی را به خاطر او تحمل کنم( تو از پوست کلفت من بهتر از خودم با خبری)بهتر می دانی که حاضرم به سادگی تا آخر جنگی که جنگ خودم است بمانم زخم بخورم و  حاضرم به سادگی در جنگ خودم  بمیرم..اما حاضر نیستم وزندگی دیگران را زندگی کنم و  خانه دیگران را بدزدم!

 خدای خوب خودم 

 نه می توانم نه می خواهم حتی یک لحظه در بهشتی زندگی کنم که در اصل متعلق به کس دیگری است و من فقط مهمان ناخوانده ای هستم که آمده ام تا خالی جایی را پرکنم که..

به من تشخیص بده زندگی خودم را پیدا کنم.. کسی راکه من نیمه دیگرش هستم..نه مسکن موقت دردهایش ..کمک کن کسی را پیدا کنم که برایش هوا هستم نه دارو.. آدمی از هوا خسته نمیشود.. بود و نبودش را به زبان نمی آورد.. هوا بخشی از بودن خود آدم است..مزاحم آدم نیست..اما  دارو..دارو شاید آدمی را از مرگ نجات بدهد..اما وقتی آدم خوب شد مصرفش برای آدم مرگبار و تلخ و.. میشود.. 

 خدای من

کجای عمرم خواسته ام زندان یا مالک  یا زندانبان  کسی باشم؟

 توضیحش.. برای هرکه سخت باشد برای تو می توانم به سادگی توضیح بدهم..خیلی سخت نیست.. من در نوعی از زیستن بزرگ شده ام که در آن آدمها .. هزاران دوست دارند.. هزاران فرزند.. می توانند هزاران نفر را در کنار پدر و مادر شناسنامه ای خودشان والدین خود بدانند..می توانند زیبایی و حقیقت را در هزاران وجود دیگر  تقدیس و تحسین کنند فارغ از مرد یا زن بودنشان.. اما می توانند در آسمانها و زمین  یک خدای داشته باشند و در زمین در کنار تمام عشق ها و تعلق ها.. یک عشق زمینی. و این هیچ ربطی به جامه جنسشان ندارد...زندگی ساده ای است و به تعادل.. بسیار نزدیک..

 خدای من.. خدای خوبم

در همه این سالها کسانی را دیدم که فرصتهای دیگران دزدیدند.. یا تباه کردند.. کسانی را دیدم که این فرصتها را از دیگران حتی.. گدایی کردند..ویا چون زالو بیصدا از دوشیدند و نوشیدند.. کسانی را هم دیدم که فرصتهای خودشان را هم ویران کردند و بی فرصت زیستند..کسانی هم که فکر میکردند باید آن را به دیگران ببخشند و اسم این را گذاشتند ایثار در عشق( حالا می دانم که تو هم به این  نوع بخشش میخندی زیرا جهان را چنان بزرگ و وسیع آفریده ای و برای هرکس فرصت خودش را آفریده ای نیازی به چنین بخششی نیست)

  خدای من.. خدایی خوبم

 به من خانه خودم را نشان بده..زندگی خودم را..اگر این خانه ای که مرا بر آستان اش نگاه داشتی تا درنگ کنم.. خانه من است .. نشانه ای بفرست که بدانم ...اگر اینجا خانه من است و زندگی من اهل  این خانه   است نشانه ای که به خاطرش بتوانم شهامت وارد شدن به این خانه را پیدا کنم.. مثل کسی که به خانه خودش برمیگردد نه مثل میهمانی که آمده است تا برود..

و اگر اینجا خانه من نیست خدایا..

به من توان و شهامت این را بده که همچنان مثل باقی سال های رفته..با همه آنچه  ندارم و دارم.. بگذارم و بگذرم..

فکر نمی کنم خواست زیادی باشد خدایا ؟زندگی مرا به من بده.. نیمه دیگر خودم را.. آمین!

نظرات ()



سیراب
نویسنده: ملاحت - ۱۳٩٠/٤/٤

هفته گذشته داشتم طبق معمول برای رفع و رجوع کارهایم میرفتم تهران..از اقبال خوش بانوی مسن نازنینی کنارم نشست..باهم دونفری صندلی عقب را حساب کردیم..این که مسافر صندلی جلو چه بانوی پست و مقام داری بود مهم نیست.. مهم همسفر دوست داشتنی من بود...

همین که کمربندایشان و خودم را بستم شروع کرد برایم از خاطرات خوب همسر از دست رفته اش گفتن..

من در زندگی گوش حرف های کسان زیادی بوده ام..بعضی ها رنج ها و بعضی شادی هایشان را به من گفته اند ...گاهی با گریه هایشان شکسته ام و البته از شادی هایشان شاد شده ام.. از خدا پنهان از شما پنهان نیست حوصله غیبت شنیدن نداشته ام و از همین رو گاهی حرف های اینجوری را به نشنیدن رد کرده ام..اما حرف های این خانم نازنین پر از حس های خوب بود..

 حتی وقتی غمگین حرف میزد..پشت همه این حرف ها آقایی بود که از بس ماهرخ خانم( همین همسفر گل من )از خوبی ها و رفتار سنجیده و عشق خالصانه و ادبش حرف زد .. که من فکر کردم تازه چند ماهیست که به دنیای دیگر سفر کرده اما بعدتر فهمیدم ده سال از رفتنش میگذرد و چقدر تعجب کردم.. چقدر..

برای اولین بار در عمرم کنجکاو شدم این سایه بلند دوست داشتنی را که اینقدر خوب حتی در هنگام نبودنش پناه همسرش بوده ببینم.. چشمهای ماهرخ خانم پر از اشک شد و گفت که مگر طاقت دارد عکس او را با خود نگاه دارد.. و گریه کرد..اندک و بیصدا و در خود..مثل ابرهای بهاری نه.. مثل کوه ها..  

-"دختر جان وقتی مرد.. اون خواهرش که نیویورک بود گفت خدا به اون رحم کرد که تو نرفتی ماهرخ جان.. اگه تو چیزیت میشد اون دق مرگ میشد..اون وقت هروتونو ازدست میدادیم.."

" من در خانه خودم همیشه مورد محبت و احترام بودم..اما در 52 سالی که عروس این خانواده بودم اونقدر با محبت و احترام باهام رفتار کرد که سیراب شدم..رفتار اون باعث میشد دیگران هم با من.."

 و من فقط فکر میکردم..به هزاران زن که در زندگی روزانه خودشان با جای  خالی این محبت و احترام زندگی میکنند ..

 بعضی ها شان بدل به مجسمه های سنگی اضطراب و عقده شده اند

بعضی بدل به مهربانی های شکسته.. لبخندشان مهربانی مجروحیست که.. و بعضی شبیه اشباحی اند که بعد از آخرین بار فریب خوردن شکسته اندو بدل به سایه ای شده اند که فقط مرگ را انتظار میکشد ...

در تاریکی بی پایان جاده بارانی و طوفانی بر می گشتم نیمه شب بود..برای هردو تا شان دعا کردم.. برای همسفر گلم و برای مردی که حمایت و مهربانیاش چنان زیاد بود که حتی از آن سوی مرگ همسر و عشقش را در بر می گرفت..و نه تنها او را در بر می گرقت از خلال وجود عزیز او به بقیه هم می رسید..

خنده ام گرقت از دروغین بودن این همه دوستت دارم الکی که..از این همه ..خاک وجودش بر بودن خیلی از به ظاهر زنده هایی که می شناسم شرف دارد.. 

یاد دوست سبیل کلفت شاعرم علیرضا فکوری اقتادم..همیشه به یکی از اشعارش می خندیدم و می گفتم:

 اخوی ! این شعر تو قشنگ محالی است..! از زیر سیبیل های کلفت کردی اش می گفت: سید جان !تو هنوز بچه ای ! بزرگ شدی می فهمی..

حالا بزرگ شده ام .. معنای زیبای این شعر را به ماهرخ خانم و بهمن" اش" تقدین می کنم.. آن شعر این است

پیر شده ایم بانو!

و عشق هنوز جوان است!

پیوست برای راحله عزیزم:

چطور آدم بتواند رفاقت و صداقت خودش را با کسی قسمت کند که هنوز به چشم تمام صداقت های بچه گانه تو به چشم نمایشی چون محاسبه و داد و ستد های دیگران نگاه میکند..؟ 

وقتی کسی به تو اعتماد ندارد در را رویت باز کند دعوتش می کنی بیاید با روح زخمی ات شام بخورد؟ 

چاکرتم.. زخم های بی صاحب ما یکی دوتا نیست که..بگذار به درد خودمان ..بگذریم..

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »